تومویا اُکازاکی دانش آموز سال سوم دبیرستان و خسته از زندگی است. وقتی کوچک بود، مادرش بر اثر تصادف با ماشین جان خود را از دست میدهد و به همین دلیل پدرش به سیگار و الکل رو می آورد و همین باعث دعواهای مکرر بین تومویا و پدرش میشود تا این که در یکی از این دعواها ، تومویا شانه اش آسیب میبیند. از آن به بعد رابطه ی بین او و پدرش دورتر و دورتر میشود. روزی وقتی در حال بازگشت به خانه بود با دختر ِعجیبی به اسم ناگیسا فوروکاوا ؛ که یک سال از او بزرگ تر است ملاقات میکند. مریضی ِناگیسا باعث تنها شدن او و ترک دوستانش میشود. این دو شروع به گذراندن وقت با یکدیگر میکنند و کم کم؛ با گذشت زمان، تومویا احساس میکند زندگی ِخسته کننده ی گذشته اش دارد مسیر تازه ای به خود میگیرد.
گاتس جنگجویی جوان به گروهی مزدور ملقب به دسته شاهین به رهبری جوان جاه طلبی به نام گریفیس ملحق می گردد.گاتس که گریفیس را دوست خود میداند به او برای رسیدن به جاه طلبی هایش کمک می کند. ولی جاه طلبی گریفیس به سمت اعمال پلید سوق می دهد…
داستان انیمه بر میگردد به زندگی شینجی ایزومی نوجوان ۱۷ ساله ای که به ناگاه در میابد دست چپ و راستش از حالت عادی خارج شده و تبدیل به وسیله ای ترسناک شده است و در ادامه خود را درگیر مبارزه عواملی ترسناک می بیند…
یک تاجر ژاپنی که توسط دزدان دریایی امروزی اسیر شده، توسط شرکتش طرد شده و به حال خود رها میشود. او که از زندگی یکنواخت و پراسترس کاری خسته شده است، ترجیح میدهد به جای بازگشت به زندگی قبلی، به گروه دزدان دریایی که او را ربودهاند بپیوندد.
در آینده ، زندگی بین دنیای دیجیتال و فیزیکی رو به تیرگی می رود. مرز بین تکنولوژی و بشریت به ماورای تصورات کشیده میشود با موجوداتی که باعث ایجاد هم دنیای فیزیکی والکتریکی می شوند.با یکی شدن انسان و ماشین -یک سطح فرمانشی/سیبرنتیک زندگی خلق می شود-زندگی که تا تعریف دوباره بشریت ادامه می یابد.
گوکو، پسری سادهدل اما نیرومند، برای پیدا کردن هفت گوی جادویی اژدها، سفری پرماجرا را شروع میکند. این ماجراجویی هیجانانگیز در دنیایی فانتزی رخ میدهد و پر از مبارزات رزمی، دوستان نامتعارف و دشمنان عجیب است. در طول این سفر، گوکو نه تنها با چالشها روبرو میشود، بلکه به تدریج رشد کرده و شخصیتش تکامل پیدا میکند.
اف ال سی ال در اطراف نااتا دور می زند (می چرخد). زندگی او با ورود هاروکو هاروهارا، کسیکه با رد شدن از روی نااتا توسط اسکوتر وسپایش ناگهان به صحنه می آید، مختل می شود. سپس به وی سی پی آر داده و به سرش شراب آبی ریکنبکر 4001 گیتار باس الکتریکی چپ دست که وارونه آویزان شده ضربه وارد می کنند. نااتا با دیدن هاروکو در حالیکه به عنوان خدمتکار در خانه اش کار می کرد متعجب شد. از آن پس روباتهای بزرگ از مدیکال مکانیکا از سرش (مرکزش) بیرون آمدند و باعث ایجاد مشکلات بیشتری برای نااتا و هاروکو شدند. هاروکو از نااتا برای تحقیق در مورد پادشاه دزد دریایی، اتمسک، استفاده می کند که وی را در مقابل مدیکال مکانیکا، هیئت صنعتی یکپارچه قرار می دهد. در همین زمان فرمانده آماراو، نااتا را مشاهده می کند. فرمانده به عشق هاروکو به اتومسک پی برده و مدیکال مکانیکا برای تسخیر کهکشان خارج می شود. مجموع این شرایط باعث درگیری نااتا در جنگ سه جانبه بین هاروکو، آماراو و مدیکال مکانیکا می شود.
Madoka Kanome دختری 14 ساله است او یک شب در خواب میبیند که یک دختر با موهای سیاه درحال مبارزه با یک هیولای ترسناک است. صبح همان روز زمانیکه Madoka به مدرسه رفت، دختری بنام Homura Akemi را میبیند که بتازگی به آن مدرسه منتقل شده است و بسیار شبیه به دختری است که او در خواب دیده بود. حتی عجیبتر آنکه بنظر میرسد Homura، Madoka را میشناسد و مدتی بعد در راهرو از او میپرسد که آیا او به دوستانش اهمیت میدهد یا نه. بعد از مدرسه زمانیکه Madoka با دوستش Sayaka Miki بیرون رفته بود، او صدایی را میشنود که از او کمک میخواهد. Madoka بدنبال آن صدا به اتاق عجیبی وارد میشود و در آنجا او با موجودی بنام Kyubey برخورد میکند که توسط Homura مورد حمله قرار میگیرد. هنگامیکه Homura پافشاری میکند که Madoka، Kyubey را به او بدهد، Sayaka به آنها کمک میکند که فرار کنند. سپس آنها در یک خیال عجیب گرفتار میشوند و موجوداتی بسیار عجیب به آنها نزدیک میشوند اما بعد آنها توسط دختری بنام Mami Tomoe نجات پیدا میکنند، او به یک دختر جادوگر تغییرشکل میدهد و با همه آن موجودات مبارزه میکنند و آن طلسم آن خیال را از بین میبرد. سپس او Kyubey را التیام میدهد و او به Sayaka و Madoka شانس تبدیل شدن به یک دختر جادوگر را میدهد.
سورا و شیرو، دو خواهر و برادر، تشکیل دهندهی تیم ترسناکترین بازیکنان حرفهای در جهان، بلانک هستند. وقتی موفق میشوند خدا را در یک بازی شطرنج شکست دهند، به یک دنیا فرستاده میشوند که در آن همهی اختلافات با بازی حل میشوند.
وش یک تفنگدارفراری است با ۶۰ بیلیون دلار جایزه روی سرش و این کار را برایش مشکل کرده که بدون تیر اندازی به هر جایی برود. به هر شهری که می رود به خاطر تعقیب کننده ها آنجا را ویران می کند اما بطور شگفت انگیزی هیچ کس موفق به کشتنش نمی شود. Meryl و Milly دو نماینده بیمه هستند که برای پیدا کردن وش و نگهداشتن اوفرستاده شدند تا خسارت بیشتری به بار نیاورد. Meryl باور نمی کند که آنها بتوانند این تفنگدار افسانه ای را ملاقات کنند…