چه فیلم خوبی بود. کاملا روشنفکرانه. در ستایش زندگی و مزمت مرگ. امید و نگاه زیبا به زندگی تو سرتاسر فیلم هست اگرچه یه غم خاصی هم وجود داره. دو روی یک سکه رو نشون میده و این قشنگش کرده. اینکه نه خوشبختی کامل وجود داره و نه بدبختی ای که بخوای به خاطرش نباشی. سلیقه من اینجور فیلماست و این خیلی بهم حال داد. کلا در شرایط اوکی ای نیستم یه مدتیه و شاید به همین خاطر بود که باهاش حال کردم. اگر حالتون خوب نیست و حس خوبی به زندگی ندارید شاید کمک کننده باشه. نایومی واتس بازیگر خوبییه و اینجا هم سنگ تموم گذاشته.
من به لحاظ شخصتی از فضای اسکاندیناوی خوشم میاد. برف و تاریکی و عشق در عین سردی آدما رو دوست دارم. به همین خاطر جنایی های سوید و دانمارک و نروژ رو نگاه میکنم. این سریال تو سه قسمت اول داستان یک قتل و دو قسمت دوم داستان یه قتل دیگه رو دنبال میکنه. پس روان و راحت داستانش رو میگه از اون نوع پیچشی که مثلا تو ترودیتکتیو میبینیم اصلا نداره. شخصیت ها هم خیلی ساده و دم دستی هستن. به درد بعد از ظهر جمعه میخوره. نه مشکل خاصی داره و نه ویژگی خاصی ولی من دوست دارم و نگاه میکنم. واقعیتش هم بخوام بگم از خیلی فیلم های سینمایی که این روزا دارن درست میکنن و کامپیوتری و دیجیتالی شدن بهتره از نظر من.
فضای نفس گیر واکشن بالایی رو تو سریال میبینیم. یکی از بهترین ها از لحاظ اکشن و خط داستانی در فصل یک سریال هست. فیلمبردای قوی و صحنه های اکشن داخل شهری و تفنگ و خون زیاد میبینیم تو سریال. داستان هم قشنگه و سراغ موضوعی رفته که همیشه خواهان داره، یعنی گروه های گنگستری و مافیا و از این جور چیزا. مشکل اینجاست که داستان خیلی پیچیدست و در عین حال خیلی سطحیه. شخصیت ها انگیزه های نامشخص دارن و رفتارشون با منطق داستان نمیخونه. کلیشه های تکراری میبینیم تو داستان. انگار فیلمنامه نویس ها شجاعت لازم رو نداشتن. ولی از حق نگذریم سرگرم کنندست، خصوصا فصل یک و تا حدودی فصل دو. فصل سه دیگه تکرار مکرراته.
این سریال یه تجربه جدید در ژانر جناییه و به شدت فضای پرتنش و نفس گیری داره. کل ماجرا تو فضای اتاق بازجویی میگذره ولی این دقیقا نقطه قوت سریاله.بازی های درخشانی از بازیگرا میبینیم. شخصیت ها( چه مجرم چه بازجو) کاملا عمیق و کار شده هستن. تعقیب و گریز و صحنه اکشن نداره ولی هیجان خیلی بالایی رو شاهد هستیم. سریال مثل مطاله ی رمان میمونه، ما هفته ها و ماه هایی که تحقیقات انجام شده که این شخص بیاد تو اتاق بازجویی بشینه رو نمیبینیم ولی اینقدر دیالوگ ها کار شده هستن که ذهن رو مجبور میکنه خودش این روند رو بازسازی کنه.از طرف دیگه تنوع فرهنگی رو توی هر چهارفصل سریال میبینیم که چقدر تفاوت بین انگلستان، فرانسه، آلمان و اسپانیا هست.
داستان گویی قوی و شخصیت پردازی عمیق تو یه لوکیشن ساده چه اثر مهیج و تاثرگذاری خلق کرده.
این سریال یه تجربه جدید در ژانر جناییه و به شدت فضای پرتنش و نفس گیری داره. کل ماجرا تو فضای اتاق بازجویی میگذره ولی این دقیقا نقطه قوت سریاله.بازی های درخشانی از بازیگرا میبینیم. شخصیت ها( چه مجرم چه بازجو) کاملا عمیق و کار شده هستن. تعقیب و گریز و صحنه اکشن نداره ولی هیجان خیلی بالایی رو شاهد هستیم. سریال مثل مطاله ی رمان میمونه، ما هفته ها و ماه هایی که تحقیقات انجام شده که این شخص بیاد تو اتاق بازجویی بشینه رو نمیبینیم ولی اینقدر دیالوگ ها کار شده هستن که ذهن رو مجبور میکنه خودش این روند رو بازسازی کنه.از طرف دیگه تنوع فرهنگی رو توی هر چهارفصل سریال میبینیم که چقدر تفاوت بین انگلستان، فرانسه، آلمان و اسپانیا هست.
داستان گویی قوی و شخصیت پردازی عمیق تو یه لوکیشن ساده چه اثر مهیج و تاثرگذاری خلق کرده.
این سریال یه تجربه جدید در ژانر جناییه و به شدت فضای پرتنش و نفس گیری داره. کل ماجرا تو فضای اتاق بازجویی میگذره ولی این دقیقا نقطه قوت سریاله.بازی های درخشانی از بازیگرا میبینیم. شخصیت ها( چه مجرم چه بازجو) کاملا عمیق و کار شده هستن. تعقیب و گریز و صحنه اکشن نداره ولی هیجان خیلی بالایی رو شاهد هستیم. سریال مثل مطاله ی رمان میمونه، ما هفته ها و ماه هایی که تحقیقات انجام شده که این شخص بیاد تو اتاق بازجویی بشینه رو نمیبینیم ولی اینقدر دیالوگ ها کار شده هستن که ذهن رو مجبور میکنه خودش این روند رو بازسازی کنه.از طرف دیگه تنوع فرهنگی رو توی هر چهارفصل سریال میبینیم که چقدر تفاوت بین انگلستان، فرانسه، آلمان و اسپانیا هست.
داستان گویی قوی و شخصیت پردازی عمیق تو یه لوکیشن ساده چه اثر مهیج و تاثرگذاری خلق کرده.
این سریال یه تجربه جدید در ژانر جناییه و به شدت فضای پرتنش و نفس گیری داره. کل ماجرا تو فضای اتاق بازجویی میگذره ولی این دقیقا نقطه قوت سریاله.بازی های درخشانی از بازیگرا میبینیم. شخصیت ها( چه مجرم چه بازجو) کاملا عمیق و کار شده هستن. تعقیب و گریز و صحنه اکشن نداره ولی هیجان خیلی بالایی رو شاهد هستیم. سریال مثل مطاله ی رمان میمونه، ما هفته ها و ماه هایی که تحقیقات انجام شده که این شخص بیاد تو اتاق بازجویی بشینه رو نمیبینیم ولی اینقدر دیالوگ ها کار شده هستن که ذهن رو مجبور میکنه خودش این روند رو بازسازی کنه.از طرف دیگه تنوع فرهنگی رو توی هر چهارفصل سریال میبینیم که چقدر تفاوت بین انگلستان، فرانسه، آلمان و اسپانیا هست.
داستان گویی قوی و شخصیت پردازی عمیق تو یه لوکیشن ساده چه اثر مهیج و تاثرگذاری خلق کرده.
فیلم خوبیه و حتما جایزه های بسیاری خواهد گرفت. تیموتی شالامه خیلی خوب بازی کرده جوری که فراموش کردم این باب دیلن نیست که داره بازی میکنه. ولی دیگه خیلی تجاریه و معلومه خواستن حسابی از فیلم پول در بیارن.دهه ی 1960 در موسیقی خیلی حرف برای گفتن داره اما جیمزمنگولد نتونسته تمام زوایای فرهنگی این دوره رو نشون بده و فقط رو موسیقی تمرکز کرده مثلا مساله دراگ و مواد کاملا از روح این دوره حذف شده.خود باب هم مشکلات مواد مخدر داشته ولی اصلا بهش پرداخت نمیشه ک احتمالا به خاطر اینه که باب هنوز زندست و نوبل گرفته. از زاویه خودش نگاه کرده و داستانش رو میگه. وضعیت روحی و روابط باب دیلن رو تو فضای داستان حل میکنه. مشکل فیلم اینه که جهت گیری های سیاسی و اجتماعی دیلن و انگیزه های شخصیش رو اصلا نشون نمیده یا در مورد گذشته دیلن هیچی نمیگه(فقط اینکه تو کارناوال بوده) از طرف دیگه شیفت باب دیلن از کانتری به راک رو به صورت انقلابی نشون میده ولی اینجوری نبوده.
داستان گویی قوی و شخصیت پردازی عمیق تو یه لوکیشن ساده چه اثر مهیج و تاثرگذاری خلق کرده.
داستان گویی قوی و شخصیت پردازی عمیق تو یه لوکیشن ساده چه اثر مهیج و تاثرگذاری خلق کرده.
داستان گویی قوی و شخصیت پردازی عمیق تو یه لوکیشن ساده چه اثر مهیج و تاثرگذاری خلق کرده.
داستان گویی قوی و شخصیت پردازی عمیق تو یه لوکیشن ساده چه اثر مهیج و تاثرگذاری خلق کرده.