اسکار 2016 به دلایلی چون استفاده از بازیگران سفیدپوست به جای افراد رنگینپوست و غلبهی چشمگیر سفیدپوستان در محصولات سینمایی مطرح و شاخص، دچار حواشی بسیاری شد. اسامی حاضر در فهرستهای مختلف جوایز امسال توانسته این کمبود را جبران کند. یکی از شاخصترین آثار امسال فیلم "حصارها" است که از نمایشنامه اثر «آگوست ویلسون» و برندهی جایزه پولیتزر و تونی در سال 1983 اقتباس شده. تمامی بازیگران فیلم سیاهپوست هستند که فستیوالی از بازیهای خوب و دیدنی، و دیالوگهایی تکاندهنده و هوشمندانه به تماشاگران تقدیم کردهاند. اگرچه میتوان ضعف نسبی فیلم را در انتقال خام اتمسفر تئاتری نمایشنامه به فضای سینمایی آن نامید، اما جنس اثر به قدری متقاعدکننده از آب درآمده که توجه بیننده از نمایشنامه به خود فیلم متمرکز شود.
Fences (2016)"حصارها" سومین تجربهی پشت دوربین «دنزل واشنگتن» محسوب شده که بعد از قریب به یک دهه سکان هدایت فیلمی را بر عهده گرفته. شش سال زمان برده که «واشنگتن»، نمایش را از صحنهی تئاتر (که خود او در سال 2010 نقش اصلی را در برادوی به عهده داشت) به دنیای سینما انتقال دهد. سبک کارگردانی او کاملا به ذات نوشته وفادار است که البته این رویکرد عامدانه بوده و موفق هم به سرانجام رسیده. همچنین هنرنمایی این بازیگر توانمند در این فیلم را میتوان در ردیف آثاری چون شکوه، مالکومایکس و روز تمرین نشاند که میتوان از آنها به عنوان مثالی از استعداد و تطبیقپذیری یک بازیگر نام برد.
Fences (2016)داستان فیلم در پیتسبرگ (شهرستانی در ایالت پنسیلوانیا) در اواخر دهه 1950 رخ میدهد. "حصارها" با وجود وفاداری به نمایشنامهی ویلسون، از فرهنگ آفریقایی-آمریکایی در پسزمینه بهره برده و موضوعاتی چون حقوق مدنی و تغییرات نژادی را مطرح میکند. شخصیت اصلی، «تروی (دنزل واشنگتن)»، بازیکن سابق لیگ بیسبال سیاهپوستان بوده که قبل از الغای قانون حذف تبعیض نژادی و تاسیس لیگ اصلی بیسبال فعالیت کرده. او افسوس میخورد که چرا هرگز فرصت بازی در مسابقات مهمتر با پول بیشتر را نداشته. اکنون که 53 سال سن دارد و هجده سال از ازدواجش با «رز (وایولا دیویس)» گذشته، هنوز هم اشتیاقی برای بیان اصطلاحات بیسبال در وجودش به چشم میخورد. هنوز هم از اصطلاحاتی چون حمله، توپ و بیرون استفاده میکند.
تروی در بخش زباله مشغول به کار است و آرزویش ارتقا از پشت کامیون، جایی که سالهاست با دوستش «بونو (استفن هندرسون)» در آن جا کار میکند، به سِمَت راننده است که اگر این اتفاق بیفتد او اولین رانندهی سیاهپوست ماشین حمل زباله خواهد بود. این مرد با همسرش رز و پسر دبیرستانیشان «کوری (جووان آدپو)» در خانهای کوچک زندگی میکند. تروی همچنین از ازدواج قبلیش یک پسر بزرگ به نام «لیون (راسل هرنزبی)» دارد. برادرش «گابریل (مایکلتی ویلیامسون)» در جنگ مجروح شده و تا یافتن مکانی برای خودش در خانهی او سکونت یافته.
Fences (2016)داستان "حصارها" نگاهی به اتفاقات و بحرانهای موجود در زندگی تروی میاندازد. رابطهی او با کوری سفت و سخت پیش میرود (همانند رابطهی خیل عظیمی از پدران و پسران نوجوان کلهشق)، و بارها مشکلات خود با والدینش را برای کوری تعریف میکند. وارد یک رابطهی غیرقانونی شده که منجر به بارداری ناخواسته گردیده و همین مشکلاتش را دوچندان میکند. صحنهای که نزد رز به خیانت خود اعتراف میکند (که برای شرح لغزش و خطای خود از اصطلاحات بیسبالی بهره میبرد)، یکی از احساسیترین و قدرتمندترین لحظات فیلم است. با وجود این که واشنگتن در این لحظه فوقالعاده است، اما وایولا دیویس صحنه را از آن خود کرده و از حالا میتوان مجازا تضمین کرد که در مراسم اسکار 2017 در جایگاه مخصوص تحویل جایزه بایستد و سخنرانی خود را ادا کند (کمپانی پارامونت قصد دارد نام او را در شاخه بهترین بازیگر نقش مکمل زن جا کند، شاید چندان درست به نظر نرسد ولی این شیوه سال قبل برای آلیشیا ویکاندر جواب داد؛ چرا امسال برای دیویس جواب ندهد؟).
دیالوگهای فیلم به زیبایی نوشته و پرداخته شده که هم با شرایط آن دوران همخوانی دارد هم با شرایط ذهنی شخصیتهای فیلم. به نظر من «مرگ فروشنده» و «گلنگری گلن راس» بهترین مثالهایی هستند که میتوان نمایشنامهی مرجع این اثر را با آنها مقایسه کرد. واشنگتن توانسته گرایشها، اعتقادات و تنش حاکم بر روابط شخصیتهای فیلمش را به خوبی به تصویر بکشد.
شاید "حصارها" همانند دیگر فیلمهای درام صادقانه و مستقل که از سر و صدای زیاد برای جلب تماشاگر استفاده نمیکنند، در یافتن مخاطب خود دچار مشکل باشد. اما این فیلم که از فیلمنامهای هوشمندانه و نقشآفرینیهایی قوی بهره میبرد، شایستگی آن را دارد که توسط تمام کسانی که به بازیهای خوب و تاثیرات احساسی آثار سینمایی اهمیت میدهند مورد توجه قرار گیرد. هنگامی که در اوایل سال 2017 نامزدهای اسکار معرفی شوند، مسلما نام "حصارها" با شایستگی خواهد درخشید.
کتاب « دختری در قطار » نوشته پائولا هاوکنیز در سال 2015 منتشر شد و توانست به فروش فوق العاده ای دست پیدا کند و برای هفته های متوالی در صدر محبوب ترین کتابها قرار بگیرد و میلیون ها نسخه از آن در مدت زمان کمی به فروش برسد. این کتاب در ایران نیز محبوبیت بسیاری دارد و با ترجمه خانم محبوبه موسوی، به چاپ چهارم هم رسیده است. در اقتباس سینمایی از این کتاب امیلی بلانت در نقش اصلی فیلم ظاهر شده و البته از لحاظ ظاهری متفاوت با آنچه هست که در کتاب شرح داده شده بود.
ریچل (امیلی بلانت) زن مطلقه و دائم الخمری است که هنگام رفت و آمد توسط قطار از پنجره زندگی زوج جوانی به نام اسکات ( لوک ایوانز ) و مگان ( هیلی بنت ) را رویت می کند و معتقد است که آنها یک زوج ایده ال هستند و تمام خوشبختی های دنیا در زندگی شان وجود دارد. ریچل که چندان تعادلی در رفتار و تحلیل هایش ندارد، بزودی متوجه می شود که مگان مفقود شده و حال، بازجویی ها از وی در دستور کار قرار گرفته. این در حالی است که ریچل هیچ چیز را به خاطر نمی آورد و...
« دختری در قطار » در نگاه اول شباهت های فراوانی به داستان « دختر گمشده » دارد و حتی خوانندگان کتاب نیز معتقد بودند که دنیای این دو کتاب مکمل یکدیگر هستند و خواندنشان به موازات هم می تواند به درک بهتر زندگی برای مخاطب بینجامد. حال که نسخه سینمایی هر دوی این داستان ها ساخته شده، راحت تر می توان شباهت های دو اثر را در سینما بررسی کرد.
در نسخه سینمایی « دختری در قطار » همانند آنچه که کم و بیش در « دختر گمشده » ( حداقل تا نیمه فیلم ) دیده بودیم، فیلم با توضیحات راوی پیش می رود و البته تماشاگر ابداً نمی داند که راوی داستان در مورد اتفاقات فیلم صادق است یا صرفاً در حال بازی با موقعیت و چیدن پازل هایی توسط ذهن معیوبش. اما مشکل فیلم جدید تت تیلور اینجاست که راوی داستان که تک گویی های بسیاری دارد، از نیمه فیلم به بعد توجه تماشاگر را از دست می دهد چراکه صحبت هایش بی محل هستند و مخاطب نیازی نمی بیند که هر لحظه فریب بخورد، تعلیق ناامید کننده فیلم نیز تماشاگر سینما را از خود می راند. « دختری در قطار » قرار است بیانگر داستان زندگی تیره زنانی باشد که دچار ضربه های روحی شده اند و ما باید این خلاصه وضعیت تک خطی را در قالب یک داستان مشاهده نمائیم اما فیلم با مد نظر قراردادن دیدگاه این زنان از زاویه اول شخص باعث پیچ و تاب خوردن بی جهت فیلمنامه گردیده تا از هدف اصلی خود دور شود.
تغییر زاویه دید فیلم از سوی زنان مختلف که البته هیچکدام از آنان صداقتی درشان وجود ندارد و مخاطب می بایست با داده های احتمالاً اشتباه از آنان پازل فیلم را تکمیل کنند، نه تنها کمکی به درک بهتر دنیای این زنان نکرده بلکه باعث شده تا جزئیات بخش زیادی از داستان به هدر برود. در واقع تیلر سعی کرده تا جایی که امکان دارد به کتاب وفادار بماند اما فراموش کرده که ابداً نمی توان جزئیات نوع روایت داستان در یک کتاب را عیناً در سینما مورد استفاده قرار دارد و لازم است در این میان کمی هم المان های سینمایی که در خدمت قصه پردازی و سینما باشند.
متاسفانه تمام پیچیدگی های بیهوده اقتباس سینمایی « دختری در قطار » در حالی اینچنین شکل گرفته که تمرکز کتاب بیشتر بر تجربیات درونی زنان از مشکلات زندگی شان بوده و قصه اصلی حتی در مقایسه با « دختر گمشده » نیز جذابیت ویژه ای ندارد و سرانجام آن نیز ساده و قابل حدس می باشد. این پایان بندی در نسخه سینمایی نیز وضعیت به مراتب ساده تری را تجربه می کند تا فیلم در نقطه مقابل آنچه باشد که می خواسته از انتقال تجربیات سه زن به مخاطب برسد. تیلر در طول داستان تلاش کرده تا با تکیه بر انواع و اقسام فلشبک ها و روایت اول شخص، پیچیدگی ذهن زنان را به مخاطب منتقل نماید اما در نهایت همه چیز بسیار ساده به پایان می رسد و البته هیچ نشانی هم از درک بهتر دنیای زنان نصیب تماشاگر نمی شود.
در این میان شاید نکته برجسته فیلم بازی امیلی بلانت باشد که توانسته باشد در آشفتگی های فیلمنامه ، تصویری قابل باور از زنی الکلی که تسلطی بر زندگی و افکارش ندارد ترسیم نماید. بلانت به خوبی توانسته پرتره زنی را ترسیم کند که برای رسیدن به پاسخ نهایی مجبور است راه پر پیچ و خمی را طی نماید. دیگر بازیگران فیلم از جمله لوک ایوانز و هیلی بنت نیز اگرچه صحنه را از آن خود نمی کنند، اما انتخاب خیلی بدی هم برای فیلم نبوده اند
« دختری در قطار » بر خلاف کتاب، ناتوان از انتقال حس شخصیت اصلی داستان به مخاطبش است. تت تیلر در این اقتیاس سینمایی نتوانسته دنیای ویران ذهنی ریچل را به خوبی برای مخاطب سینما ترسیم نماید و نحوه روایت داستان و وفاداری بیش از حدش به کتاب نیز مزید بر علت شده تا « دختری در قطار » نه شبیه به کتاب باشد و نه فیلم. عدم یکپارچگی در روایت داستان ظاهراً قرار بوده منجر به تفکر عمیق مخاطب گردد اما اشتباهات محاسباتی کارگردان باعث شده تا « دختری در قطار » در نهایت تجربه کسل کننده ای باشد.. منتقد : میثم کریمی..منبع کپی مووی مگ