قسمت چهارم 8 از 10
این فیلم 1977 ساخته شده و مسلما هرکی الان توی قرن 21 بخواد اینو ببینه از جلوه های ویژه ش خندش میگیره و مسلما فیلم از نظرش قابل قبول نخواهد بود
ولی من با صبر و حوصله کل فیلم رو دیدم
واقعا فکر کنم این فیلم یه تحول عظیم توی جلوه های ویژه سینمایی بپا کرد اون موقع.
داستان فیلم به شدت جذابه و این دنیایی که جورج لوکاس ساخته رو دوست دارم.
من چون تازه شروع کردم به تماشای سری جنگ های ستاره ای، از قسمت 4 شروع کردم طبق همون سال هایی که ساخته شده و اگر کسی میخواد شروع کنه و براش جلوه های ویژه مهم نیس، از قسمت 1 شروع کنه.
(یه چیز همیشه واسم سوال بود، Star wars میشه جنگ های ستاره ای و چرا همیشه ما ایرانیا میگفتیم جنگ ستارگان :|)
فصل اول : 8 از 10
فصل دوم: 7 از 10
فصل سوم :8 از 10
فصل چهارم: 8 از 10
فصل پنجم : 6 از 10
فصل ششم :8 از 10
فصل هفتم: 9 از 10
فصل هشتم :7 از 10
----
به عقیده من واکینگ دد فراتر از سریال های این ژانر هست. چیزی که توی این سریال به شدت قوی هست و هرکسی میتونه اونو متوجه بشه ، شخصیت پردازی بی نظیرش هست. به طوری که من کمتر سریالی دیدم این طور شخصیت پردازی کنن.
گریم زامبی ها به شدت تحسین برانگیزه و یه تیم سازنده خیلی باهوش داره این سریال رو تهیه میکنه.
توی هر قسمت احتمال حذف یکی از شخصیت ها وجود داره و همه برای بقا میجنگن.
روند سریال اگر دقت کرده باشید ، گاهی در اوج هست ، و گاهی نیست. فصل پنجم به شدت این سریال رو کشید پایین اما باز هم بهتر شد و فصل هفتم که اوج سریال بود ، طوری شد که چند رکورد توی AMC رو جا به جا کرد.
ختم کلام. این سریال از اوجب واجبات هست ، به شدت پیشنهاد میکنم تماشا کنید.
هشدار اسپویل !!! :
اسپویل ، اسپویل ، اسپویل
هرگز قسمت اول از فصل هفتم رو نمیتونم فراموش کنم ، چنان فیلم برداری قوی بود و چنان نیگان نقشش رو عالی بازی کرد که فقط باید ایستاده این قسمت رو تشویق کرد...
10 از 10
از جمله سریال های مافیایی که تو نوع خودش تکه
واقعا بعضی جاها اینقد هیجان زده میشد سریال ک همون کافی بود کل قسمت هاشو پشت سرهم نگاه کرد
خیلی شبیه مایکل کورلئونه اس
واینکه فک کنم تاحالا سریالی به این قوی ای ندیده بودم
برای دوستانی که ندیدن پیشنهاد میکنم بخونین:
1- سکانس ها با خلاقیت ساخته شده اند و خبری از کش دادن داستان به هر طریقی نیست
2- انگلیسی بودن و لهجه ی بسیار دلنشین بریتانیایی
3-کمی س**و مواد و سیگار رو زیادی نشون میده و من گمون نکنم سکانسی دیده باشم ک توش سیگار نکشن
4-جدا از مسائل شماره 3... فک کنم عالیترین سریال مافیایی باشه البته با احترام به سوپرانوز و بوردوالک امپایر
فینچری ترین فیلم فینچر
۹ از ۱۰
دیوید فینچر اینبار شاید مهمترین فیلم خودشو ساخته.
کلیت فیلم همونطور که همه میدونن نگاهی هست به ده سال از زندگی مانک و حالا چه دعواهای حقوقی و چه دعواها و نزاع های درونی و ...
منتهی این فیلم بسیار دور از هیاهوی فعلی هالیووده. انگار که فینچر با طعنه به بقیه اهل سینما میگه: ببینید صد سال پیش چی بودید!
رویکرد فیلم، نگاه دقیقتری به دهه سی میلادی داره. ناطق شدن سینما این قابلیت رو به فیلمنامهنویس ها داد که به موضوعات جدی تری بپردازن و اینجاست که این سوال (چرا مانک؟) پاسخ داده میشه. صد البته میتونه این فیلم در ستایش فیلمنامه نویسی هم باشه.
حالا ممکنه بعد از دیدن فیلم این سوال به ذهنتون بیاد که حالا برای مخاطب سینما چه فایدهای داره این دعواهای بین کمپانی های فیلمسازی؟ من میتونم بگم که این فیلم بیشتر از همه فیلمهای فینچر، شخصی تره و فینچر در این فیلم به دنبال جذب مخاطب عام نیست. و همین دلیل باعث ازادی عمل بیشتر برای تولید فیلمه و
شاید این فیلم با چنین سرمایهگذاری ، بتونه رویای کمپانی نتفلیکس برای بدست اوردن بهترین فیلم سال از جوایز اسکار رو به واقعیت تبدیل کنه.
امتیاز 10 از 10
بدون اسپویل!
من تعریف آثار «لارس فون تریه» رو زیاد شنیدم ولی خب به دلایلی هیچوقت فیلمای قبلی این کارگردان رو ندیدم. درواقع این متنی که دارم مینویسم حدود 7-8 روز بعد از وقتی هست که این فیلمو دیدم. و اصلا توی این فیلمای پاپ کورنی و سطحی این روزها، دیدن اثری که بعد از تماشا حتی هفته ها بعد هم ذهن آدمو مشغول کنه غنیمته!
بعد از دیدن این فیلم، بشخصه حتما به دنبال بقیه آثار این کارگردان خواهم رفت ولی خب این فیلم مخاطبش عام نیست (مثل برخی دوستان قصد خودشاخ پنداری ندارم، در کلیت همه ما عام هستیم! ) در ادامه توضیح میدم.
چند نقد بخصوص جالب و کامل درباره حوزه روانشناختی این فیلم چند سایت تخصصی منتشر کردن. درواقع این شخصیت داستان رو کالبدشکافی کردن و خیلی جالبه، حتما مطالعه کنید(لینکشو فراموش کردم در اسرع وقت همینجا میزارم)
خب کلیت فیلم درواقع چند تکه هست. منتهی اینجا، این تکه ها هدفمند دنبال میشن.
داستان راجع به شخصیتی هست که همونطور که برخی دوستان نوشتن، ویژگی جامعه ستیزانه داره و یک قاتل زنجیرهای بی همتاست. بی همتا به این منظور که حتی قتل رو، که ما در ذهنمون یک سری چیزای کلیشهای هست، با یک سری اتفاقات یه تعریف جدیدی بهشون میده.
بعضی خبرا بود که میگفتن بعضی تماشاگرا وسط فیلم سالن رو ترک میکردن. واقعا این فیلم از این نظر عام نیست. چنان صحنه های قتل رو دقیق و البته وحشتناک «لارس فون تریه» به نمایش در میاره که جاهایی از فیلم (البته اگر مثل من جذب فیلم شده باشید) احساس حالت تهوع به مخاطب دست میده.
طبیعیه که این فیلم بسیاری از مخاطبان عام رو پس میزنه
ولی سوال اینجاست
چرا ما اصلا این فیلم رو ببینیم؟(چیزهایی که در ادامه میخونید برداشت بنده از فیلم هست)
: « هنر»
شخصیت جک درواقع یک «هنرمند» به تمام معناست.
از اولین قتل که فیلم به نمایش میزاره، تا آخرین قتل، مخاطب درگیر لایه عمیق و البته پنهانی به اسم هنر میشه.
برای جلوگیری از اسپویل به توضیح داستان نمیپردازم ولی حتما اگر شما یک بار دیگه برگردید و قتل هارو پیگیری کنید،این سایه عجیب رو میبینید.
اینجا «لارنس فون تریه» به شکل وحشتناک و بی محابا، دست به فلسفه بازی میزنه.
که هنر عریانـه، بدون تعارف و بدون شوخی. تیز و بز...
خانه ای که جک همواره میساخت و نابود میکرد و در نهایت در سکانس های پایانی فیلم، با اون صحنه که خانه رو بالاخره میسازه ، چیزی جز معنی آفرینش و نابودی نیست. هنر یعنی خلق و در نهایت نابودی. سکانس پایانی فیلم هم همین ویژگی رو داره. من اول بعد از فیلم با خودم گفتم این سکانس پایانی، چه ربطی به داستان داشت؟
الان بعد از یک هفته از دیدن فیلم فهمیدم که اون سکانس هم دقیقا همین مفهوم هنر رو حمل میکرد و واقعا چقدر سنگین بود... و اصلا سکانس پایانی مهمترین بخش این فیلم بود.
« « «
هنرمند خلق میکند، خلق او باعث نابودی چیز دیگریست. آیا هنرمند خود نباید در هنر نابود شود؟ اگر نابود نشود که هنرمند نیست...
در هنر همه باید فدا شوند.
»»»
مرسی
امتیاز 10 از 10
بدون اسپویل !
به نظر من به سادگی میشه فیلم رو در یک کلمه خلاصه کرد : آنارشیسم.
آنارشیسم برخلاف ادعای حکومت ها ، حداقل رو کاغذ به دنبال هرج و مرج نیست.نوعی جنبش و مکتب هست که معتقد هست میشه به شکل همگانی امور رو اداره کرد. آنارشیست ها طبق گفته خودشون توانایی زندگی کردن اون هم همگانی رو دارن و به قول خودشون نیازی به چوپان ندارن چون گوسفند نیستن!
انسان هایی هستند که از تمامی حکومت ها سرخورده شدند و زیر نظام سرمایه داری یا نظام های قبلی به این مکتب گرایش پیدا کردن.
میبینید که در نگاه اول انگار ما بایکی از کاملترین مکتب های فلسفی تاریخ رو به رو هستیم که خود به دنبال حل و فصل خودشه. منتهی این ها همه روی کاغذ جواب میدن و به نظر چیزی جز یک رویاپردازی کودکانه نیست. نقد های زیادی به این مکتب هست از جمله نقد نیچه . که نیچه معتقد بود ، وجود انارشیسم باعث محکم شدن جایگاه حاکمیت ها بوده و اگر هم دقیق نگاه کنیم ، تاریخ چنین چیزی رو تصدیق میکنه. نیچه به طوری این مکتب را از ریشه میزنه که آنارشیست هارو در کنار مسیحیان قرار میده و با طرح سوالاتی مثل ، آزادی و جامعه چیست ، تمام ریشه های این مکتب را حداقل به لرزش درمیاره...( پیشنهاد میکنم کتاب -غروب بتها- هارو حتما مطالعه کنید)
با Fight Club جدا از یک داستان منسجم و البته غیر قابل پیشبینی ، ما با درون مایه آنارشیستی طرف هستیم. و دیوید فینچر به راحتی هر چه تمام تر از ابتدا تا انتهای این مکتب رو به روی پرده سینما میاره.
جالب اینجاست که شخصیت اصلی داستان هم دقیقا همین نگاه رو داره. نگاه خسته و سرخورده از زندگی روزمره . تکرار هر روز و نداشتن حتی ذره ای آسایش. زندگی پوچ و بیمعنا و بی هدف .
در سکانسی از باشگاه مشت زنی ، شخصیت اصلی رومیکنه به بقیه و صحبت هایی رو مطرح میکنه :
::: لعنتیا من تو باشگاه مشت زنی قوی ترین و با جربزه ترین آدمها رو میبینم ولی نصف شما تو پمپ بنزین کار میکنین . نصف شما برده نظام اداری شدین. تبلیغات باعث شدن بیوفتیم دنبال چیزایی که هیچ اهمیتی برامون ندارن. ما بچه های بی خاصیت تاریخیم. هدف و جایگاهی نداریم . نه جنگ بزرگی داریم نه رکورد بزرگی . تنها جنگ ما جنگ روانیه ، تنها رکورد ما همین زندگیمونه. با تلویزیون تو مغز ما فرو کردن که ما یه روز ستاره موسیقی و بازیگر سینما میشیم . اما نمیشیم . خیلی هم عصبانی هستیم:::
و دوربینی که به همراه شخصیت راه میافته و این صحبت ها با جدیت تمام گفته میشه. این جا که یکی از مهمترین سکانس های حتی تاریخ سینماست شکل میگیره. و مسائلی که مطرح میشه ، بسیار کلی و طوری هست که فیلم تنها اشاراتی میکنه. آنارشیسم به سادگی این قابلیت رو بوجود میاره که از یک انسانی که مورد ظلم سیستماتیک قرار گرفته ، ماشین جنگی بسازه و کلیت این فیلم بر همین ساخته شده.
اینجا دیگه طبقه بورژوا و پرولتاریا معنی پیدا نمیکنه ، آنارشیسم به مراتب پرسش های بنیادی تر مطرح میکنه که حتی مارکسیسم هم نمیتونه جواب بده. در نهایت این دوگانگی فردی که اتفاقا از همین آنارشیسم سرچشمه میگیره ، به دوگانگی اجتماعی تبدیل میشه و بسادگی بنیان آنارشیسم تبدیل به هرج و مرج میشه و درواقع همین چیزی هست که دیوید فینچر با Fight Club قصد نمایشش رو داره .
البته ناگفته نمونه که این هم باز برداشتی هست که نویسنده از آنارشیسم داره .لازم به ذکره که آنارشیسم اگرچه متفکر ، فیلسوف و نظریه پرداز داره اما چون مکتب نظام مندی نیست ، تنها یک تصور خیالی از اجتماع انسان رو شامل میشه. حداقل تا امروز...
مرسی
امتیاز 9 از 10
بدون اسپویل!
مقدمه:
فیلم *Burning* یا سوختن، فیلم جدید کارگردان کره ای Chang-dong Lee هست که گفته شده بعد از سال های بدون فعالیت، این فیلم رو ساخته.
داستان اولیه توسط Haruki Murakami نوشته شده و کارگردان حین وفاداری به متن اصلی، برداشت آزاد خودش رو از داستان داشته.
این فیلم در کل سه بازیگر اصلی داره که یکی از این سه، بازیگر نقش زن Jong-seo Jun اولین بازیگری خودش رو ارائه کرده.
اقای Steven Yeun رو که ما با سریال Walking Dead میشناسیم و در آخر شخصیت اصلی داستان با بازی Ah-In Yoo که اگر سریال باز آسیایی باشید حتما Six Flying Dragons یا چند سریال دیگه رو با ایشون میشناسید.
بریم سراغ اصل مطلب.
مخاطب با این فیلم به شکل عجیبی، ارتباط برقرار میکنه و به معنی اصل کلمه تونسته بیننده رو جذب کنه.
کلیت فیلم مربوط میشه به مرموز بودن و غیر قابل پیشبینی بودن داستان.
از نظر داستانی ما با نگاه اختلاف طبقاتی طرف هستیم ولی لزوماً این فیلم به ریشه های دیگه هم میزنه مثلا سیاست.
اما اصلی ترین ویژگی این فیلم، این عدم تشخیص واقعیت و خیال بین مخاطب و حتی خود شخصیت فیلم هست. با این که داستان، یک سری وقایع رو به ما توضیح میده ولی لزوماً به معنی اینکه ما کاملاً قبول کنیم نیست.
سکانس پایانی، به نظر برداشت خود کارگردان از داستان بود و با اینکه برداشت معقول تری به نظر میاد اما باید تمام جوانب داستان رو درنظر گرفت.
از ابتدای داستان ما با شخصی طرف هستیم که از طبقهی ضعیف جامعه است و اتفاقی با دختری که در کودکی میشناخته رو به رو میشه. شخصیت سوم که کاملا متضاد با شخصیت اصلی داستان هست ظاهر میشه و ما از همون ابتدا با این کشمکش و عدم درک این شخصیت ها طرف هستیم.
جدا از اینکه این فیلم هم نگاه فلسفی خودش رو داره، مخاطب جاهایی از این ارتباط بین کاراکتر ها دچار شک میشه و از همون ابتدا هم میشد رخ دادن یک اتفاق عجیب بین این سه کاراکتر رو پیشبینی کرد.
خطر اسپویل!!!
لطفا اگر فیلم رو ندیدید ادامه نظر رو نخونید!
سکانس پایانی فیلم زمانی که (جونگ سو) به طور غیر منتظره (بن) رو به قتل میرسونه و جنازه رو به همراه ماشین آتش میزنه، یه مهر محکم دیگه ای هست به این عدم قطعیت. چرا که ما با شخصیتی طرف هستیم که کنجکاو هست و بعد از شنیدن حرف های (بن)، مرتب به گلخونه های اطراف سر میزنه که ببینه این گرسنگی بزرگی که (هائه می) در رابطه با چیستی زندگی بهش گفته بوده، چطور به انجام میرسه. طبیعتاً چنین شخصی که تا حدودی روح نویسندگی داره و اتفاقا سکانس ماقبل پایانی هم ما در حال تایپ کردن میبینیمش، این امکان هم براش هست که واقعیت رو طور دیگه ببینه همونطور که ما با یک پایان غیر منتظره رو به رو بودیم.
سکانسی که (بن) و (جونگ سو) بعد از غروب آفتاب باهم صحبت میکردند رو بخاطر بیارید. (بن) چنان از این حس آتش زدن و اشاره به ضربان قلبش صحبت میکرد که (جونگ سو) به نظر هرگز این حس رو نداشته برای همین این حس براش قابل درک نبود. چیزی که (جونگ سو) بهش باور داشت این بود که عاشق شده و وقتی این حرف رو به (بن) میزنه، (بن) میخنده و انگار (جونگ سو) رو یه شخصیت ساده لوح تصور میکرده.
در کل هر شخص میتونه یه برداشت از این فیلم داشته باشه و درنظر داشته باشید این درحالی هست که ما به هر حال با یک سکانس پایانی طرف هستیم که این خلاقیت کارگردان رو میرسونه.
و آخرین نکته از سکانس پایانی، بعد از اینکه (جونگ سو)، (بن) رو به قتل رسوند، باز هم فیالبداهه لباس خودشو در اورد و برهنه تا ماشین خودش رفت. انگار بعد از انجام دادن اون کار، همه چیز خودشو از دست داده بود.
مرسی
10 از 10
بدون شک یکی از بهترین فیلم های سال 2015 بود و من چقدر تاسف میخورم چرا این فیلم رو زودتر ندیدم.
عرض شود به شدت فیلمی فوق العاده ، با بازیگری های فوق العاده ، داستان فوق العاده ، گریم بدون نقص و فضای هنری فوق العاده هست .
یه جورایی الان که فکرشو میکنم میبینم Eddie Redmayne به شدت بازیگر خوبی هست و بی دلیل نیست که یه اسکار توی کارنامه خودش داره.
و بیشتر از این ها Alicia Vikander که الحق این نقش رو چنان ایفا کرد که هیچ گونه بحثی سر گرفتن جایزه اسکارش نشد.
واقعا فوق العاده بود.
(پ.ن: رفقا و دوستان من ، داستانی که این فیلم بهش پرداخته میشه ، مشخصا با فرهنگ و سنت کشور ما و نه تنها اینجا ، بلکه کشور های آسیایی ضدیت داره. و داره ادمی رو نشون میده که از بچگی به ما یاد دادن اینگونه افراد دیوانه هستند ، در صورتی که اینطور نیست.
من اگر بخوام بین این فیلم و فیلم Moonlight یکی رو انتخاب کنم ، مسلما اینو انتخاب میکنم چرا که موضوع عمیق تری داره.
و از شما رفقا میخوام این سبک از فیلم هارو کاملا با ذهنیت جدید تماشا کنید)
بدون اسپویل!
قطعا باید بعد از هفته دیگه که قسمت پایانی منتشر میشه ، راجع به کلیت این سریال بحث کرد. به هر حال (بازی تاجوتخت) شاید بشه گفت پرمخاطب ترین سریال این دهه بوده و نیاز به یه جمع بندی کلی داره.
من اگر وقت کنم سعی میکنم راجعبهش هفته آینده صحبت کنم.
منتهی من نظرات رو میخوندم ، شاهد نارضایتی برخی کاربرا بودم. سایت های خارجی هم که نظراتشونو میخوندم اینبار همه اتفاق نظر دارن که این فصل 8 یک فاجعه تمام عیاره. همه هم دارن سازندگان سریال رو مقصر میدونن ولی من فکر کنم همه تقصیرها گردن این دو نفر نیست. چون شما خب نگاه کنید به لحاظ بصری ، ما این دوجنگی که توی این فصل اخر دیدیم ، خیلی قوی تر از جنگ های گذشته بود و مثلا من خیلی لذت بردم ، منتهی به لحاظ داستانی سریال عمیقا مشکل داره.
به نظر من مقصر اصلی ، جناب مارتین هست که باید فکرشو میکرد که مثلا چهارسال دیگه ، خط داستانی سریال به آخرین کتاب میرسه.
اگر قرار بود سریال به این تندی و به این شکل پیش بره چرا از اول به کتاب متعهد بود؟ خب از همون اول تصمیم میگرفتن یک اقتباس نسبی از این داستان بگیرن. یا مثلا فلان شخصیتی که در داستان نیست ، نباید در سریال باشه. این که میگن هنوز برخی از شخصیت ها در کتاب اصلی زنده هستن یا کتاب و سریال دوراه جدا رو میره ، به نظر من این ضعف این مجموعه است.
صحبت های اخیر مارتین که گفته من از فصل 8 راضی نیستم و باید فلان میشد و ... به نظر من بزرگترین شکست تاریخ این سریال بود. الآن دیگه تو کوچه هم از مردم بپرسی میگن سریال داستانش خراب شده.!
به نظر من چند تا راه حل داشت یکی اینکه سریال از اول متعهد نمیموند. و خودش مسیر خودش رو میرفت. با این روش خیلی از داستان های فرعی قضیهشون مشخص میشد و بهتر اینکه مثلا نیازی نبود 8 فصل باشه ، میشد توی 5 فصل کل سریال رو با این روند تموم کرد.
راه دیگهش این بود که میزاشتن مارتین کتابو تموم کنه (که البته معلوم هم نبود کی تموم کنه حساب کنید از 2011 داره کتابو مینویسه و هنوزم تموم نکرده!) بعد سریال ساخته میشد. این جنبه خبری و تبلیغاتی سریال هم از اون بلاهای خانمان سوزه . یک قسمت جناب کیت هرینگتون میفرمایند قسمت 4م بی نظیر ترین قسمت سریاله . بعد امیلیا کلارک روی قسمت 5م مانور میده. یه بار هم خود مارتین که مثلا نویسنده است میاد میگه من از این وضعیت راضی نیستم. یه بار دیگه هم اون قضیه استارباکس پیش میاد. در کل شما یه جمع بندی کنی میبینی بیشترین بحثی که سازنده های سریال انجام میدن بحث تبلیغاتیه و بعضی کاربرا هم که کماکان سریال رو میکوبن. همه اینا دست به دست هم میده که از فصل اخر لذت نبریم.
به لحاظ داستانی شما اگر از اول سریال با دقت تماشا میکردید ، میتونستید روند پایانی رو حدس بزنید . این یکی از نقاط قوت این مجموعهست که باوجود اینکه آخرین قسمتهاش پر از ضعفه ، ولی شما رو به گذشته برمیگردونه و اون سرنخ های قبلی که علامت سوال بودن رو پاسخ میده. واسه همین باوجودی که آخرین قسمتها جزو بدترین قسمت های سریال هستن ولی خب بازم ارزش تماشا کردن دارن . بعد از پایان سریال بیشتر صحبت میکنیم. مرسی
این فیلم 1977 ساخته شده و مسلما هرکی الان توی قرن 21 بخواد اینو ببینه از جلوه های ویژه ش خندش میگیره و مسلما فیلم از نظرش قابل قبول نخواهد بود
ولی من با صبر و حوصله کل فیلم رو دیدم
واقعا فکر کنم این فیلم یه تحول عظیم توی جلوه های ویژه سینمایی بپا کرد اون موقع.
داستان فیلم به شدت جذابه و این دنیایی که جورج لوکاس ساخته رو دوست دارم.
من چون تازه شروع کردم به تماشای سری جنگ های ستاره ای، از قسمت 4 شروع کردم طبق همون سال هایی که ساخته شده و اگر کسی میخواد شروع کنه و براش جلوه های ویژه مهم نیس، از قسمت 1 شروع کنه.
(یه چیز همیشه واسم سوال بود، Star wars میشه جنگ های ستاره ای و چرا همیشه ما ایرانیا میگفتیم جنگ ستارگان :|)
فصل دوم: 7 از 10
فصل سوم :8 از 10
فصل چهارم: 8 از 10
فصل پنجم : 6 از 10
فصل ششم :8 از 10
فصل هفتم: 9 از 10
فصل هشتم :7 از 10
----
به عقیده من واکینگ دد فراتر از سریال های این ژانر هست. چیزی که توی این سریال به شدت قوی هست و هرکسی میتونه اونو متوجه بشه ، شخصیت پردازی بی نظیرش هست. به طوری که من کمتر سریالی دیدم این طور شخصیت پردازی کنن.
گریم زامبی ها به شدت تحسین برانگیزه و یه تیم سازنده خیلی باهوش داره این سریال رو تهیه میکنه.
توی هر قسمت احتمال حذف یکی از شخصیت ها وجود داره و همه برای بقا میجنگن.
روند سریال اگر دقت کرده باشید ، گاهی در اوج هست ، و گاهی نیست. فصل پنجم به شدت این سریال رو کشید پایین اما باز هم بهتر شد و فصل هفتم که اوج سریال بود ، طوری شد که چند رکورد توی AMC رو جا به جا کرد.
ختم کلام. این سریال از اوجب واجبات هست ، به شدت پیشنهاد میکنم تماشا کنید.
هشدار اسپویل !!! :
اسپویل ، اسپویل ، اسپویل
هرگز قسمت اول از فصل هفتم رو نمیتونم فراموش کنم ، چنان فیلم برداری قوی بود و چنان نیگان نقشش رو عالی بازی کرد که فقط باید ایستاده این قسمت رو تشویق کرد...
از جمله سریال های مافیایی که تو نوع خودش تکه
واقعا بعضی جاها اینقد هیجان زده میشد سریال ک همون کافی بود کل قسمت هاشو پشت سرهم نگاه کرد
خیلی شبیه مایکل کورلئونه اس
واینکه فک کنم تاحالا سریالی به این قوی ای ندیده بودم
برای دوستانی که ندیدن پیشنهاد میکنم بخونین:
1- سکانس ها با خلاقیت ساخته شده اند و خبری از کش دادن داستان به هر طریقی نیست
2- انگلیسی بودن و لهجه ی بسیار دلنشین بریتانیایی
3-کمی س**و مواد و سیگار رو زیادی نشون میده و من گمون نکنم سکانسی دیده باشم ک توش سیگار نکشن
4-جدا از مسائل شماره 3... فک کنم عالیترین سریال مافیایی باشه البته با احترام به سوپرانوز و بوردوالک امپایر
۹ از ۱۰
دیوید فینچر اینبار شاید مهمترین فیلم خودشو ساخته.
کلیت فیلم همونطور که همه میدونن نگاهی هست به ده سال از زندگی مانک و حالا چه دعواهای حقوقی و چه دعواها و نزاع های درونی و ...
منتهی این فیلم بسیار دور از هیاهوی فعلی هالیووده. انگار که فینچر با طعنه به بقیه اهل سینما میگه: ببینید صد سال پیش چی بودید!
رویکرد فیلم، نگاه دقیقتری به دهه سی میلادی داره. ناطق شدن سینما این قابلیت رو به فیلمنامهنویس ها داد که به موضوعات جدی تری بپردازن و اینجاست که این سوال (چرا مانک؟) پاسخ داده میشه. صد البته میتونه این فیلم در ستایش فیلمنامه نویسی هم باشه.
حالا ممکنه بعد از دیدن فیلم این سوال به ذهنتون بیاد که حالا برای مخاطب سینما چه فایدهای داره این دعواهای بین کمپانی های فیلمسازی؟ من میتونم بگم که این فیلم بیشتر از همه فیلمهای فینچر، شخصی تره و فینچر در این فیلم به دنبال جذب مخاطب عام نیست. و همین دلیل باعث ازادی عمل بیشتر برای تولید فیلمه و
شاید این فیلم با چنین سرمایهگذاری ، بتونه رویای کمپانی نتفلیکس برای بدست اوردن بهترین فیلم سال از جوایز اسکار رو به واقعیت تبدیل کنه.
بدون اسپویل!
من تعریف آثار «لارس فون تریه» رو زیاد شنیدم ولی خب به دلایلی هیچوقت فیلمای قبلی این کارگردان رو ندیدم. درواقع این متنی که دارم مینویسم حدود 7-8 روز بعد از وقتی هست که این فیلمو دیدم. و اصلا توی این فیلمای پاپ کورنی و سطحی این روزها، دیدن اثری که بعد از تماشا حتی هفته ها بعد هم ذهن آدمو مشغول کنه غنیمته!
بعد از دیدن این فیلم، بشخصه حتما به دنبال بقیه آثار این کارگردان خواهم رفت ولی خب این فیلم مخاطبش عام نیست (مثل برخی دوستان قصد خودشاخ پنداری ندارم، در کلیت همه ما عام هستیم! ) در ادامه توضیح میدم.
چند نقد بخصوص جالب و کامل درباره حوزه روانشناختی این فیلم چند سایت تخصصی منتشر کردن. درواقع این شخصیت داستان رو کالبدشکافی کردن و خیلی جالبه، حتما مطالعه کنید(لینکشو فراموش کردم در اسرع وقت همینجا میزارم)
خب کلیت فیلم درواقع چند تکه هست. منتهی اینجا، این تکه ها هدفمند دنبال میشن.
داستان راجع به شخصیتی هست که همونطور که برخی دوستان نوشتن، ویژگی جامعه ستیزانه داره و یک قاتل زنجیرهای بی همتاست. بی همتا به این منظور که حتی قتل رو، که ما در ذهنمون یک سری چیزای کلیشهای هست، با یک سری اتفاقات یه تعریف جدیدی بهشون میده.
بعضی خبرا بود که میگفتن بعضی تماشاگرا وسط فیلم سالن رو ترک میکردن. واقعا این فیلم از این نظر عام نیست. چنان صحنه های قتل رو دقیق و البته وحشتناک «لارس فون تریه» به نمایش در میاره که جاهایی از فیلم (البته اگر مثل من جذب فیلم شده باشید) احساس حالت تهوع به مخاطب دست میده.
طبیعیه که این فیلم بسیاری از مخاطبان عام رو پس میزنه
ولی سوال اینجاست
چرا ما اصلا این فیلم رو ببینیم؟(چیزهایی که در ادامه میخونید برداشت بنده از فیلم هست)
: « هنر»
شخصیت جک درواقع یک «هنرمند» به تمام معناست.
از اولین قتل که فیلم به نمایش میزاره، تا آخرین قتل، مخاطب درگیر لایه عمیق و البته پنهانی به اسم هنر میشه.
برای جلوگیری از اسپویل به توضیح داستان نمیپردازم ولی حتما اگر شما یک بار دیگه برگردید و قتل هارو پیگیری کنید،این سایه عجیب رو میبینید.
اینجا «لارنس فون تریه» به شکل وحشتناک و بی محابا، دست به فلسفه بازی میزنه.
که هنر عریانـه، بدون تعارف و بدون شوخی. تیز و بز...
خانه ای که جک همواره میساخت و نابود میکرد و در نهایت در سکانس های پایانی فیلم، با اون صحنه که خانه رو بالاخره میسازه ، چیزی جز معنی آفرینش و نابودی نیست. هنر یعنی خلق و در نهایت نابودی. سکانس پایانی فیلم هم همین ویژگی رو داره. من اول بعد از فیلم با خودم گفتم این سکانس پایانی، چه ربطی به داستان داشت؟
الان بعد از یک هفته از دیدن فیلم فهمیدم که اون سکانس هم دقیقا همین مفهوم هنر رو حمل میکرد و واقعا چقدر سنگین بود... و اصلا سکانس پایانی مهمترین بخش این فیلم بود.
« « «
هنرمند خلق میکند، خلق او باعث نابودی چیز دیگریست. آیا هنرمند خود نباید در هنر نابود شود؟ اگر نابود نشود که هنرمند نیست...
در هنر همه باید فدا شوند.
»»»
مرسی
بدون اسپویل !
به نظر من به سادگی میشه فیلم رو در یک کلمه خلاصه کرد : آنارشیسم.
آنارشیسم برخلاف ادعای حکومت ها ، حداقل رو کاغذ به دنبال هرج و مرج نیست.نوعی جنبش و مکتب هست که معتقد هست میشه به شکل همگانی امور رو اداره کرد. آنارشیست ها طبق گفته خودشون توانایی زندگی کردن اون هم همگانی رو دارن و به قول خودشون نیازی به چوپان ندارن چون گوسفند نیستن!
انسان هایی هستند که از تمامی حکومت ها سرخورده شدند و زیر نظام سرمایه داری یا نظام های قبلی به این مکتب گرایش پیدا کردن.
میبینید که در نگاه اول انگار ما بایکی از کاملترین مکتب های فلسفی تاریخ رو به رو هستیم که خود به دنبال حل و فصل خودشه. منتهی این ها همه روی کاغذ جواب میدن و به نظر چیزی جز یک رویاپردازی کودکانه نیست. نقد های زیادی به این مکتب هست از جمله نقد نیچه . که نیچه معتقد بود ، وجود انارشیسم باعث محکم شدن جایگاه حاکمیت ها بوده و اگر هم دقیق نگاه کنیم ، تاریخ چنین چیزی رو تصدیق میکنه. نیچه به طوری این مکتب را از ریشه میزنه که آنارشیست هارو در کنار مسیحیان قرار میده و با طرح سوالاتی مثل ، آزادی و جامعه چیست ، تمام ریشه های این مکتب را حداقل به لرزش درمیاره...( پیشنهاد میکنم کتاب -غروب بتها- هارو حتما مطالعه کنید)
با Fight Club جدا از یک داستان منسجم و البته غیر قابل پیشبینی ، ما با درون مایه آنارشیستی طرف هستیم. و دیوید فینچر به راحتی هر چه تمام تر از ابتدا تا انتهای این مکتب رو به روی پرده سینما میاره.
جالب اینجاست که شخصیت اصلی داستان هم دقیقا همین نگاه رو داره. نگاه خسته و سرخورده از زندگی روزمره . تکرار هر روز و نداشتن حتی ذره ای آسایش. زندگی پوچ و بیمعنا و بی هدف .
در سکانسی از باشگاه مشت زنی ، شخصیت اصلی رومیکنه به بقیه و صحبت هایی رو مطرح میکنه :
::: لعنتیا من تو باشگاه مشت زنی قوی ترین و با جربزه ترین آدمها رو میبینم ولی نصف شما تو پمپ بنزین کار میکنین . نصف شما برده نظام اداری شدین. تبلیغات باعث شدن بیوفتیم دنبال چیزایی که هیچ اهمیتی برامون ندارن. ما بچه های بی خاصیت تاریخیم. هدف و جایگاهی نداریم . نه جنگ بزرگی داریم نه رکورد بزرگی . تنها جنگ ما جنگ روانیه ، تنها رکورد ما همین زندگیمونه. با تلویزیون تو مغز ما فرو کردن که ما یه روز ستاره موسیقی و بازیگر سینما میشیم . اما نمیشیم . خیلی هم عصبانی هستیم:::
و دوربینی که به همراه شخصیت راه میافته و این صحبت ها با جدیت تمام گفته میشه. این جا که یکی از مهمترین سکانس های حتی تاریخ سینماست شکل میگیره. و مسائلی که مطرح میشه ، بسیار کلی و طوری هست که فیلم تنها اشاراتی میکنه. آنارشیسم به سادگی این قابلیت رو بوجود میاره که از یک انسانی که مورد ظلم سیستماتیک قرار گرفته ، ماشین جنگی بسازه و کلیت این فیلم بر همین ساخته شده.
اینجا دیگه طبقه بورژوا و پرولتاریا معنی پیدا نمیکنه ، آنارشیسم به مراتب پرسش های بنیادی تر مطرح میکنه که حتی مارکسیسم هم نمیتونه جواب بده. در نهایت این دوگانگی فردی که اتفاقا از همین آنارشیسم سرچشمه میگیره ، به دوگانگی اجتماعی تبدیل میشه و بسادگی بنیان آنارشیسم تبدیل به هرج و مرج میشه و درواقع همین چیزی هست که دیوید فینچر با Fight Club قصد نمایشش رو داره .
البته ناگفته نمونه که این هم باز برداشتی هست که نویسنده از آنارشیسم داره .لازم به ذکره که آنارشیسم اگرچه متفکر ، فیلسوف و نظریه پرداز داره اما چون مکتب نظام مندی نیست ، تنها یک تصور خیالی از اجتماع انسان رو شامل میشه. حداقل تا امروز...
مرسی
بدون اسپویل!
مقدمه:
فیلم *Burning* یا سوختن، فیلم جدید کارگردان کره ای Chang-dong Lee هست که گفته شده بعد از سال های بدون فعالیت، این فیلم رو ساخته.
داستان اولیه توسط Haruki Murakami نوشته شده و کارگردان حین وفاداری به متن اصلی، برداشت آزاد خودش رو از داستان داشته.
این فیلم در کل سه بازیگر اصلی داره که یکی از این سه، بازیگر نقش زن Jong-seo Jun اولین بازیگری خودش رو ارائه کرده.
اقای Steven Yeun رو که ما با سریال Walking Dead میشناسیم و در آخر شخصیت اصلی داستان با بازی Ah-In Yoo که اگر سریال باز آسیایی باشید حتما Six Flying Dragons یا چند سریال دیگه رو با ایشون میشناسید.
بریم سراغ اصل مطلب.
مخاطب با این فیلم به شکل عجیبی، ارتباط برقرار میکنه و به معنی اصل کلمه تونسته بیننده رو جذب کنه.
کلیت فیلم مربوط میشه به مرموز بودن و غیر قابل پیشبینی بودن داستان.
از نظر داستانی ما با نگاه اختلاف طبقاتی طرف هستیم ولی لزوماً این فیلم به ریشه های دیگه هم میزنه مثلا سیاست.
اما اصلی ترین ویژگی این فیلم، این عدم تشخیص واقعیت و خیال بین مخاطب و حتی خود شخصیت فیلم هست. با این که داستان، یک سری وقایع رو به ما توضیح میده ولی لزوماً به معنی اینکه ما کاملاً قبول کنیم نیست.
سکانس پایانی، به نظر برداشت خود کارگردان از داستان بود و با اینکه برداشت معقول تری به نظر میاد اما باید تمام جوانب داستان رو درنظر گرفت.
از ابتدای داستان ما با شخصی طرف هستیم که از طبقهی ضعیف جامعه است و اتفاقی با دختری که در کودکی میشناخته رو به رو میشه. شخصیت سوم که کاملا متضاد با شخصیت اصلی داستان هست ظاهر میشه و ما از همون ابتدا با این کشمکش و عدم درک این شخصیت ها طرف هستیم.
جدا از اینکه این فیلم هم نگاه فلسفی خودش رو داره، مخاطب جاهایی از این ارتباط بین کاراکتر ها دچار شک میشه و از همون ابتدا هم میشد رخ دادن یک اتفاق عجیب بین این سه کاراکتر رو پیشبینی کرد.
خطر اسپویل!!!
لطفا اگر فیلم رو ندیدید ادامه نظر رو نخونید!
سکانس پایانی فیلم زمانی که (جونگ سو) به طور غیر منتظره (بن) رو به قتل میرسونه و جنازه رو به همراه ماشین آتش میزنه، یه مهر محکم دیگه ای هست به این عدم قطعیت. چرا که ما با شخصیتی طرف هستیم که کنجکاو هست و بعد از شنیدن حرف های (بن)، مرتب به گلخونه های اطراف سر میزنه که ببینه این گرسنگی بزرگی که (هائه می) در رابطه با چیستی زندگی بهش گفته بوده، چطور به انجام میرسه. طبیعتاً چنین شخصی که تا حدودی روح نویسندگی داره و اتفاقا سکانس ماقبل پایانی هم ما در حال تایپ کردن میبینیمش، این امکان هم براش هست که واقعیت رو طور دیگه ببینه همونطور که ما با یک پایان غیر منتظره رو به رو بودیم.
سکانسی که (بن) و (جونگ سو) بعد از غروب آفتاب باهم صحبت میکردند رو بخاطر بیارید. (بن) چنان از این حس آتش زدن و اشاره به ضربان قلبش صحبت میکرد که (جونگ سو) به نظر هرگز این حس رو نداشته برای همین این حس براش قابل درک نبود. چیزی که (جونگ سو) بهش باور داشت این بود که عاشق شده و وقتی این حرف رو به (بن) میزنه، (بن) میخنده و انگار (جونگ سو) رو یه شخصیت ساده لوح تصور میکرده.
در کل هر شخص میتونه یه برداشت از این فیلم داشته باشه و درنظر داشته باشید این درحالی هست که ما به هر حال با یک سکانس پایانی طرف هستیم که این خلاقیت کارگردان رو میرسونه.
و آخرین نکته از سکانس پایانی، بعد از اینکه (جونگ سو)، (بن) رو به قتل رسوند، باز هم فیالبداهه لباس خودشو در اورد و برهنه تا ماشین خودش رفت. انگار بعد از انجام دادن اون کار، همه چیز خودشو از دست داده بود.
مرسی
بدون شک یکی از بهترین فیلم های سال 2015 بود و من چقدر تاسف میخورم چرا این فیلم رو زودتر ندیدم.
عرض شود به شدت فیلمی فوق العاده ، با بازیگری های فوق العاده ، داستان فوق العاده ، گریم بدون نقص و فضای هنری فوق العاده هست .
یه جورایی الان که فکرشو میکنم میبینم Eddie Redmayne به شدت بازیگر خوبی هست و بی دلیل نیست که یه اسکار توی کارنامه خودش داره.
و بیشتر از این ها Alicia Vikander که الحق این نقش رو چنان ایفا کرد که هیچ گونه بحثی سر گرفتن جایزه اسکارش نشد.
واقعا فوق العاده بود.
(پ.ن: رفقا و دوستان من ، داستانی که این فیلم بهش پرداخته میشه ، مشخصا با فرهنگ و سنت کشور ما و نه تنها اینجا ، بلکه کشور های آسیایی ضدیت داره. و داره ادمی رو نشون میده که از بچگی به ما یاد دادن اینگونه افراد دیوانه هستند ، در صورتی که اینطور نیست.
من اگر بخوام بین این فیلم و فیلم Moonlight یکی رو انتخاب کنم ، مسلما اینو انتخاب میکنم چرا که موضوع عمیق تری داره.
و از شما رفقا میخوام این سبک از فیلم هارو کاملا با ذهنیت جدید تماشا کنید)
واقعا یکی از شاهکار هاست.
اخرشو به هیچ وجه کسی نمیتونه حدس بزنه
خیلی معرکه بود
صد در صد کمه، هزار درصد پیشنهاد میشه تماشا کنید.
قطعا باید بعد از هفته دیگه که قسمت پایانی منتشر میشه ، راجع به کلیت این سریال بحث کرد. به هر حال (بازی تاجوتخت) شاید بشه گفت پرمخاطب ترین سریال این دهه بوده و نیاز به یه جمع بندی کلی داره.
من اگر وقت کنم سعی میکنم راجعبهش هفته آینده صحبت کنم.
منتهی من نظرات رو میخوندم ، شاهد نارضایتی برخی کاربرا بودم. سایت های خارجی هم که نظراتشونو میخوندم اینبار همه اتفاق نظر دارن که این فصل 8 یک فاجعه تمام عیاره. همه هم دارن سازندگان سریال رو مقصر میدونن ولی من فکر کنم همه تقصیرها گردن این دو نفر نیست. چون شما خب نگاه کنید به لحاظ بصری ، ما این دوجنگی که توی این فصل اخر دیدیم ، خیلی قوی تر از جنگ های گذشته بود و مثلا من خیلی لذت بردم ، منتهی به لحاظ داستانی سریال عمیقا مشکل داره.
به نظر من مقصر اصلی ، جناب مارتین هست که باید فکرشو میکرد که مثلا چهارسال دیگه ، خط داستانی سریال به آخرین کتاب میرسه.
اگر قرار بود سریال به این تندی و به این شکل پیش بره چرا از اول به کتاب متعهد بود؟ خب از همون اول تصمیم میگرفتن یک اقتباس نسبی از این داستان بگیرن. یا مثلا فلان شخصیتی که در داستان نیست ، نباید در سریال باشه. این که میگن هنوز برخی از شخصیت ها در کتاب اصلی زنده هستن یا کتاب و سریال دوراه جدا رو میره ، به نظر من این ضعف این مجموعه است.
صحبت های اخیر مارتین که گفته من از فصل 8 راضی نیستم و باید فلان میشد و ... به نظر من بزرگترین شکست تاریخ این سریال بود. الآن دیگه تو کوچه هم از مردم بپرسی میگن سریال داستانش خراب شده.!
به نظر من چند تا راه حل داشت یکی اینکه سریال از اول متعهد نمیموند. و خودش مسیر خودش رو میرفت. با این روش خیلی از داستان های فرعی قضیهشون مشخص میشد و بهتر اینکه مثلا نیازی نبود 8 فصل باشه ، میشد توی 5 فصل کل سریال رو با این روند تموم کرد.
راه دیگهش این بود که میزاشتن مارتین کتابو تموم کنه (که البته معلوم هم نبود کی تموم کنه حساب کنید از 2011 داره کتابو مینویسه و هنوزم تموم نکرده!) بعد سریال ساخته میشد. این جنبه خبری و تبلیغاتی سریال هم از اون بلاهای خانمان سوزه . یک قسمت جناب کیت هرینگتون میفرمایند قسمت 4م بی نظیر ترین قسمت سریاله . بعد امیلیا کلارک روی قسمت 5م مانور میده. یه بار هم خود مارتین که مثلا نویسنده است میاد میگه من از این وضعیت راضی نیستم. یه بار دیگه هم اون قضیه استارباکس پیش میاد. در کل شما یه جمع بندی کنی میبینی بیشترین بحثی که سازنده های سریال انجام میدن بحث تبلیغاتیه و بعضی کاربرا هم که کماکان سریال رو میکوبن. همه اینا دست به دست هم میده که از فصل اخر لذت نبریم.
به لحاظ داستانی شما اگر از اول سریال با دقت تماشا میکردید ، میتونستید روند پایانی رو حدس بزنید . این یکی از نقاط قوت این مجموعهست که باوجود اینکه آخرین قسمتهاش پر از ضعفه ، ولی شما رو به گذشته برمیگردونه و اون سرنخ های قبلی که علامت سوال بودن رو پاسخ میده. واسه همین باوجودی که آخرین قسمتها جزو بدترین قسمت های سریال هستن ولی خب بازم ارزش تماشا کردن دارن . بعد از پایان سریال بیشتر صحبت میکنیم. مرسی