زندگی در دهکده ی اسمورف بسیار آرام و زیبا است، بخاطر اینکه همه ی آنها از اسمورف باهوش بِرِینی (دنی پودی) گرفته تا اسمورف عجیب و دوست داشتنی کِلامسی (جک مک بِرِیِر) و اسمورف قدرتمند هِفتی (جو مانجِنیِلو) تحت نظر رئیس دهکده یعنی پاپا اسمورف (مندی پتینکین) زندگی می کنند. اما یک استثنا در بین این اسمورف ها به نام اسمورفیت (دِمی لِواتو) وجود دارد، اسمورفی که توسط جادوگری به نام گارگِمال (رین ویلسون) ایجاد شده است تا قبل از استفاده ی پاپا اسمورف از قدرت جادویی اش برای خوب کردن اسمورفیت، دهکده ی اسمورف ها را نابود کند.
یک روز در حالی که اسمورف ها (برینی، کلامسی و هفتی) به همراه اسمورفیت در حال گردش در جنگل هستند، اسمورفیت به طور اتفاقی متوجه راهی مرموز بر روی نقشه می شود که احتمالا آنها را به محل دهکده ی گمشده ی اسمورف ها می رساند. گارگمال بد جنس نیز که از امکان وجود چنین مکانی مطلع می شود، در صدد می شود تا قبل از اسمورف ها آنجا را پیدا کند تا اهداف خرابکارانه ی خود را در آن جا پیاده کند. حال وظیفه ی اسمورف ها است تا جلوی گارگمال را بگیرند و قبل از او به دهکده برسند.
فیلم Smurfs: The Lost Village (اسمورف ها: دهکده ی گمشده) یک انیمیشن بازسازی شده کامل از عنوان اسمورف ها محصول سونی پیکچرز می باشد. قبل از این انیمیشن نیز دو فیلم دیگر اسمورف با استفاده از تصویر سازی های کامپیوتری ساخته شده است و این انیمیشن با کیفیت جدید اسمورف ها را می توان عنوانی رنگارنگ، جالب و با تصاویری زیبا نامید که می توان باعث سرگرم شدن و لذت بردن مخاطبان خود شود.
فیلمنامه ی این کار توسط استیسی هارمن (فیلمنامه نویس The Goldbergs) و پاملا ریبون (Moana) نوشته شده است و ماجرای شخصی اسمورفیت را می توان در راس انیمیشن اسمورف ها: دهکده ی گمشده نامید. اگرچه به دیگر شخصیت های داستان به اندازه ی اسمورفیت پرداخته نشده است، اما در معرفی خود اسمورفیت نیز زیاده روی صورت نگرفته است که باعث تکرار بیش از حد او در طول انیمیشن شود و ترکیب او و تیم اسمورف ها (برینی، کلامسی و هفتی) کاملا متناسب با داستان و روند آن می باشد، البته [شاید] اگر مدت زمان انیمیشن بیشتر می بود می توانست داستان طولانی تر را برای هر دو گروه اسمورفیت و تیم اسمورف ها دنبال کند.
کارگردان انیمیشن اسمورف ها: دهکده ی گمشده، کلی آزبوری می باشد که تجربه کار در انیمیشن های Shrek 2 و Gnomeo & Juliet را در کارنامه دارد و هر کدام از این دو انیمیشن نیز از جهاتی خوب و از جهاتی بد بوده اند. آزبوری به خوبی توانسته است کاراکترهای اسمورف ها که توسط یک هنرمند بلژیکی به نام پِیو (نام کامل: پیر کالیفورد) طراحی و توسط همسرش جنین کالیفرود نقاشی شده است، را در قالب یک انیمیشن با کیفیت سه بعدی پیاده کند، که با تصاویر جذاب خود همواره جلب توجه می کند، اما یکی از ایرادهایی که می توان به کار او وارد کرد، موزیک های پیاپی است که پس زمینه ی انیمیشن می باشند و تاثیر گذاری منفی در جو آن دارند.
کادر اصلی صداپیشگان انیمیشن یعنی دنی پودی در نقش بِرِینی، جک مک بِرِیِر در نقش کِلامسی و جو مانجِنیِلو در نقش هِفتی که تشکیل دهنده ی تیم اسمورف ها هستند به همراه خواننده، دِمی لِواتو در نقش اسمورفیت با توجه به فیلمنامه، حضور قابل توجهی در نقش های خود داشته اند. البته این چهره ها تنها خوب های انیمیشن نبوده اند، بلکه باید از دیگر بازیگران مکمل نیز بخاطر نقش ها و صداهای عالی و سرگرم کننده شان تشکر کرد.
اگرچه کادر اصلی صدا پیشگان و نقش های برجسته ی آنها را بیان کردیم، اما در این بین نباید از چهره هایی چون مندی پتینکین (بازیگر سریال Homeland) در نقش پاپا اسمورف و رین ویلسون (بازیگر سریال The Office) در نقش منفی جادوگر گارگمال غافل شد، افرادی که هر کدام در نقش های خود، نام های بزرگی در انیمیشن اسمورف ها: دهکده ی گمشده هستند. یکی دیگر از کاراکترهای جالبی که در انیمیش حضور دارد، عزرائیل با صدا پیشگی فرانک وِلِکر می باشد که نقش قابل توجهی و به یاد ماندنی را ایفا کرده است.
به عنوان سخن نهایی نیز می توان گفت که انیمیشن اسمورف ها یک عنوان رنگارنگ، با کیفیت، زیبا و سرگرم کننده است که هر مخاطبی می تواند از آن لذت ببرد، البته مطمئنا سن های پایین تر بخاطر فانتزی بودن انیمیشن با آن ارتباط بیشتری برقرار می کنند. سنین بالاتر نیز در صورت لذت نبردن از این انیمیشن می توانند با انیمیشن جدی تری چون Sausage Party (پارتی سوسیس ها) خود را سرگرم کنند!
واقعیت این است که هنوز بهصورت دقیق نمیدانیم فیلم «پیش از این که بیدار شوم» چه زمانی اکران شد، اتفاقی که نمیتواند بیدلیل هم باشد و مسئولان کمپانیهای اینترپید پیکچر و دمارست فیلمز متوجه مشکلات عدیده اثرشان شده و آن را در سکوت خبری روی پردههای عریض سینماها بردهاند. میک فلانیگان نزدیک به ۱۷ سال است بهعنوان تدوینگر و سپس فیلمساز حرفه هنری خود را آغاز کرده است. او با ساختن فیلم ترسناک و مستقل «غیرحضوری» در سال ۲۰۱۱ نام خود را بهعنوان کارگردانی آیندهدار در زمینه آثار ژانر وحشت سر زبانها انداخت و پروژههای پرهزینهای چون «اوکولوس»، «ساکت» و تدوین فیلم پرفروش «تخته اویوجا» را بر عهده داشت. فلانیگان پس از ساخت اثری که درباره آن صحبت میکنیم قسمت دوم «تخته اویجا» را نیز به عنوان یکی از پرهزینهترین آثارش کارگردانی کرد.
مشکل اینجاست که هیچکدام از آثار وی که پس از «غیر حضوری» ارائه شدهاند نه توان ترساندن درست و حسابی تماشاگران را دارند و نه توانستهاند در گیشه عملکرد چندان مناسبی از خود بهجا بگذارند. علت چنین اتفاقی که میتوان آن را به ساختار «پیش از این که بیدار شوم» نیز ربط داد کلیشهای بودن تمام این آثار و ریسکناپذیربودن فلانیگان است. زمانی که درباره فیلمهای ترسناکی صحبت میکنیم که به موضوع بچهای تسخیرشده توسط روحی شریر یا موجودی ماوراطبیعی میپردازد و انبوه فیلمهایی را که هر سال در این مورد ساخته میشود مرور میکنیم، بهراحتی متوجه دلیل موفقیت برخی از آنها در سالهای اخیر میشویم. برای مثال اثری چون «بابادوک» با استفاده از طرحی تازهتر و نقشآفرینیهایی فوقالعاده موفق شد نام خود را در تاریخ این قبیل آثار ماندگار کند. از سویی دیگر ژانر وحشت برخلاف دهه گذشته هر سال آثار متمایز و قابلتوجهی داشته است، برای مثال «تعقیبکننده» و یا قسمت اول «فعالیتهای ماوراطبیعی» و در پایان اکثر فیلمهای جیمز وان بهخوبی نشان دادهاند که اینروزها مخاطبان به چه فیلمهای ترسناکی علاقه دارند. فیلمهایی که در قالب موضوعی آشنا به اندازه قابل توجهی نوآوری داشته باشند و با توجه به کلیشههای پررنگ ژانر بتوانند ترس را در وجود تماشاگران نهادینه کنند. اما متاسفانه فیلم «پیش از اینکه بیدار شوم» مانند دیگر نمونههای ناموفق این سالها بیشتر بهدنبال ترساندن مخاطبان در لحظه است و به اصلاح فاقد مغز داستانی و روایتی جذاب است.
زوجی با نامهای جسی (با نقشآفرینی کیت بوسورث) و مارک (با نقشآفرینی توماس جین) فرزند خود را به علت حادثهای در وان حمام خانه از دست دادهاند، آنها پس از مدتی تصمیم میگیرند بهجای بچهدار شدن، پسری را در همان سن و سال را به فرزندی قبول کنند! پسر که کدی (با نقشآفرینی جیکوب ترمبلی) نام دارد در نگاه ابتدایی فردی ساکت و آرام بهنظر میرسد، او در همان ابتدای کار به این زوج اخطار میدهد که علاقهای به خوابیدن ندارد زیرا زمانی که در خواب فرو میرود اتفاقات بدی برای اطرافیانش رخ داده و موجودی ترسناک و عجیب آنها میخورد! جسی و جین این تهدید را زیاد جدی نمیگیرند و پس از مدت کوتاهی متوجه میشوند زمانی کدی به خواب میرود روح فرزند مرده آنها ظاهر میشود، پس از مدتی روح فرزند مبدل به موجودی وحشتناک شده و جان هردو را تهدید میکند...
شاید با خواندن خلاصه داستان متوجه پریشانگویی و آشفتهبودن فیلم شده باشید، اما مشکل اینجاست که آشفتگی فیلم بسیار بیشتر از چیزی است که تصور میکنید. مخاطب تا نیمههای اثر با داستانی تکراری و آشنا مواجه است و در نیمه دوم نیز با سوالهای زیادی که هیچگاه جواب آنها داده نمیشود. آثار ترسناک نیز در کنار ماجرای تخیلی که روایت میکنند نیاز به منطقی تعریف شده برای دنیای درون قصه خود دارند. اما این منطق در فیلم «پیش از این که بیدار شوم» گاهی رو به کمدی میرود و حتی در برخی سکانسها میتواند تماشاگران را بخنداند. برای مثال هیچگاه مشخص نمیشود چرا پدر و مادر با دیدن روح پسر درگذشته خود به این اندازه راحت برخورد میکنند، واکنش آنها به چنین اتفاق مهلکی (تصور کنید فرزندشان را نیز تازه از دست دادهاند) بسیار ساده و عادی است. این مسئله را نیز در نظر داشته باشید که حتی دیدن پروانهها در محیط خانه و یا موجود ترسناک قصه هم ذرهای در واکنش این زوج تغییری ایجاد نمیکند و هنگام ظهور موجود بهصورت قدم زنان از مقابل چشمهای وی فرار میکنند، حال بماند که در سکانسی طلایی، پدر خانواده برای دفاع از خانوادهاش تقریبا سعی میکند به روی موجود ترسناک فنی از کشتی فرنگی را پیاده کند.
در مبحث بازیگری نیز با فجایع عجیبی مواجه هستیم، کیت بوسورث که مادر خانواده محسوب میشود هیچ تفاوتی با آدم آهنی ندارد و میتوان نقشآفرینی وی (مخصوصا در سکانسهای پایانی) را با نقشآفرینی آرنولد شوارتزینگر در «نابودگر» مقایسه کرد. او در انتهای ناامیدکنندهتر فیلم همچنان قدمزنان وارد ساختمان ذهن کودک شده و هنگام هجوم وحشتآور موجود ترسناک از ناکجاآباد عروسک یک پروانه را در مقابل چشمهای متعجب مخاطب و موجود قرار میدهد. در این لحظه باید خاطرنشان کرد که عروسک به اندازهای است که نه در جیب جا میشود و نه پیش از این آن را در دست وی دیده ایم! توماس جین نیز که از نقشآفرینیهای موفقش در «مه» و یا «گناه اصلی» فاصله زیادی گرفته است شخصیتی درنیامده دارد و حتی با وجود اتفاقاتی که برای وی رخ میدهد مخاطب ذرهای نگران نشده و برایش کوچکترین اهمیتی قائل نمیشود. در این میان جیکوب ترمبلی، بازیگر خردسال فیلم که پیش از این هنرنمایی خیرهکنندهای را از او در فیلم «اتاق» دیده بودیم نیز تمام تلاشش را برای طبیعی جلوه دادن نقش کدی بهکار برده است، تلاشی که بیثمر میماند و ترمبلی در همین ابتدای شکلگیری کارنامهاش با اثر و نقشآفرینی ضعیفی مواجه میشود.
درنهایت باید گفت فیلم «پیش از این که بیدار شوم» جزو آن دسته از آثاری است که حتی تماشای یکبار آن خالی از لطف است و در حقیقت نقدها و مطالبی که دربارهاش نگارش میشود در جهت جلوگیری از ندیدن فیلم کارایی دارد. این اثر بیشک ضعیفترین کار خالق خود میک فلانیگان و دیگر عواملش را رقم میزند و حتی ممکن است علاقهمندان جدیتر ژانر وحشت را به صرافت فیلمسازی بیندازد زیرا به احتمال زیاد در این دنیای دیجیتالیشده هر فرد علاقهمند به آثار ترسناک میتواند بهراحتی با گوشی تلفن همراهاش اثری بسازد که ارزشهای بیشتری را نسبت به فیلم «پیش از این که بیدار شوم» داشته باشد.
«هديه»(The Gift) نام تريلری (thriller) روانشناسانه از جوئل ادگرتون، نويسنده/ کارگردان/ بازيگر، است که بعد از آميخته شدن با کمی طعم «مظنونين هميشگی»(Usual Suspects) در حد و اندازههای «جذابيت کشنده»(Fatal Attraction) تنزل پيدا کرده است. به عنوان فيلمی هوشمند و مطبوع، «هديه» از پيچشهای کافی برای مشکوک نگه داشتن بيننده متوسط برخوردار است. انگيزههای شخصيتی عمداً مبهم هستند و احتمال وجود يک راوی غيرقابل اعتماد دائم در ذهن بيننده نهيب میزند (ريشه اين شک در ارجاعات فيلم به يک فروپاشی روانی در گذشته است). همچنين چند از جا پريدن برای بينندههایی که يک تجربه احساسی را دوست دارند پيش بينی شده است. در پايان، جنبه اخلاقی داستان اين است که کارما را نمیتوان انکار کرد.
اينجا موقعيت مناسبی است که میتوانم درباره تمايل ذاتی تريلرها (trailer) به نابود ساختن فيلم پرچانگی کنم. روند پيشرفت داستان برای افرادی که تريلر «هديه» را ديدهاند جذابيت کمتری دارد. گرچه تريلر، فيلم را نابود نکرده اما تاثير آن را به حداقل رسانده است. اين خيلی بد است، برای اين که داستان زمانی بهترين نتيجه را میدهد که اجازه داشته باشد بر اساس روند طبيعی خودش جلو برود و نه اين که مجبور باشد به خاطر اهداف بازاريابی يکی از پيچشهای کليدی خود را لو دهد.
«هديه» با يک موقعيت آشنای راحت شروع می شود. يک زوج عاشق پيشه، سايمون (جيسون بيتمن) و روبين (ربکا هال)، برای يافتن زندگی بهتر- يک شغل جديد برای سايمون و شروع تازه برای ازدواج شان، از شيکاگو به کاليفرنيای جنوبی نقل مکان کردهاند. لذت بردن از خانه جديد با پيدا شدن سر و کله فردی از گذشته سايمون مخدوش میشود. گوردو (جوئل ادگرتون)، يک همکلاسی قديمی، نياز به بازگشایی رابطهای دارد که بنابر اصرار سايمون هرگز تمام نشده بود. با اين حال، گوردو چيز ديگری فکر میکند و هدايای کوچکی به آن ها میدهد و در عين حال ناشيانه خودش را به زندگی آن دو تحميل میکند. از نظر روبين او انسان بی آزاری است، اما سايمون فکر میکند که او مزاحم و خطرناک است. وقتی که گوردو متوجه اهانت های دوست دوران مدرسهاش می شود، به طرزی غيرقابل پيش بينی واکنش نشان میدهد.
از تماشای فيلمهای دارای شرايط قابل شناسایی لذت میبرم، چون اين فيلمها باعث میشوند که بينندهها فکر کنند می دانند که چه چيزی را دريافت میکنند، بعد ناگهان زير پايشان را خالی میکند.ادگرتون بر اساس اطلاع ما ازتريلرهای دهه ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ بازی میکند و از آن انتظارات و توقعات برای شکل دادن به داستان به طرقی غيرمنتظره استفاده میکند. هيچکاک استاد اين تکنيک بود و اگرچه من هيچکاک و ادگرتون را هرگز در يک جايگاه قرار نمیدهم، اما اعتراف میکنم که ادگرتون اصول را میداند.
اين فيلم ادگرتون است. علاوه بر اين که او نخستين فيلم خود در مقام کارگردان را ساخته است، فيلمنامه را نيز خودش نوشته و نقش گوردو را بازی میکند. گرچه «هديه» با بودجه کمی ساخته شده است، اما به خوبی از موقعيتهای محدود خود استفاده میکند (همه موقعيتها مکانهای واقعی هستند). انتخاب نماهای او به شدت برگرفته از تريلرها و فيلمهای وحشتناک قديمی هستند. هر وقت ربکا هال زير دوش میرود، انتظار داريم اتفاق وحشتناکی رخ دهد. ما شرطی شدهايم به طوری که انتظار ديدن اتفاقات بد را در اين قبيل فيلمها داريم، وقتی که کاراکترها لخت و خيس (و بالطبع آسيب پذير) هستند، و ادگرتون از غافلگير کردن ما لذت میبرد.
بازاريابی «هديه» ضربه بزرگی به فيلم زده است. نه تنها جنبههایی از داستان را لو میدهد که بهتر بود مجهول میماندند، بلکه فيلم را به صورت يک تريلر (thriller) درجه دو ژنريک جلوه میدهد. اما «هديه» بهتر از يک فيلم درجه دو ژنريک است. شخصيتها از آن انسانهای کليشه ای مقوایی نيستند و فيلمنامه چيزی دارد که به ندرت در اين قبيل فيلمها ديده میشود و اجازه میدهد که درام موقعيت با قدرت تمام ظاهر شود. اين فيلم جزء آن تريلرهای «غريبه خبيث بين ما» نيست. اگرچه ادگرتون میخواهد ما را غافلگير و مرعوب کند، اما به خوبی از تاثير تراژدی موجود در اين داستان آگاه است. جديت به کار رفته در فيلم (از جمله يک پايان غيرمتقاعد کننده) ما را به تماشای اين اثر مجاب میکند.
سابقهی ارتباط بین «بن افلک» کارگردان/بازیگر/نویسنده و «دنیس لهان» رماننویس به حدود یک دههی قبل برمیگردد. در سال 2007، افلک اولین تجربهی کارگردانی خود را با اقتباس از رمان دنیس لهان به نام «رفته عزیزم رفته» پشت سر گذاشت که آن را میتوان بهترین دوران حرفهای هر دو دانست. اقتباس دوبارهی افلک از رمان دیگر لهان اگرچه برای آنهایی که فیلمهای گنگستری را دوست دارند میتواند سرگرمکننده باشد، ولی به اندازهی تجربهی قبلی موفق نیست. «زندگی در شب» فیلمیست نه چندان قدرتمند با پایانی گیجکننده. هرگز نمیتواند به پای «رفته عزیزم رفته» از افلک یا حتی اثر قبلی او «آرگو» و یا همکاری مشترک کلینت ایستوود و لهان در «رودخانه مرموز» برسد.
پردهی ابتدایی «زندگی در شب» در شهر بوستون و در سالهای درگیر در جنگ (اواخر دهه 1920) میگذرد؛ شهری که افلک و لهان هر دو با آن احساس نزدیکی میکنند. جو کاگلین (افلک) سرباز کهنهکار جنگ جهانی اول، اکنون با عدهای دزد و جنایتکار بی سر و پا دمساز شده که روزی حملهای مسلحانه به رئیس ایرلندی باند، آلبرت وایت (رابرت گلنیستر)، و سردسته ایتالیایی مافیا به نام ماسو پسکاتوری (رمو جیرون) تدارک میبینند. جو از حمایت پدر پلیسش توماس (براندون گلیسون) برخوردار است که هیچ اطلاعی از شغل پسرش ندارد. به هر حال، هنگامی که علاقهی جو به دوستدختر وایت، اِما (سیهنا میلر)، لو میرود جو ترجیح میدهد به جای کشتهشدن مدتی را در زندان سپری کند. پس از رها شدن از زندان، جو به پسکاتوری پیشنهاد همکاری میدهد و به همین دلیل به فلوریدا منتقل میشود تا در تامپا (بندری در سواحل غربی فلوریدا) برای خود نامی دست و پا کند. به عنوان پاداش، اجازه مییابد که در کسب و کار وایت اختلال ایجاد کند. جو دوست قدیمی گنگسترش، دیون بارتولو (کریس مسینا)، را هم با خود همراه میکند.
در فلوریدا، جو امپراطوری خود را بنیاد کرده. او به قمار علاقه دارد (که امیدوار است روزی بتواند به هدفش برسد) اما از پخش مواد مخدر سر باز میزند. او به گریسیلا کورالز (زویی سالدانا) کوبایی علاقمند میشود و این علاقه او به زنی رنگینپوست، خشم سازمان سری ضد سیاهپوست آمریکا را برمیانگیزد. در همین حال، برای جلب همکاری رئیسپلیس ایروینگ فیگز (کریس کوپر) که زیر بار نمیرود، به تهدید او از طریق عکسهای دخترش لورتا (ال فانینگ) اقدام میکند. جو به بوستون بازمیگردد و پسکاتوری با روی باز پذیرای او میشود؛ سپس از مشاهدهی این که جو خیلی خونسردانه و بیتوجه مقدار زیادی پول نقد برای او باقی میگذارد، نگران شده و پسر خود (مکس کاسلا) را به عنوان ناظر همراه او روانه فلوریدا میکند. در این هنگام است که شکافهای موجود در رابطه کاگلین و پسکاتوری عمیقتر میشود.
علاقهی بیش از حد افلک به پدرخوانده کاملا در «زندگی در شب» رخنه کرده؛ به حدی که نمیتوان درباره این فیلم بدون اسم بردن از پدرخوانده صحبت کرد. تعداد زیادی از اصطلاحات آشنای گنگستری در رمان لهان وجود دارند اما افلک آنها را با پژواک تصویریِ ملهم از اثر کلاسیک کاپولا تقویت کرده. از لحاظ موضوعی بین این دو فیلم شباهتهایی به چشم میخورد؛ هر دو دربارهی مردانی با روحی نیکو هستند که در منجلاب تجارتشان دست و پا میزنند. شباهتهای ظاهری مطمئنا این دو فیلم را در یک سطح قرار نمیدهد. از لحاظ اخلاقی، روایی و عمق شخصیتها «زندگی در شب» در ردهی پایینتری قرار دارد و عملکرد افلک حتی نتوانسته به گرد پای مایکل کورلئونهی «آل پاچینو» برسد.
اوج داستان فیلم به خوبی اجرا شده و طیفی متنوع از زیبایی خشن و بیرحمانه است. برخی از جزئیات شگفتانگیز است و افلک توانسته نبض تعلیق را در سراسر فیلم، از ابتدا تا انتها، یکسان نگه دارد. پس از پایان فیلم، روایت داستان را میتوان به راحتی از یاد برد. قصهی آن با لحنی بدون توازن و عجولانه و گاها خلاف انتظار پیش میرود. نماهای پایانی باارزشتر از تصاویر اولیه است اما میتوان گفت بار رسیدن به همین لحظات پایانی را ده دقیقه از فیلم به دوش کشیده (انصافا این مشکل ریشه در کتاب دارد اما افلک نتوانسته معما را در فیلمش حل کند).
افلک به عنوان بازیگر حضور خوب و مفیدی داشته؛ عملکرد او همانند یک لنگر، کشتی حامل بازیگران نقش مکمل را ثابت نگه داشته و به آنها انسجام بخشیده. اگرچه حضور او در جلوی دوربین نمیتواند به پای بازیگری چون «کوین کاستنر» در فیلمهای با گرگها میرقصد و تسخیرناپذیران برسد. «زویی سالدانا»، «سیهنا میلر» و «کریس مسینا» عملکرد خوبی دارند اما بهترین مکملها در این فیلم عبارتند از «الا فانینگ» در نقش لورتای گرفتار شک، «کریس کوپر» در نقش پدر لورتا و «براندون گلیسون» در قامت توماس کاگلینِ جذاب و واقعگرا.
در سالی که فیلمهای زیادی به نمایش آمریکای دهههای قبل پرداختند، بازسازی افلک از بوستون خروشان دههی 20 و دوران رکود اقتصادی فلوریدا را میتوان جادوگریِ سینمایی نامید. او ما را به 90 سال پیش برده و این موفقیت در احیای زمان گذشته، خود پنجاه درصد پروسه جذب مخاطب را به دوش میکشد. اما دربارهی نیمه دیگر فیلم... تماشاگرانی که فیلمهای گنگستری را با خشونت، خیانت و ابهامات اخلاقی موجود در بافت داستانیشان میشناسند، از دیدن «زندگی در شب» به عنوان اثری سرگرمکننده ناامید نمیشوند. این فیلم در نوع خود بهترین نیست ولی از بیشتر فیلمهای همژانر خود بهتر است و تلاش میکند مقصود خود را به نحوی متمایز از سایر آثاری که به خونریزی افراطی روی میآورند، ابراز کند.
پیکی بلایندرز یک دارو دسته ی جنایتکار واقعی در بیرمنگهام انگلستان هستند که بعد از جنگ جهانی اول در خانواده ی شلبی تشکیل شد. سردسته ی گروه فردی به شدت خطرناک و جاه طلب و بلند پرواز به اسم " تامی شلبی " است.
که پس از مدتی این گروه مورد توجه ی دولت قرار میگیره و یک سربازرس از پاسبانی سلطنتی ایرلند به نام "کمبل"، از طرف وزیر وقت "وینستون چرچیل"، از بلفست به بیرمنگهام فرستاده میشه تا جلوی فعالیت های این گروه رو بگیره و شهر رو از خلافکارها پاک کنه غافل از اینکه...
این سریال زیبا ساخته ی شبکه ی BBC 2 بریتانیاست که شبکه ی Netflix نیز به دلیل محبوبیت زیاد این سریال حق پخشش رو خریداری کرده است .
از نقطه قوت های این سریال میشه به موسیقی عالی و شخصیت پردازی فوق العاده و همچنین بازی بی نظیر Cillian Murphy در نقش تامی شلبی ؛ Paul Anderson در نقش آرتور شلبی و Tom Hardy در نقش الفی سالامونز اشاره کرد که البته تام هاردی از فصل دوم به این سریال پیوسته است .
این سریال با داستان عالی خودش بار ها شما رو شگفت زده خواهد کرد به طوری که پس از دیدن این سریال به تمامی عوامل آن درود خواهید فرستاد ! لازم به ذکره که این سریال برای فصول چهارم و پنجم (پایانی) تمدید شده است .
چسلی سالنبرگر که او را اختصاراً " سالی " خطاب می کنند، خلبانی بود که در سال 2009 از بروز یک فاجعه عظیم در صنعت هوایی آمریکا جلوگیری کرد. در روز 15 ژانویه سال 2009 زمانی که وی مانند همیشه عازم کابین خلبانی اش بود تا هواپیمایش را با 150 مسافر به مقصد برساند، چند دقیقه پس از برخاستن از زمین با پرندگان برخورد کرد و موتورهای هواپیما از کار افتاد. اما سالی با تسلطی مثال زدنی در میان انبوهی از آسمان خراش های نیویورک توانست این هواپیما را بر فراز رودخانه هادسن فرود آورد؛ آن هم در شرایطی که تمام مسافران در سلامت کامل بودند.این اتفاق سبب شد تا سالی تبدیل به قهرمانی ملی در آمریکا شود و تقدیرنامه های فراوانی از جانب سازمان های گوناگون و البته باراک اوباما دریافت نماید.
جدیدترین ساخته کلینت ایستوود نیز درباره این حادثه می باشد که با مقدمه ای طوفانی مخاطب را غافلگیر می کند. در فیلم « سالی » تام هنکس در نقش خلبان سالینبرگر حضور دارد و به همراه کمک خلبان ( آرون اکهارت ) می بایست هواپیما را به مقصد هدایت نماید اما در آسمان حادثه ای پیش بینی نشده رخ می دهد و موتور هواپیما از کار می افتد. با اینحال سالی موفق می شود هواپیما را به سلامت بر رودخانه بنشاند.
لحظات سقوط هواپیما در اوایل فیلم با هیجان فراوان و با ریتم تند توسط کلینت ایستوود به تصویر کشیده شده و اگرچه مخاطب از انتهای این رخداد آگاه است، اما نمی تواند تحت تاثیر کارگردانی استادانه ایستوود در به تصویر کشیدن لحظات سقوط هواپیما قرار نگیرد. اما داستان اصلی فیلم پس از این فرود آغاز می شود یعنی جایی که سالی برخلاف تصور عموم مردم که او را قهرمان می پنداشتند، از طرف مقامات کشوری مورد بازخواست و بازجویی های فراوان قرار می گیرد.
فیلم پس از پشت سر گذاشتن حادثه پرواز، به زندگی سالی وارد می شود و او را در موقعیت هایی قرار می دهد که بصورت پارادوکس از وضعیت اجتماعی او در روزهای پس از حادثه می باشد. وی که تحت فشار روحی فراوان قرار گرفته و دائماً در حال جواب پس دادن نسبت به تصمیمش در هنگام پرواز می باشد، گریزهای فراوانی به گذشته می زند تا بتواند پاسخ سوالات خود را بیابد. کلینت ایستوود به خوبی موفق شده تا کشمکش های درونی سالی با خود و اطرافیانش را به تصویر بکشد و گوشه ای از فشارهایی که به او و خانواده اش وارد بوده را برای مخاطب به معرض نمایش بگذارد.
اما ایستوود در دقایقی از فیلم، اتفاقات روی داده را از منظر شخصیت های مختلف داستان و حتی مسافران می نگرد تا از دیدگاه اجتماعی نیز وضعیت سالی مورد بررسی قرار بگیرد. در این بخش، روایت یکپارچه و کنترل شده داستان تا حدی کنار گذاشته می شود و فیلم تا حد زیادی به ورطه تکرار می افتد. تکرار بررسی رخدادها از دیدگاه های مختلف شاید نیاز به تعدیل بیشتری می داشت اما ایستوود راضی به انجام آن نشده است.
با اینحال باید گفت که « سالی » نسبت به ساخته های پیشین ایستوود از ضرباهنگ تندتری برخوردار است و داستان حماسی اش درباره یک قهرمان ملی را اینبار بی آنکه خیلی به حاشیه بزند روایت کرده است. این تصمیم هوشمندانه باعث شده تا صحنه های نسبتاً کِش دار بازجویی که بطور عجیب و غریبی روند انجام و دیالوگ های آن در آثار مختلف سینما در یکسال اخیر مشابه یکدیگر بوده، خیلی مخاطب را خسته نکند. « سالی » زمانی که درباره خودِ درونی شخصیت اصلی است تماشایی و جذاب است و دیالوگ نویسی اثر نیز به درستی با در نظر گرفتن جوانب دو طرف ماجرا به رشته نگارش درآمده تا اثر خیلی هم یک سویه به ماجرا نپردازد؛ هرچند که در نهایت کلینت ایستوود نمی تواند احساسات ملی اش را مخفی کند و داستان فیلمش را یکطرفه روایت کند.
تام هنکس مشخصاً بهترین گزینه برای ایفای نقش یک قهرمان در آمریکا به شمار می رود. هنکس که مقبولیت اجتماعی بی نظیری دارد و در چند سال اخیر نیز به خوبی در نقش قهرمانان ملی به ایفای نقش پرداخته، در « سالی » بازی فوق العاده ای از خود به نمایش گذاشته است. هنکس شاید اگر امسال کمی خوش شانس باشد بتواند برای بازی نقش سالی نامزد دریافت اسکار هم شود. دیگر بازیگران مکمل فیلم از آرون اکهارت و لورا لینی در نقش همسر سالی که اغلب او را با سیم تلفن همراه میبینیم، بازیهای خوبی از خود به نمایش گذاشته اند هرچند که این فیلم، فیلمِ هنکس است و تمام صحنه ها متعلق به او بوده است.
« سالی » در مجموع اثر یکدست و تماشایی درباره زوایای مختلف زندگی خلبان سالینبرگر در روزهای پس از حادثه 15 ژانویه می باشد که اطلاعات مفیدی را به تماشاگر ارائه می دهد؛ اطلاعاتی که جز خوانندگان کتاب خاطرات خلبان که فیلم از روی آن اقتباس شده، کمتر کسی تا به امروز از آنچه که بر سالی گذشته آگاه بوده است. شاید بهتر باشد اشاره ای هم به حادثه ای نسبتا مشابه در کشور عزیزمان کنیم که طی آن خلبان هوشنگ شهبازی در سال 1390 پس از اینکه چرخ های دماغه هواپیمایش باز نشد، توانست با مهارتی مثال زدنی هواپیما را فرود آورد؛ بی آنکه کوچکترین صدمه ای به مسافران وارد شود.
نخستین قسمت از فیلم « جان ویک » در سکوت خبری کامل در سال 2014 به روی پرده رفت و با استقبال بسیار خوب تماشاگران و منتقدان سینما همراه بود. در این فیلم کیانو ریوز پس از مدتها در قامت یک قهرمان کلاسیک به سینما بازگشت و خاطرات حضورش در سری فیلمهای « ماتریکس » را به نوعی مجددا برای مخاطبین سینما زنده کرد. حال پس از گذشت سه سال، دومین قسمت این مجموعه که توسط تمام سازندگان قسمت نخست ساخته شده، به سینما بازگشته تا موفقیت های این اثر را در سینما تداوم ببخشد.
داستان فیلم به فاصله کوتاهی پس از اتفاقات قسمت نخست رخ می دهد که طی آن جان ویک ( کیانو ریوز ) بالاخره موفق شد ماشین خود را از تبهکاران پس گرفته و به خانه اش بازگردد. او حالا پس از قلع و قمع کردن کلی انسان تبهکار، تصمیم به بازنشستگی گرفته تا در خانه جذابش زندگی آرامی را دنبال نماید و سرش به زندگی خودش باشد. اما به زودی یک آشنای قدیمی به نام سانتینو ( ریکاردو اسکامارسیو ) سراغ ویک می آید و اعلام می کند که یک بدهی قدیمی به او دارد و بجایش می بایست دوباره به معرکه بازگشته و سراغ یک گروه آدم بد برود و آنان را از زندگی ساقط کند اما...
« جان ویک : قسمت دوم » همانند قسمت نخست ، فیلمنامه درهم و آشفته ای دارد که به نظر می رسد اصلاً مسئله فیلمسازان نبوده و هیچکس هم کاری با آن نداشته. اگر در قسمت نخست یک سگ بهانه کشتار جان ویک بود، اینبار نیز مسائل ساده ای از جمله بدهی قدیمی و خواهر رده بالا در گروه های مافیایی و ... هسته داستان را تشکیل می دهند. مهمترین تفاوت داستان قسمت دوم « جان ویک » نسبت به بخش نخست این است که محل رخدادهای فیلم جهان بینی بیشتری را به خود دیده و در مناطق بکر بیشتری می توانیم داستان فیلم را دنبال نمائیم. دیالوگ های فیلم نیز شامل چند گفتگوی سطحی میان شخصیت هاست که همانطور که اشاره کردم، خیلی در این بخش دغدغه کیفیت توسط سازندگان مطرح نبوده.
مهمترین بخش « جان ویک : قسمت دوم » که باعث موفقیت قسمت نخست این اثر گردیده بود، کیفیت اجرای سکانس های اکشن و بدلکاریها بود که یک سر و گردن از آثار اکشن آن روزهای سینما بالاتر بود و از حقه های رایج فیلمهای اکشن در ساخت آن استفاده نشده بود. این موضوع در قسمت دوم نیز با دقت فراوان توسط کارگردان چاد استاهلسکی، بازخوانی شده و فیلم در بخش اکشن، لحظات نفس گیر و سرگرم کننده را برای مخاطب به ارمغان می آورد. استاهلسکی بار دیگر در قسمت دوم ترجیح داده از ترفندهای عجیب و غریب و مخرب دوربین روی دست در موقعیت جنگ های تن به تن که منجر به حذف جزئیات درگیری می شود استفاده چندانی نکند و سکانس های اکشن فیلم را در موقعیتی ثابت و با جزئیات فراوان به مخاطب عرضه کند.
این موضوع همانطور که در قسمت نخست باعث تمایز اثر نسبت به هم قطارانش گردیده بود، اینبار نیز به خوبی جواب داده و زمانی این وضعیت جذابیت بیشتری پیدا می کند که بدانیم ساخت و پرداخت موقعیت های اکشن به مراتب بیشتر از قسمت نخست است و ضرباهنگ ارائه آن نیز کاملاً تنظیم و در خدمت فیلم بوده است. استاهلسکی برخلاف آثار اکشن روز سینما که متوسل به جلوه های ویژه و منطق حداقلی هستند، اکشن فیلم را تا جایی که امکان داشته در زمین نگه داشته تا موقعیت ها باورپذیر باشند و لحظات سرگرم کننده ای را خلق نمایند که قطعاً طرفداران قسمت نخست را بیش از پیش هیجان زده خواهد کرد.
کیانو ریوز به عنوان بازیگر نقش اصلی که فکر میکنم در تمام دقایق فیلم نیز در صحنه حضور دارد، تمرین های ویژه ای را برای حضور در قسمت دوم « جان ویک » پشت سر گذاشته و در اجرای سکانس های اکشن بهترین عملکرد ممکن را از خود به نمایش گذاشته است. ظاهر خسته او به همراه کت و شلواری که همواره بر تن دارد، از او شخصیتی خلق کرده که به نظر می رسد مخاطبین سینما بعد از نئو، بتوانند او را با آن به یاد بیاورند. نکته جالب این قسمت را می توان حضور لارنس فیشبورن به عنوان بازیگر دانست که حضور او و ریوز می تواند یادآور همکاری این دو در فیلم « ماتریکس » باشد.
« جان ویک : قسمت دوم » همانند قسمت نخست ، متکی بر اکشن دیوانه واری است که در پرداخت و اجرای آن بهترین عملکرد را دارد و البته در بخش داستان کمترین میزان توجه را به خود می بیند. برای سازندگان ابداً مهم نبوده که داستان فیلم تا چه حد می تواند ساده لوحانه باشد و حتی به نظر می رسد که اگر قادر به انجامش می بودند، حتی این داستان ساده را هم از فیلم حذف می کردند تا اکشن بیشتری را جایگزین نمایند! با اینحال، همانطور که سازندگان طی مصاحبه های متعدد اعلام کرده اند، تمرکز سری فیلمهای « جان ویک » نه بر روی فیلمنامه بلکه بر روی اکشن و عناصر سرگرم کننده سینمایی است تا مخاطب را سرگرم کنند و پس از مدت دو ساعت او را با رضایت از تماشای فیلم بدرقه نمایند. هدفی که به نظر می رسد سازندگان به خوبی از عهده انجام آن برآمده اند و به راحتی مخاطبانشان را سرگرم خواهند کرد.
«خرچنگ» (The Lobster) یکی از پیچیدهترین و عمیقترین فیلمهای ژانر علمی-تخیلی این سالها است که حرفهای تاملبرانگیزی دربارهی ماهیت روابط عاشقانه میزند.
«اگر با مشکلی روبهرو شدید که نمیتونستید حلش کنید، بچه بهتون تعلق میگیره که معمولا کمک میکنه». این یکی از غیر منطقیترین و خندهدارترین دیالوگهایی است که در «خرچنگ» (The Lobster) میشنوید. اما فکر میکنم حداقل برای خیلی از ما منطقی که در پس این جمله وجود دارد تازه نباشد. زن و شوهری در زندگی زناشوییشان به مشکل و بنبستهای عاطفی برخورد میکنند. یا همدیگر را دوست ندارند، یا تازه متوجه شدهاند چقدر با همدیگر فاصله دارند. اما چیزی که دیگران به آنها پیشنهاد میکنند چیست؟ بچهدار شوید! هر از گاهی با علمی-تخیلیهایی روبهرو میشویم که به جای خلق صحنههای بزرگ نبرد فضاپیماها، قصد بررسی و صحبت دربارهی مسائل زندگی و جامعهی زمان حال را از طریق آدمهای دنیای فرضی آیندهنگرانهشان دارند. «خرچنگ» یک کمدی سیاه و خشک و بیروح است که داستانش در واقعیت جایگزین دیگری اتفاق میافتد. در دنیای دستوپیایی فیلم، بزرگسالها فقط ۴۵ روز وقت دارند تا فرد مناسبی را برای رابطهی عاشقانه و ازدواج پیدا کنند. اگر آنها به ضرب الاجلی که برایشان تعیین شده برسند و کماکان مجرد باشند، به حیوانی که از قبل تعیین کردهاند تبدیل شده و در طبیعت رها میشوند. پیام روشن است: مجردها ننگ جامعه و مجرم محسوب میشوند. بهطوری که پلیس در مکانهای عمومی از آنها درخواست مدرک ازدواج هم میکند. با این خلاصهی داستانی، «خرچنگ» به کندو کاو تاملبرانگیزی در باب جنبهی ترسناک «عشق» تبدیل میشود. مگر عشق هم جنبهی ترسناک دارد؟! بله و اون هم چه جورش!
وقتی فیلم را با صفاتی مثل «خشک» و «بیروح» توصیف میکنم، قصدم شمردن نکات منفیاش نیست. بالاخره آدم از یک دنیای دستوپیایی که در آن کنترل رابطههای انسان دست خودش نیست و بقیه آدم را مجبور به تن دادن به رابطههای اجباری میکنند، انتظار فضای شاداب و خوشحالی که ندارد! یکی از اولین ویژگیهای فیلم، این است که موفق شده از طریق بافت بصری سرد و بیرنگ و رویش و دیالوگهای خشک و بازی بیاحساس کاراکترها، نشان دهد واقعا دنیا در چنین شرایطی به چه جای کسلآور و ترسناکی تبدیل میشود. اما لازم نیست از خوشحالی یک نفس راحت بکشید و خدا را شکر کنید که این فقط یک داستان علمی-تخیلی با تمرکز بر روی کلمهی «تخیلی» است. فیلم بازتابدهندهی قوانین و سیستم زندگی زمان حال است و اگر ما دنیای اطرافمان را مثل دنیای «خرچنگ» عجیب و مضحک پیدا نمیکنیم، فقط به خاطر این است که مثل شخصیتهای فیلم، به زندگی در چارچوب قوانین این دنیا عادت کردهایم و فقط یک بیگانه است که میتواند آنها را تشخیص دهد و بهمان بخندد. درست مثل ما که نقش بینندهی بیگانهای در دنیای «خرچنگ» را داریم.
اگر اسم یورگوس لانتیموس برای گوشتان آشنا باشد، ممکن است این توضیحات هیچ کمکی در روشن کردن جهانبینی و استایل فیلمسازی این کارگردان نکرده باشند. چون ناسلامتی داریم دربارهی یکی از خاصترین کارگردانان تازه کشفشدهی سینمای سالهای اخیر حرف میزنیم. لانتیموس هیچ علاقهای به پایین آوردن آمپر واقعیت دردناک و بیرحمانهای که در فیلمهایش روایت میکند ندارد. بنابراین در هنگام دیدن فیلمهایش انتظار لحظات تهوعآور و شوکهکنندهی متعدد و اتمسفر خفقانآور قدرتمندی را بکشید. قوانین و مراسمهای عجیب، دیالوگهایی که از روی قصد قلنبه-سلنبه و مضحک نوشته شدهاند و خشونتهای هولناکی که از درون شوخطبعی، وحشت بیرون میکشند. تمام اینها عناصر تکرارشوندهی تصورات ذهنی این فیلمساز یونانی است که در اولین ساختهی انگلیسیزبانش هم به وفور یافت میشوند.
عصارهی اصلی کارهای لانتیموس را هجو و نیش و کنایه تشکیل میدهد. مثلا به مهمترین فیلمش «دندان نیش» (Dogtooth) که مقدمات شناخته شدن او در جهان را ایجاد کرد، نگاه کنید. او بهطرز هنرمندانهای طوری نحوهی کارکرد چرخدهندههای پشتپردهی سیستم جامعههای بزرگ و کوچک را به تصویر میکشد که همهچیز در اوج عجیببودن، آنقدر مملوس است که واقعا تحمل واقعیت برهنهی فیلم سخت میشود و فیلم این کار را از طریق آزمایشِ کابوسوار یک پدر و مادر در روش جدیدشان برای بزرگ کردن بچههایشان و یک گربه و یک قیچی چمنزنی (!) انجام میدهد. فیلم کالتی که مطمئنا تا سالها قدرت شوکهکنندگیاش را از دست نخواهد دارد. فیلم بعدی لانتیموس، «آلپ» (Alps) که به اندازهی قبلی مورد استقابل قرار نگرفت، دربارهی گروهی است که نقش نزدیکانِ مردهی کسانی که استخدامشان میکنند را بازی میکنند. با «خرچنگ» لانتیموس دوباره به هجو جامعه برگشته و از فشاری میگوید که جامعه برای پیدا کردن شریک زندگی و تشکیل خانواده روی مردم میگذارد.
یکی از مهمترین ویژگیهای آثار لانتیموس نحوهی دیالوگنویسی منحصربهفرد اوست که در راستای حالوهوای دنیای فیلم و شرایط کاراکترهاست. مثلا در «دندان نیش» نحوهی حرف زدن و انتخاب کلمات بچههای خانواده که از کودکی در خانه زندانی بودهاند، کاملا متناسب با شرایط منزوی آنهاست. مسئله این است که لانتیموس فقط یک دنیای خیالی درست نمیکند، بلکه به تکتک جزییات آن هم میپردازد. شاید بعضی چیزها از نظر ما عجیب به نظر برسند، اما کافی است ویژگیهای آن دنیا و داستان را در نظر بگیریم، تا ببینیم اگر واقعا چنین دنیایی وجود داشت، آدمهایش همینطوری حرف میزدند و رفتار میکردند. در «خرچنگ» هم کاراکترها مدام خودشان را در موقعیتهای معذبکننده پیدا میکنند و گفتگوها بهشکل پارودی حرفهای کلیشهشدهای که زن و مردها در اولین قرارشان به هم میزنند به نگارش درآمده. البته فکر نکنم «پارودی» توصیف درستی باشد. چون شاید از نگاه ما اینطور به نظر برسد، اما کاملا مشخص است که در چنین دنیای بیروحی، طبیعتا همهی کاراکترها باید هم همینقدر بیروح و کتابی با هم حرف بزنند. مثلا به نریشن یکنواخت ریچل وایز دقت کنید. ما به خیال خودمان در حال شنیدن داستان آشنایی دو مرغ عشق عاشق هستیم، اما هیچ احساسی در گفتار و نوشتار او وجود ندارد. این موضوع دربارهی همهی کاراکترهای فیلم صدق میکند. کنایه و تناقص فیلم هم همین است. در دنیایی که اینقدر به رابطههای عاشقانه اهمیت داده میشود که مجردها مجرم شناخته میشوند، مردم طوری از احساسات حرف میزنند که انگار در حال توصیف موجود فضایی بیگانهای هستند که هیچکس آن را ندیده است.
داستان از جایی شروع میکند که دیوید (با بازی فوقالعادهی کالین فارل) همراه با سگش که در واقع برادرش است وارد هتلی در کنار دریا میشوند. این هتل همان جایی که مجردها باید برای ۴۵ روز دنبال شریک زندگی مناسبشان بگردند. از اینجا به بعد کمکم با جزییات کارکرد هتل آشنا میشویم. دیوید و بقیهی مهمانان زورکی هتل باید به اجبار در جلسات رقص حضور پیدا کنند. تئاترهایی تکپردهای در جهت نشان دادن خطرات مجرد بودن و مشکلات روزانهی متنوعی که ممکن است برای افراد تنها بیافتد را در کمال بیحوصلگی تماشا کنند و تشویق کنند. و نهایتا مهمانان باید هر روز در مراسم شکار «مجرد»هایی که در جنگلهای اطراف هتل فراری هستند شرکت کنند.
یکی از شوخیهای تیز و برندهی فیلم، این است که آدمها برای پیدا کردن شریک، چگونه خصوصیات شخصیتیشان را نادیده میگیرند یا تغییر میدهند تا به نقاط مشترک و علاقهی یکسانی با شریک موردنظرشان برسند. مثلا یکی از مردها پایش لنگ میزند. بنابراین باید زنی را پیدا کند که او هم لنگ بزند. اما از آنجایی که کسی با این مشخصه وجود ندارد، او سرش را به میز میکوبد تا با خون دماغ شدن، زنی که از مشکل خون دماغی مزمن رنج میبرد را جذب کند. از سویی دیگر، دیوید هم وقتی به روزهای پایانی مهلتش نزدیک میشود و در پیدا کردن شریک مناسب شکست میخورد، مجبور میشود به زنی روی بیاورد که مشخصهی بارزش «بیرحمی» است. در یکی از خندهدارترین صحنههای سیاه فیلم، این دو در کنار جنازهی کسی که به تازگی خودکشی کرده است با هم آشنا میشود و دیوید سعی میکند با اهمیت ندادن به جنازهای که در چند متریشان بر روی کف سنگی زمین پخش شده، نظر «زن بیرحم» را جلب کند.
دیدن یک شاهکار سینمایی آدم را برای نوشتن دربارهاش ترغیب میکند ... نمیدانم «خون بهپا می شود» پل توماس اندرسون را دیدهاید یا نه؟ از نظر من این فیلم حیرت انگیز است ...
دنیل پلينويو (دنیل دی لوئیس) اطلاع پیدا میکند که در شهر کوچکی در غرب، دریایی از نفت در حال تراوش از زمین است، فوری دست پسرش را میگیرد و به آنجا میرود تا شانسهایش را در ميان بيابان بوستن امتحان کند . در این شهر شلوغ که هیجان اصلی در اطراف یک کلیسا که واعظی به نام الی ساندی دارد قرار دارد، شانس به دانیل پلينويو و پسرش روی میآورد. ولی در حالی که روز به روز پول و ثروت آنها افزایش پیدا می کند، کم کم هیچی از ارزش های انسانی، عشق، امید و عقیده باقی نمیماند و حتی روابط بین پدر و پسر با انحرافات و نیرنگ ها و بیشتر شدن نفت به مخاطره می افتد.
ديلوئيس كه چند سالي بود که در هيچ فيلمي بازي نكرده بود (استاد معتقد بوده در اين سالها فيلمنامه خوبی به دستشان نرسيده)
در اين فيلم مسير رسيدن يك شخصيت جاهطلب، از يك كارگر ساده معدن به يك فرد ثروتمند را آنقدر شگفت انگيز و قدرتمندانه بازي ميكند كه زمان طولاني فيلم براي نشان دادن اين مسير آنقدرها محسوس نميشود. ممكن نيست فيلم را ببينيد و شب خوابش را نبينيد، پلينويو از شخصيتهايست كه تا مدت ها در ذهن ميماند .
راجر ایبرت در توصیف شخصیت دانیل پلينويو می گوید: «دنیل دی لوئیس شخصیت پلينويو را به مانند یک هیولای بزرگ درست کرده است که به خاطر منافع خودش به همه پشت می کند.»
هنرنمایی باشکوه دنیل دیلوئیس آدم را به يك روراهي مي رساند كه نميداند با قهرمان داستان و جاهطلبيهايش همراه شود يا در راه زوالي كه پيش گرفته از او متنفر شود. ولي ديلوئيس، «دانیل پلينويو» را جوري بازي ميكند كه عاشقاش ميشويد! بازي قدرتمندانه ديلوئيس كه آنقدر شاهكار بود که علارقم بی علاقه بودن مسئولان اکادمی به او این بار نتوانستند از او (همانند دارودسته نيويوركي) چشم پوشی کنند مجسمه اسكار را برای او به ارمغان آورد.
«خون به پا می شود» از روی رمان نفت است که آپتون سینکلر آن را در سال ۱۹۲۷ نوشته و درباره یک خانواده فاسد است كه البته من رمان را نخواندهام اما تا جايي كه ميدانم زياد ربطي به فيلم ندارد. اگر رمان را خواندهايد با ديدن فيلم ميتوانيد دو داستان متفاوت را تجربه کنید.
بر خلاف خيليها كه با پايان فيلم مشكل دارند . به نظرم فيلم پايان خوبي دارد. برخلاف فيلمهاي رايج نتيجهگيري نميكند و به قول ايبرت يادداشت اختصاصي ندارد ...
يكي از ويژگيهاي مهم فيلم از نقطهنظرفني غير از بازی دي لوئيس و فيلمبرداري عالي رابرت السویت و موسيقي شاهكار یانی گرینوود (آهنگساز فرزندان انسان ) صداي خوب فيلم است كه به طرز عجيبي تاثيرگذار است. لازم به ذکر است که این فیلم نامزد ۸ رشته و برنده ی بهترین بازیگر نقش اول مرد و بهترین فيلمبرداري آکادمی اسکار شده است. علاوه بر ان برنده ی ۵۷ و نامزد ۵۲ جایزه ی جهانی شده است.
بهتر است با پيش زمينه فيلمهاي قبلي پل توماس اندرسون (باگی نایت و مگنولیا) فيلم را نبينيد چون اصلا شبیه آنها نیست، نه تنها از رقص و آواز خبري نيست كه حتي يك شخصيت زن هم در فيلم پيدا نميشود. البته بعضي از منتقدها از اين نكته به عنوان يكي از ضعفهاي فيلم ياد ميكنند كه به نظر من درست جزء قابليتهاي فيلم است.
نکاتی راجع به بازی دنیل دیلوئیس : جالب است بدانید دنیل برای بهتر بازی کردن نقش خود به کاست هایی مربوط به معدنچیان سال ۱۹۰۰ رجوع کرده تا لهجه ی مناسب آن دوره را بدست آورد و یک سال وقت خود را صرف اماده سازی این نقش کرد .
دنیل به صورت بداهه هنگام سخنرانی برای مردم بوستون کوچک مطلبی راجع به ساختن مدرسه و آوردن نان به شهر می گوید که مورد توجه کارگردا ن قرار میگیرد و از فیلم حذف نمیشود.
دنیل در نماهایی که در چاه نفت بود خود حضور داشت . و در اوایل فیلم جایی که از نردبان می افتد ۲ دنده اش میشکند. او برای این نقش در صدر ۱۰۰ نقش برتر سینما از دید مجله ی هنرپیشه ی برجسته انتخاب شد.
در حال و هوای عشق (به چینی: 花樣年華) فیلم درام و رمانتیک هنگ کنگی سال ۲۰۰۰ میلادی است. کارگردانی، تهیه کنندگی و نویسندگی این فیلم را وونگ کار وای بر عهده داشته است.
هنگ کنگ، سال ۱۹۶۲. زنی جوان، منشی شرکتی تجاری، اتاقی را در خانه یی اجاره میکند برای خودش و شوهرش که گویا بیشتر مواقع در سفر کاری است. همزمان مردی روزنامهنگار اتاقی را اجاره میکند در خانهٔ همسایه برای خودش و همسرش، که گویا کارمند هتلی(؟) است، و بیشتر مواقع در خانه نیست.
آنها در یک روز اسباب کشی میکنند و گه گاه به هم برمیخورند. تنهایی هایشان کمکم آنها را به هم نزدیک میکند تا سرانجام شبی دل به دریا میزنند و با هم به یک غذا خوری میروند. همان شب است که در مییابند که همسرانشان با هم سر و سری دارند و به آن دو خیانت میکنند.
از آن پس آنها نیز به خود اجازه میدهند که اوقاتی را با هم بگذرانند اما تنها در آن حد که جای خالی همسرانشان را برای هم پر کنند؛ زن حتی اجازه نمیدهد که مرد دستش را بگیرد. مرد میخواهد روی فیلمنامه یی کار کند و از زن میخواهد که کمکش کند، زن دو دل میان ادامه یا قطع ارتباط عاقبت به او میپیوندد به این امید که «ما مثل آنها نمیشویم».
آنها، بی هیچ تماس جسمی، روزها و شبها بر روی فیلمنامه کار میکنند و ساعاتی خوش را میگذرانند ولی نگاههای مزاحم و دخالت و حرف مردم باز باعث میشود که زن از مرد دوری گزیند و چندی میانشان فاصله بیفتد.
شبی، زیر باران در گوشهٔ خلوت یک کوچه، مرد به زن میگوید: «فکر میکردم ما مثل آنها نمیشویم، ولی اشتباه میکردم.» میگوید که میداند زن هرگز همسرش را به خاطر او رها نخواهد کرد و میگوید که به همین خاطر و «چون از حرف مردم خسته است»، برای کار در روزنامه یی به سنگاپور میرود؛ و زن میماند با اتاقها، اشیاء و خاطرهها.
سالها بعد، هر دو به امیدی نازک به آن اتاقها بازمیگردند. اشک در چشمانشان حلقه میزند و بغض گلویشان را میگیرد اما با آن که تنها دری میانشان فاصله میاندازد، میگذرند و همدیگر را نمییابند. مرد حالا رازی دارد که آن را تنها در حفره یی در دل یک دیوار باستانی نجوا میکند.