فصل دوم 8 از 10
بدون اسپویل!
یه مشکلی که این سریال نسبت به بقیه سریال های مارولی که از نتفلیکس پخش میشه ( به اختصار : دنیای سریالی مارول) اینه که داستان زیادی کش داده میشه و میشه خیلی جمع و جورتر ادامه داد.
سریال توی فصل دوم روند رو به افزایشی داشت بخصوص با قسمت های آخر واقعا هیجان رو به بیننده منتقل میکرد. پایان غیر قابل پیش بینی ای داشت و در کل به نظرم نسبت به فصل اول پیشرفت داشت.
خطر اسپویل!!!
!!! فکر کنم اتفاقی که داره توی دنیای سریالی مارول می اوفته اینه که بعد از خبر کنسل شدن و یا دیر پخش شدن فصل دوم Defenders ، به قول معروف شخصیت ها دارن جوش میخورن و این اتفاق خوبی بود که توی فصل دوم Jessica Jones نیوفتاد.
منتظر فصل بعدی
فصل اول : 10 از 10
فصل دوم: 10 از 10
---
بدون اسپویل!!!
یکم سخته سریالی که راجب یک دستاورد علمی بی نظیر در آینده ساخته بشه و اینقدر جذاب باشه.
سریال Westworld بدون شک سرشار از نماد ها و اتفاقاتی است که برای بشریت از همون ابتدای خلقت افتاده است.
داستان سرایی بی نظیر که مطمئن باشید هیچ سریالی در حد و اندازه این مجموعه نیست. داستان های به شدت پیچیده و لایه لایه که هر کدوم سرمنشا دیگری است.مسائلی که توی سریال مطرح میشه مثل مذهب و باور و ... همه اینا در این سریال زیر سوال میره و با یک سوال به همه این ها پاسخ داده میشه: آیا واقعیت دارد؟
فصل اول هم به عنوان مقدمه هم به عنوان شروع خط داستانی اصلی که مثلا در فصل دوم بهش پرداخته میشه بسیار جالب و قابل فهم است.اتفاقی ما در فصل اول در نهایت بهش میرسیم اینه که خط داستانی-زمانی سریال ممکنه هر لحظه ای باشه ، گذشته؟ یا شاید آینده؟
فصل دوم چون مخاطب با فصل اول ، مجموعه Westworld رو درک کرده به شدت پیچیده میشه و ما با سریالی طرف بودیم که بعد از هر قسمت سوالاتی برای ما ایجاد میشد و منتظر قسمت بعد میشدیم.این واقعا موفقیت آمیز بود و میشه گفت HBO با سرمایه گذاری که کرده طی سالیان بعد یک شاهکار رو ادامه میده. شاهکاری شبیه ماتریکس،ترمیناتور و ... .
عده ای از دوستان گفتند که فصل دوم ضعیف بود اما به نظر من نه تنها ضعیف نبود بلکه به خیلی از پرسش های فصل قبل پاسخ داد در عین حال قوی و هیجان انگیز ادامه پیدا کرد...
منتظر فصل بعدی هستم.مرسی
امتیاز 10 از 10
بدون اسپویل!
بری لیندون ترکیبی از نزاع و کشمش بین طبقه پرولتاریا و بوژوا است.
شخصی که زندگی در هردو طبقه را تجربه میکند.
این فیلم ، سه ساعت زندگی بری لیندون را به نمایش درمی آورد. از فرش به عرش رسیدن این کاراکتر را به زیبایی هرچه تمام تر تماشا میکنیم.
این فیلم از جمله مهمترین فیلمهای دهه هفتاد میلادی هست که توسط استنلی کوبریک به استادی هر چه تمام تر ساخته شده. نورپردازی ها، شخصیت پردازی ها ، فیلمبرداری بسیار ماهر و بسیاری المان دیگه همچون موسیقی بی نظیر، نوید یک اثر کامل و بی نقص رو به مخاطب میده.
حتما تماشا کنید و لذت ببرید.
.
.
خطر اسپویل!
.
.
ریموند بری اسم کامل شخصیت هست که بعد از ازدواج با شخصی مرفه و از طبقه ثروتمند ، نام خود را به بری لیندون تغییر داد و کوبریک چقدر زیرکانه ترکیبی از طبقات رو تنها در دو کلمه بیان میکنه
بری(پرولتاریا- طبقه ضعیف جامعه) + لیندون( بورژوا - ثروتمندان)
درواقع پس از پایان فیلم ، اسم بری لیندون یک تضاد واقعی رو در ذهن مخاطب تداعی خواهد کرد.
.
.
پایان خطر اسپویل!
متشکرم
امتیاز 1 از 10
بدون اسپویل!
یه فیلم کاملا بی هدف که حتی مخاطب بعد از تمام شدن فیلم نمیدونه با چی طرف بود.
کارگردانی بسیار ضعیف، فیلمبرداری بی هویت، بازی ضعیف امثال ناتالی پورتمن و جود لاو که اگر شما دو تا فیلم از این بازیگرا دیده باشین ، به این فیلم لعنت میفرستین.
متاسفانه موسیقی که مثلا قرار بوده ویژگی اصلی این فیلم باشه نه تنها تاثیر گذار نیست بلکه فاجعه است.
فصل 1 تا 7(آخر) امتیاز 9 از 10
بدون اسپویل!
یک سریال درام با موضوع جنایت و گروه های سازمان یافته تبهکاری.
" Peaky Blinders " در انگلستان ، " Boardwalk Empire و Sopranos " در نیویورک و نیوجرسی آمریکا ، "Narcos" در کلمبیا و
"Sons Of Anarchy " در شهرهای کوچک آمریکا مثل چارمینگ ، همه اینها به شدت موفق هستن که جامعه رو به طور شفاف به نمایش دربیارن.
" فرزندان آنارشی (یا به قول خودشون آنارکی)" یک کلاب موتور سوار هست که به لحاظ وسعت بسیاری از جاها شعبه داره. اما این سریال به گروه های مخالف و رقیب هم میپردازه. "مایانها" ، "ناینرها" ، مافیای ایرلند ، چینی ها و بسیاری از سازمان های تبهکاری دیگه. این سریال یک جهان بزرگ هست که در اون آدمها یا خلافکارن ، یا پلیس. درگیری پلیس با این سازمان ها و دست به هر کاری زدن ، از هیجان اصلی این سریاله.
موضوع اصلی سریال " فرزندان آنارشی" یک شجره نامه هست. " جکس تلر" به عنوان شخصیت اول این داستان یک پیشینه خانوادگی داره و تمام اعضای این کلاب به این پیشینه وابستگی دارن.
در رابطه با کلاب های موتورسوار :
همونطور که اگر شما فیلم پدرخوانده یا "سوپرانوز" رو دیده باشید میدونید که رنک اعضای خانواده ها به این صورت هست که :
رییس DON-Boss > معاون Underboss > مشاور Consigliere > کاپیتان Caporegime > سرباز Soldier
هست. و در دنیای "فرزندان" که اتفاقا بین همه کلاب های موتورسواری خصوصا "فرزندان" یکسان هست:
Prospect < Soldier <Sergent At Arms <Vice President <President
که به ترتیب درجات نظامی اون ها روی جلیقهشون دوخته میشه. در مجموع همونطور که از "فرزندان آنارشی" پیداست ، مبدا تصمیم گیری کلاب ، طبق (آنارشیسم) یک شخص نیست بلکه همه در اون تصمیم شریک هستن. President یک موضوع رو مطرح میکنه و رای میده ، اگر در کل آرای اعضای کلاب مثبت بود ، اون تصمیم پذیرفته میشه و President با زدن چکش به میز ، تصمیم رو قطعی اعلام میکنه. حالا این تصمیم میتونه کنار اومدن با گروههای رقیب باشه یا کشتن فلان شخص یا اجازه ورود اعضای جدید...
این سریال در مجموع 92 قسمت ، جنایت ، دروغ ، وفاداری و مهمتر از همه "جنگ" رو دربر داره.
به لحاظ داستانی سریال بسیار شاخصی هست. لیست بازیگرهای بسیار خوبی داره. مخاطب قطعا با این ژانر ارتباط برقرار میکنه.
یک ایراد که به نظر من میشه به این سریال گرفت و واسه همین نمره 9 دادم برای اینکه اگر سریال رو به دقت مشاهده کنید ، جاهایی از داستان که ساده هست رو مجبوره بیخود ادامه بده و گاهی حس خستگی به مخاطب القا میشه. این تنها ضعفی از سریال هست که من دیدم و در کل سریال بسیار مهم و تاثیرگذاری هست.
مرسی
امتیاز 6 از 10
بدون اسپویل!
خب من صبر کردم حداقل چند روز از تب و تاب اسکار بگذره. خصوصا چند روز از انتشار نسخه با کیفیت این فیلم بگذره تا نظرمو بگم. چون متاسفانه عده از دوستان با استایل *فردی مرکوری*(خصوصا اون قسمت از فیلم که *فردی* با تاج و شنل تو پارتی راه میرفت ) نشستن و Eh-Oh کنان بجای صحبت کردن از فیلم ، یک سری کارای کودکانه میکنن.
جدا از اینکه به نظرم این فیلم رو میشه جزو بیوگرافی های نسبتا مهم تلقی کرد ، کلیت فیلم در حد درام های معمولی هم نیست. درواقع ارزشمندی این فیلم رو میتونیم به مستندوار بودنش ربط بدیم.که البته اون هم به قول (رضا مارمولک) بین علما اختلاف هست چون این مسئله هم هست که بعضی از اتفاقات در فیلم تحریف شده.
مستندوار و خصوصا سکانس های پایانی که انصافا بقدری دقیق ساخته شده که هرکسی که با گروه Queen آشنا نیست رو شیفتهی خودش میکنه. منتهی این فیلم به همراه A Star Is Born چیزی جز چنگ زدن به ژانر موسیقی و جز شکست نیست. البته من معتقدم این فیلم قابل قیاس با فیلم بیدر و پیکر و تبلیغاتی A Star is Born نیست قطعا از بسیاری از جهات ، ارزش بیشتری داره ولی تاریخی از موسیقی رو به نمایش درمیاره که برای بسیاری تبدیل به نوستالژی شده. برای همین هم جز ارزش بیوگرافیش ، یک فیلم تمام شدهست.
فصل اول : امتیاز 10 از 10
بدون اسپویل!
سریال Love Death & Robots به نظر من فراتر از هر سریال انیمیشنی هست که تا به حال ساخته شده.( محتوا)
این سریال محصول نتفلیکس و سازنده Tim Miller هست و تهیه کنندهای مثل David Fincher در ساخت این سریال انیمیشنی نقش داشته.
این سریال آنتولوژی هست . درواقع ما در سریال های آنتولوژی مثل The Romanoffs ، قسمت به قسمت داستان متفاوتی داریم درحالی که تمام این قسمت های متفاوت ، ویژگی های مشترکی دارن. حالا در این سریال نه تنها قسمت به قسمت داستان متفاوتی داریم بلکه شیوه ساخت خود انیمیشن هم متفاوته. مثلا قسمتی از این سریال شبیه به انیمه های ژاپنی هست. قسمتی شبیه انیمیشن های دیزنی و قسمت هایی به حدی طبیعی و با جزئیات ساخته شده که فکر کنم تصور خیلی ازماها از انیمیشن رو تغییر میده. یه قسمت هم که عملا فیلم سینمایی بود.
مخاطبان این سریال بزرگسالان هستن. هر 18 قسمت از این فصل حاوی مفاهیمی مثل واقعیت ، رویا و تقابل این دو ، تکنولوژی و انسان در مقابل اینهاست. و کلی مفهوم دیگه که میشه قسمت به قسمت تحلیل کرد و راجعبهش صحبت کرد.
هر قسمت هم حدود 8 تا 15 دقیقهست که شما میتونید همهرو توی 3 -4 ساعت تماشا کنید و لذت ببرید منتهی من پیشنهاد میکنم روزی 1-2 قسمت ببینید چون مطمئنم این سریال اونقدر قوی هست که ذهن شما رو بعد از 1 قسمت تا روز بعد مشغول نگه داره.
مرسی
امتیاز 8 از 10
بدون اسپویل!
فیلم Vice به کارگردانی آدام مککی از معدود فیلم های خوب سال 2018 هست. درواقع بد نیست بدونید اگر نگاهی به فیلمهای قبلی این کارگردان مثل Big Short داشته باشید، این فیلم هم در راستای همون ژانر ها ساخته شده.
این بار در Vice زندگینامه (دیک چینی) معاون رییس جمهور آمریکا سال های 2001 تا 2009 روایت میشه و انصافا بین بیوگرافی های 2018 این فیلم یک سر و گردن از بقیه فیلم ها بالاتره.
این فیلم یک تیم بازیگری فوقالعاده رو همراه خودش داره و (کریستین بیل) که دیگه ما ایشونو به عنوان یک Method Actor میشناسیم، این نقش رو که اساس داستان بر این شخصیت هست، بازی میکنه.
از نظر داستانی، فیلم سعی بر این داره که بیرحمانه دیک چینی رو نمایش بده و تا جایی که بتونه(اول فیلم خودشون اشاره میکنن که ما تا جایی که زورمون رسید سعی کردیم نمایش بدیم) نهایت زورشو بزنه ولی جاهایی از فیلم شخصیت دیک چینی، حالا به هر دلیلی رنگ خاکستری بخودش میگیره و از همه بدتر اینکه بعضی جاها از فیلم به عنوان شخصیت مثبت یا حتی میشه گفت قهرمان داستان تبدیل میشه و این یک ضربه بزرگ به خود فیلم هست.
اما روایت خلاقانه فیلم، بسیاری از نقطه ضعف ها رو پوشش میده و در کل فیلمی هست که بیشتر مخاطبین میتونن لذت ببرن.
.
.
خطر کمی اسپویل!
اواسط فیلم بود که یهو خانواده دیک چینی از سیاست کنار گذاشته شدن و البته بدون اندوه یا ناامیدی خونه نشین شدن و فیلم همونجا با خوبی و خوشی تیتراژ میزنه.
و در همین حین با وجود سردرگمی مخاطب و چندین پرسش از فیلم، یهو تیتراژ تموم میشه و فیلم دوباره به ادامه داستان پرت میشه.
این یکی از خلاقیت هایی بود که من بشخصه تاحالا ندیده بودم
امتیاز 10 از 10
بدون اسپویل!
من تعریف آثار «لارس فون تریه» رو زیاد شنیدم ولی خب به دلایلی هیچوقت فیلمای قبلی این کارگردان رو ندیدم. درواقع این متنی که دارم مینویسم حدود 7-8 روز بعد از وقتی هست که این فیلمو دیدم. و اصلا توی این فیلمای پاپ کورنی و سطحی این روزها، دیدن اثری که بعد از تماشا حتی هفته ها بعد هم ذهن آدمو مشغول کنه غنیمته!
بعد از دیدن این فیلم، بشخصه حتما به دنبال بقیه آثار این کارگردان خواهم رفت ولی خب این فیلم مخاطبش عام نیست (مثل برخی دوستان قصد خودشاخ پنداری ندارم، در کلیت همه ما عام هستیم! ) در ادامه توضیح میدم.
چند نقد بخصوص جالب و کامل درباره حوزه روانشناختی این فیلم چند سایت تخصصی منتشر کردن. درواقع این شخصیت داستان رو کالبدشکافی کردن و خیلی جالبه، حتما مطالعه کنید(لینکشو فراموش کردم در اسرع وقت همینجا میزارم)
خب کلیت فیلم درواقع چند تکه هست. منتهی اینجا، این تکه ها هدفمند دنبال میشن.
داستان راجع به شخصیتی هست که همونطور که برخی دوستان نوشتن، ویژگی جامعه ستیزانه داره و یک قاتل زنجیرهای بی همتاست. بی همتا به این منظور که حتی قتل رو، که ما در ذهنمون یک سری چیزای کلیشهای هست، با یک سری اتفاقات یه تعریف جدیدی بهشون میده.
بعضی خبرا بود که میگفتن بعضی تماشاگرا وسط فیلم سالن رو ترک میکردن. واقعا این فیلم از این نظر عام نیست. چنان صحنه های قتل رو دقیق و البته وحشتناک «لارس فون تریه» به نمایش در میاره که جاهایی از فیلم (البته اگر مثل من جذب فیلم شده باشید) احساس حالت تهوع به مخاطب دست میده.
طبیعیه که این فیلم بسیاری از مخاطبان عام رو پس میزنه
ولی سوال اینجاست
چرا ما اصلا این فیلم رو ببینیم؟(چیزهایی که در ادامه میخونید برداشت بنده از فیلم هست)
: « هنر»
شخصیت جک درواقع یک «هنرمند» به تمام معناست.
از اولین قتل که فیلم به نمایش میزاره، تا آخرین قتل، مخاطب درگیر لایه عمیق و البته پنهانی به اسم هنر میشه.
برای جلوگیری از اسپویل به توضیح داستان نمیپردازم ولی حتما اگر شما یک بار دیگه برگردید و قتل هارو پیگیری کنید،این سایه عجیب رو میبینید.
اینجا «لارنس فون تریه» به شکل وحشتناک و بی محابا، دست به فلسفه بازی میزنه.
که هنر عریانـه، بدون تعارف و بدون شوخی. تیز و بز...
خانه ای که جک همواره میساخت و نابود میکرد و در نهایت در سکانس های پایانی فیلم، با اون صحنه که خانه رو بالاخره میسازه ، چیزی جز معنی آفرینش و نابودی نیست. هنر یعنی خلق و در نهایت نابودی. سکانس پایانی فیلم هم همین ویژگی رو داره. من اول بعد از فیلم با خودم گفتم این سکانس پایانی، چه ربطی به داستان داشت؟
الان بعد از یک هفته از دیدن فیلم فهمیدم که اون سکانس هم دقیقا همین مفهوم هنر رو حمل میکرد و واقعا چقدر سنگین بود... و اصلا سکانس پایانی مهمترین بخش این فیلم بود.
« « «
هنرمند خلق میکند، خلق او باعث نابودی چیز دیگریست. آیا هنرمند خود نباید در هنر نابود شود؟ اگر نابود نشود که هنرمند نیست...
در هنر همه باید فدا شوند.
»»»
مرسی
امتیاز 10 از 10
بدون اسپویل !
به نظر من به سادگی میشه فیلم رو در یک کلمه خلاصه کرد : آنارشیسم.
آنارشیسم برخلاف ادعای حکومت ها ، حداقل رو کاغذ به دنبال هرج و مرج نیست.نوعی جنبش و مکتب هست که معتقد هست میشه به شکل همگانی امور رو اداره کرد. آنارشیست ها طبق گفته خودشون توانایی زندگی کردن اون هم همگانی رو دارن و به قول خودشون نیازی به چوپان ندارن چون گوسفند نیستن!
انسان هایی هستند که از تمامی حکومت ها سرخورده شدند و زیر نظام سرمایه داری یا نظام های قبلی به این مکتب گرایش پیدا کردن.
میبینید که در نگاه اول انگار ما بایکی از کاملترین مکتب های فلسفی تاریخ رو به رو هستیم که خود به دنبال حل و فصل خودشه. منتهی این ها همه روی کاغذ جواب میدن و به نظر چیزی جز یک رویاپردازی کودکانه نیست. نقد های زیادی به این مکتب هست از جمله نقد نیچه . که نیچه معتقد بود ، وجود انارشیسم باعث محکم شدن جایگاه حاکمیت ها بوده و اگر هم دقیق نگاه کنیم ، تاریخ چنین چیزی رو تصدیق میکنه. نیچه به طوری این مکتب را از ریشه میزنه که آنارشیست هارو در کنار مسیحیان قرار میده و با طرح سوالاتی مثل ، آزادی و جامعه چیست ، تمام ریشه های این مکتب را حداقل به لرزش درمیاره...( پیشنهاد میکنم کتاب -غروب بتها- هارو حتما مطالعه کنید)
با Fight Club جدا از یک داستان منسجم و البته غیر قابل پیشبینی ، ما با درون مایه آنارشیستی طرف هستیم. و دیوید فینچر به راحتی هر چه تمام تر از ابتدا تا انتهای این مکتب رو به روی پرده سینما میاره.
جالب اینجاست که شخصیت اصلی داستان هم دقیقا همین نگاه رو داره. نگاه خسته و سرخورده از زندگی روزمره . تکرار هر روز و نداشتن حتی ذره ای آسایش. زندگی پوچ و بیمعنا و بی هدف .
در سکانسی از باشگاه مشت زنی ، شخصیت اصلی رومیکنه به بقیه و صحبت هایی رو مطرح میکنه :
::: لعنتیا من تو باشگاه مشت زنی قوی ترین و با جربزه ترین آدمها رو میبینم ولی نصف شما تو پمپ بنزین کار میکنین . نصف شما برده نظام اداری شدین. تبلیغات باعث شدن بیوفتیم دنبال چیزایی که هیچ اهمیتی برامون ندارن. ما بچه های بی خاصیت تاریخیم. هدف و جایگاهی نداریم . نه جنگ بزرگی داریم نه رکورد بزرگی . تنها جنگ ما جنگ روانیه ، تنها رکورد ما همین زندگیمونه. با تلویزیون تو مغز ما فرو کردن که ما یه روز ستاره موسیقی و بازیگر سینما میشیم . اما نمیشیم . خیلی هم عصبانی هستیم:::
و دوربینی که به همراه شخصیت راه میافته و این صحبت ها با جدیت تمام گفته میشه. این جا که یکی از مهمترین سکانس های حتی تاریخ سینماست شکل میگیره. و مسائلی که مطرح میشه ، بسیار کلی و طوری هست که فیلم تنها اشاراتی میکنه. آنارشیسم به سادگی این قابلیت رو بوجود میاره که از یک انسانی که مورد ظلم سیستماتیک قرار گرفته ، ماشین جنگی بسازه و کلیت این فیلم بر همین ساخته شده.
اینجا دیگه طبقه بورژوا و پرولتاریا معنی پیدا نمیکنه ، آنارشیسم به مراتب پرسش های بنیادی تر مطرح میکنه که حتی مارکسیسم هم نمیتونه جواب بده. در نهایت این دوگانگی فردی که اتفاقا از همین آنارشیسم سرچشمه میگیره ، به دوگانگی اجتماعی تبدیل میشه و بسادگی بنیان آنارشیسم تبدیل به هرج و مرج میشه و درواقع همین چیزی هست که دیوید فینچر با Fight Club قصد نمایشش رو داره .
البته ناگفته نمونه که این هم باز برداشتی هست که نویسنده از آنارشیسم داره .لازم به ذکره که آنارشیسم اگرچه متفکر ، فیلسوف و نظریه پرداز داره اما چون مکتب نظام مندی نیست ، تنها یک تصور خیالی از اجتماع انسان رو شامل میشه. حداقل تا امروز...
مرسی