پيشنهاد ميكنم قبل از ديدن اين فيلم، نقاشيِ l'origine du monde (منشاء جهان هستي) اثر گوستاو كوربه را عميقا تماشا كنيد تا راحتتر و بهتر بتوانيد سكانس پاياني و نمادين اين فيلم خاص را تحليل كنيد.
سوال: چگونه يك كارگردان با هوشمندي خودش يك داستان ساده، كليشهاي و قابل پيشبيني را به يك اثر نسبتا پُركِشِش، پرتعليق و جاندار تبديل ميكند؟
جواب: فيلم را تماشا كنيد.
كيم كي دوك با «كمان» باز هم ثابت كرد كه مهارت ويژهاي در خلق لحظات بكر و شاعرانه با سكوت شخصيتهاي داستان دارد.
نشان داد كه درخشش «بهار، تابستان، پاييز، زمستان... و بهار» و «3-iron» او بيجهت و اتفاقي نبوده است.
اين شعر او هم عاشقانه، لطيف و عميق بود با يك پايانبندي ديوانهوار و ماندگار ديگر.
اثري درخشان و ماندگار. لحظهلحظهي اين فيلم «عشق حقيقي» را برايمان معنا ميكند. با قابهاي چشمنواز و موسيقي روحنواز.
زيباپسنداني كه با ريتم آرام و داستانهاي عميق مشكلي ندارند و سينما و ادبيات برايشان جدي است، بيدرنگ اين شاهكار هنرمندانه را تماشا كنند و لذت ببرند.
«زمان» ارزش ديدن داشت و بازي بازيگر زن نقش اول اين فيلم در بعضي از سكانسها، تكاندهنده و كمنظير بود.
ولي يقينا به پاي «بهار، تابستان، پاييز، زمستان و ... بهار»، «iron-3» و حتي «The Bow - كمان» همين كارگردان نرسيد بهنظرم.
داستاني ظاهرا ساده و آرام اما در واقع عميق و تاثيرگذار. قصهاي كاملا آشنا به ويژه براي قشر تحصيلكردهي دغدغهمندِ بهبُنبسترسيده.
زمان سه ساعتهي فيلم نه تنها براي من خستهكننده نبود بلكه بهنظرم اين زمان طولاني، كمك زيادي به شخصيتپردازي و فضاسازي روايت كرد.
ضمنا شايد در نگاه اول اصلا چشمگير نباشد ولي بازي و شخصيتپردازيِ «پدر» در اين فيلم بسيار حسابشده و تحسينبرانگيز بود.
اين فيلم ثابت كرد كه ميشود بدون هيجانهاي كاذب و جلوههاي ويژهي گولزننده هم تماشاچيانِ جدي سينما را حدود سه ساعت درگير كرد و در نهايت به فكر فرو برد.
لطفا دوباره و با دقت، دقيقهي 61 (تنه زدن اتفاقي رقصندهي زن به كلئو) و دقيقهي 120 (افتادن پسربچه روي ماسههاي ساحل) اين فيلم رو نگاه كنيد. چقدر كارگردان كودكانه و شلخته از بازيگران بازي گرفته و بهدنبالش چقدر اين صحنهها در اجرا مصنوعي در اومده. (مشت نمونهي خروار. ميتوانم دست كم پنج مورد ديگر از اين شلختگيهاي اجرايي و ميزانسنهاي مصنوعي مثال بزنم.)
راجعبه قصهي اين فيلم هم كه اصلا نبايد حرف زد. چون اين فيلم هيچ داستان دندانگير و درخشاني نداشت و محتواي بسيار سادهاي داشت. (آگاهم كه هر فيلمي روايتپردازي خاص خودش رو داره و لزوما همهي قصهگوييها شبيه به هم نيست. بيانصاف هم نيستم كه چشمم را روي نيمچهجزئيات نسبتا خوب فيلمنامه (ماشين بزرگ براي حياط كوچك - مدفوع سگ در حياط - پسربچهاي كه در گذشتهاش پير بوده! (شايد تنها نقش فيلم كه تا حدودي به «شخصيت» تبديل شده بود.)) ببندم. هرچند كه معتقدم اين نمادنَماها ديگر خستهكننده و لوث شده.
ديگر اينكه من مشكلي با ريتم كند ندارم بهشرط اينكه ضروري، هدفمند و با چفتوبست باشه؛ نه صرفن براي نشان دادن حالوروز شخصيتها و دهنپركني و فلسفينمايي (!!).
در مجموع، با احترام به همهي دوستاني كه اين فيلم رو دوست داشتند، هيچ لذتي از اين فيلم نبردم و به نظرم اين فيلمِ خستهكننده فقط براي «Libo» ساخته شده و بس! «شير طلايي» و «كرگدن برنزي» و «اُردك نقرهاي» و ... هم در عالم سينما «گاهي» فقط يه شوخي بوالهوسانهست. تمام.
يك عاشقانهي شاعرانه و زيباي ديگر از كارگردان فيلم ماندگار «بهار، تابستان، پاييز، زمستان و بهار...». با پايانبندي درخشان. بعضي از سكانسهاي اين فيلم «هنر» بهمعني واقعي كلمه بود. پيشنهاد ميكنم اگر تم «عاشقانه»ي نسبتا عميق دوست داريد، اگر از سينما فقط جلوههاي ويژه و قصههاي آبكي و سطحي نميخوايد، براي ديدن اين فيلم لحظهاي درنگ نكنيد. در ضمن بهتون قول ميدم دست كم ترانهي عربي اين اثر رو تا مدتها با خودتون زمزمه خواهيد كرد...
جواب: فيلم را تماشا كنيد.
نشان داد كه درخشش «بهار، تابستان، پاييز، زمستان... و بهار» و «3-iron» او بيجهت و اتفاقي نبوده است.
اين شعر او هم عاشقانه، لطيف و عميق بود با يك پايانبندي ديوانهوار و ماندگار ديگر.
زيباپسنداني كه با ريتم آرام و داستانهاي عميق مشكلي ندارند و سينما و ادبيات برايشان جدي است، بيدرنگ اين شاهكار هنرمندانه را تماشا كنند و لذت ببرند.
ولي يقينا به پاي «بهار، تابستان، پاييز، زمستان و ... بهار»، «iron-3» و حتي «The Bow - كمان» همين كارگردان نرسيد بهنظرم.
زمان سه ساعتهي فيلم نه تنها براي من خستهكننده نبود بلكه بهنظرم اين زمان طولاني، كمك زيادي به شخصيتپردازي و فضاسازي روايت كرد.
ضمنا شايد در نگاه اول اصلا چشمگير نباشد ولي بازي و شخصيتپردازيِ «پدر» در اين فيلم بسيار حسابشده و تحسينبرانگيز بود.
اين فيلم ثابت كرد كه ميشود بدون هيجانهاي كاذب و جلوههاي ويژهي گولزننده هم تماشاچيانِ جدي سينما را حدود سه ساعت درگير كرد و در نهايت به فكر فرو برد.
راجعبه قصهي اين فيلم هم كه اصلا نبايد حرف زد. چون اين فيلم هيچ داستان دندانگير و درخشاني نداشت و محتواي بسيار سادهاي داشت. (آگاهم كه هر فيلمي روايتپردازي خاص خودش رو داره و لزوما همهي قصهگوييها شبيه به هم نيست. بيانصاف هم نيستم كه چشمم را روي نيمچهجزئيات نسبتا خوب فيلمنامه (ماشين بزرگ براي حياط كوچك - مدفوع سگ در حياط - پسربچهاي كه در گذشتهاش پير بوده! (شايد تنها نقش فيلم كه تا حدودي به «شخصيت» تبديل شده بود.)) ببندم. هرچند كه معتقدم اين نمادنَماها ديگر خستهكننده و لوث شده.
ديگر اينكه من مشكلي با ريتم كند ندارم بهشرط اينكه ضروري، هدفمند و با چفتوبست باشه؛ نه صرفن براي نشان دادن حالوروز شخصيتها و دهنپركني و فلسفينمايي (!!).
در مجموع، با احترام به همهي دوستاني كه اين فيلم رو دوست داشتند، هيچ لذتي از اين فيلم نبردم و به نظرم اين فيلمِ خستهكننده فقط براي «Libo» ساخته شده و بس! «شير طلايي» و «كرگدن برنزي» و «اُردك نقرهاي» و ... هم در عالم سينما «گاهي» فقط يه شوخي بوالهوسانهست. تمام.