به نام کوبریک
امتیاز 10 از 10
رییس جمهور خطاب به ژنرال تورگیدسون و سفیر کبیر روسیه که با هم دعوا میکنند:
” آقایون شما نمیتونید اینجا دعوا کنین، اینجا اتاق جنگه “
---
نگاه خلاقانه و کمدی سیاه فیلم که توسط کوبریک ساخته شده فکر کنم یکی از مهمترین فیلم های تاریخ سینماست. کوبریک کسی بود که سعی میکرد از همه ژانر فیلم بسازد ولی فیلم های ضد جنگ و فلسفه او شاید بشه گفت مهم ترین ویژگی او بود.
این فیلم در 1964 ساخته شده یعنی همان سال های اوج جنگ سرد. و فیلمی است که نه به مانند فیلم های عصر ما که زندگی سیاه و سفید را به ما نشان میدهند. این فیلم آمریکا را نیز نقد میکند. همینطور روسیه را. به هیچ وجه طرفداری از جناحی نمیکند فقط سرنوشت تاسف بار انسان را نمایش میدهد.
کوبریک نظر خود را راجب جنگ سرد بیان میکند و سرنوشت شوم انسان هارا در نهایت این جنگ نشان میدهد.
و سکانس آخر به قدری کمدی سیاه بود که میشد هم ساعت ها خندید هم ساعت ها گریست.
و این دیالوگی که در اول متن نوشتم از خود فیلم هست و به قدری این دیالوگ تامل برانگیز هست که شاید حتی در فیلم های جدی و درام به خوبی پرداخته نشود اما کمدی این ویژگی را بخوبی پوشش میدهد.
فصل اول امتیاز 10 از 10
فصل دوم امتیاز 7 از 10
-----
بدون اسپویل!!!
خب من حدود 2 سال پیش کامنت (بهترین سریال تاریخ) رو گذاشته بودم و ممکنه الان که بهش فکر میکنم اینقدر توی این دو سال سریال خوب دیدم که بفهمم هر سریالی ارزش خودش رو داره و نمیشه مقایسه کرد.
اما در بهترین بودن (کارآگاه حقیقی) شکی نیست.وقتی فصل اول رو شروع میکنیم با یک سریال معمایی-جنایی طرف هستیم.فرم و استایل سریال میتونم بگم شاید یک شاهکار در بین سریال های مشابه باشه. نقطه قوت سریال در فصل اول ، روایت داستانی اون هست. در واقع ما با دو کارآگاه طرف هستیم که اتفاقات حدود 15 سال پیش رو به خاطر میارن و برای چند کارآگاه دیگه تعریف میکنند. وقتی سریال رو تماشا میکنید میبینید چقدر تفکرات این دو نسبت به اون سال ها تغییر کرده و این یکی از نقطه قوت های سریال هست. انگار که ما با شخص جدیدی طرف هستیم.
اما و اما ما اگر بخوایم از همه اِلِمان های به شدت موفق سریال فاکتور بگیریم، از بازی بی نظیر Matthew McConaughey نمیشه گذشت. شاید اگه بپرسید کدوم بازیگر بهترین نقش این سال هارو بازی کرد بدون شک این Matthew McConaughey هست. استایل راستین کوهل ، صحبت های فلسفی و عجیب ، طرز سیگار کشیدن (افتخار نمیکنم ، دوستان که این کامنت رو میخونن لطفا توجهی نکنن اما خیلیا با دیدن این سریال سیگاری شدن ، مثل من :) ) من فکر نمیکنم شخصیتی به این پیچیدگی و البته با جذبه اونم در یه مینی سریال دوباره ظهور کنه.
معمایی بودن سریال یکی از نقاط قوت هست.
من قبل از اینکه داستان رو اسپویل کنم ، فصل دوم رو کسانی که بخوان شروع کنن پیشنهاد میکنم حداقل یه چند ماه از دیدن فصل اول بگذره و بعد فصل دوم رو شروع کنید چون به شدت ضعیف هست و ممکنه نظرتون راجب کل سریال عوض بشه و اون شاهکار فصل اول رو زیر سوال ببره!!!
خطر اسپویل!!!(کسانی که سریال رو ندیدن ادامه رو نخونن)
یک نکته توی سریال وجود داره و اون جنایتی هست که بالاترین جنایت هاست. دقیقا حرفی که سریال میخواد بزنه به نظر من اینه که هیچ جنایتی بالاتر جنایت سیستمی نیست. شاید یک سری جامعه گریز ، روانی و ... باشن که در دنیا جنایت میکنن و این راهو ادامه میدن اما هیچ جنایتی بالاتر از این نیست که یک سیستم ، یک حاکمیت و یک سری مجموعه از افرادی که به مردم خدمت میکنن، خودشون جنایت کنن. این به نظرم وحشتناک ترین کاری هست که میشه در این دنیا انجام داد چون این مردم به اون سیستم اعتماد دارن و اگر سیستم اون رو حالا به هر طریقی لکه دار کنه هیچ توضیحی براش نمیشه داد.
معنی (کارآگاه واقعی ) هم دقیقا همینه ، کارآگاهی که در سیستم خدمت میکنه متوجه این اتفاق می اوفته و سعی میکنه جلوی این اتفاق رو بگیره حالا میخواد افشاگری کنه ، مبارزه کنه و ... .
متشکرم
فصل اول : 10 از 10
فصل دوم: 10 از 10
---
بدون اسپویل!!!
یکم سخته سریالی که راجب یک دستاورد علمی بی نظیر در آینده ساخته بشه و اینقدر جذاب باشه.
سریال Westworld بدون شک سرشار از نماد ها و اتفاقاتی است که برای بشریت از همون ابتدای خلقت افتاده است.
داستان سرایی بی نظیر که مطمئن باشید هیچ سریالی در حد و اندازه این مجموعه نیست. داستان های به شدت پیچیده و لایه لایه که هر کدوم سرمنشا دیگری است.مسائلی که توی سریال مطرح میشه مثل مذهب و باور و ... همه اینا در این سریال زیر سوال میره و با یک سوال به همه این ها پاسخ داده میشه: آیا واقعیت دارد؟
فصل اول هم به عنوان مقدمه هم به عنوان شروع خط داستانی اصلی که مثلا در فصل دوم بهش پرداخته میشه بسیار جالب و قابل فهم است.اتفاقی ما در فصل اول در نهایت بهش میرسیم اینه که خط داستانی-زمانی سریال ممکنه هر لحظه ای باشه ، گذشته؟ یا شاید آینده؟
فصل دوم چون مخاطب با فصل اول ، مجموعه Westworld رو درک کرده به شدت پیچیده میشه و ما با سریالی طرف بودیم که بعد از هر قسمت سوالاتی برای ما ایجاد میشد و منتظر قسمت بعد میشدیم.این واقعا موفقیت آمیز بود و میشه گفت HBO با سرمایه گذاری که کرده طی سالیان بعد یک شاهکار رو ادامه میده. شاهکاری شبیه ماتریکس،ترمیناتور و ... .
عده ای از دوستان گفتند که فصل دوم ضعیف بود اما به نظر من نه تنها ضعیف نبود بلکه به خیلی از پرسش های فصل قبل پاسخ داد در عین حال قوی و هیجان انگیز ادامه پیدا کرد...
منتظر فصل بعدی هستم.مرسی
به نام پدر ، پسر و قاتل سریالی...!
امتیاز به کل سریال:10 از 10
بدون اسپویل!!!
تا حالا شده فکر کنید ای کاش سریالی ساخته میشد که هر قسمت هیجان خودشو داشته باشه و مو به تن آدم سیخ کنه؟ تا حالا شده تصور کنید برخلاف بیشتر سریال های حال حاضر که پلیس نقش اول هستند، یک بار هم خلافکار و یا جامعه ستیز نقش اول سریال باشد؟
میخواید یه سریال واقعی ببینید؟ بسیار خب، دکستر رو شروع کنید تا با این شاهکار آشنا بشید و بدونید چقدر سخته تموم کردن این سریال. و چقد بعد از دیدن این سریال ، شروع کردن سریال دیگه سخت باشه.
دکستر ساخته شبکه Showtime ، به صراحت میشه گفت در ژانر خودش ، سریالی بالاتر از اون نیست. بسیاری صحنه های جرم که در سریال میبینیم انگار واقعا اتفاق افتاده...جزئیات صحنه ها ، خلاقیت نویسنده و کارگردان و از همه مهمتر بازیگر های نا آشنا ولی فوق العاده ، شمارا به یک ماجراجویی تماشایی و البته هیجانی دعوت میکند.
چند قسمت از این سریال میشه گفت چنان شوکه کننده هستند که دیدن این سریال برای بسیاری از مردم شاید مناسب نباشد.
روند کلی سریال از ابتدا بسیار سریع و تند است. و یک جورایی در اواخر فصل 1 ، تکلیف خود را با بیننده مشخص میکند.
مدت ها دلتنگ این سریال خواهم بود و میدانم که باید مدت ها بگذرد تا سریالی به خوبی این ساخته شود.
دیگه بیشتر نمیگم... از شاهکار ژانر جنایی-معمایی لذت ببرید.
فصل اول : ۹ از ۱۰
فصل دوم: ۹ از ۱۰
—
بدون اسپویل…
تفاوت مافیای ایتالیایی ، روسی ، ایرلندی ، ژاپنی و یا هر کدام از گروه های گنگستری که در اروپا و یا آمریکا فعالیت دارند با شخصی مثل پابلو اسکوبار در این بود که آن ها فعالیت خود را در کنار پلیس و دولت میدانستند. سکانسی از فیلم پدرخوانده همان ابتدای فیلم هست که دون ویتو کورلئونه در جواب شخصی که از او تقاضای کمک کرده، پاسخ میدهد: (((چرا رفتی پیش پلیس ، چرا نیومدی پیش من… ))) طی چند نظرسنجی این سکانس به عنوان ترسناک ترین سکانس تاریخ سینما انتخاب شده است. به این صورت که کسانی هستند که خود عدالت را برقرار میکنند ، فرای دولت و یا پلیس.
اما تفاوتی که این گروه های گنگستری و مافیایی که نهایت تلاش آن ها پول در اووردن بیشتر و نفوذ در چند دادگاه و سیاست بود ، با پابلو اسکوبار این بود که جنگ با پلیس و دولت را خط قرمز خود میدانستند.
پابلو اسکوبار اما ترسی نداشت. او با دولت کلمبیا سال ها وارد جنگ شد. بمب گذاری های مختلف ، ترور شخصیت های سیاسی ،کشتن بیش از هزاران پلیس ، قاچاق مواد مخدر به ایالات متحده که اورا به لقب ثروتمند ترین قاچاقچی تاریخ رساند و هزاران جنایت دیگر که کشوری نه چندان در حال توسعه مثل کلمبیا به جنایتکارانی مثل پابلو اسکوبار این فرصت را میداد که همه کار کنند.
و مسلما کشوری آن هم مثل ایالات متحده آمریکا از تمام ظرفیت های خودش استفاده میکند تا جلوی خروج پول از کشورش را بگیرد، حالا این میخواهد با قرارداد باشد یا حضور مستشاری در کلمبیا و یا دخالت در امور داخلی.
سریال Narcos از زبان راوی داستان Steve Murphy مامور امریکایی مبارزه با مواد مخدر (DEA) با بازی تحسین برانگیز Boyd Holbrook روایت میشود.یکی از نکات مثبت سریال این است که راوی داستان در هر قسمت با زبان خیلی ساده و روان با مستندات ، اتفاقات واقعی که پابلو اسکوبار رقم میزد را نشان میدهد.
شروع قسمت اول سریال از اواسط داستان است. و کمی بعد داستان را از زمانی روایت میکند که پابلو اسکوبار قاچاقچی مواد مخدر نبود و سریال به خوبی از اول ، شخصیت پردازی میکند و داستان را به نوعی از ابتدا شروع میکند. ان هم با زبان دلچسب و گاهی کمدی راوی داستان.
شخصیت Javier Peña با بازی Pedro Pascal نیز یکی از کلیدی ترین و اصلی ترین نقش های سریال است که در فصل های بعد نیز نقش آفرینی میکند. و در پایان نقش آفرینی Wagner Moura در نقش پابلو اسکوبار یکی از نقاط مثبت سریال است و مسلما باید برای این شخصیت زیاد تمرین کرده باشد که توانسته به این خوبی از پسش بربیاید.
جلوه های بصری بسیار زیبا از کلمبیا ، موسیقی قابل پسند، شیوه هیجانی بودن داستان سرایی سریال ، شخصیت پردازی خوب ، بازسازی روایت ها طبق مستندات و همه و همه نشان میدهد که نتفلیکس بار دیگر دست برنده خود را بازی کرده و بیش از پیش در این بازی بین کانال ها و شبکه های مختلف سریالی ، ماهر شده.
بررسی سه گانه پنجاه طیف (Fifty Shades) ((بدون اسپویل))
قسمت اول Fifty Shades of Grey: امتیاز 8 از 10
خب وقتی ما مجموعه فیلم های 50 طیف رو از ابتدا تماشا میکنیم ، ابتدا باید نگاهی هم به پس زمینه داستان و فرم توجه کنیم. پنجاه طیف یک مجموعه رمان 3 قسمت است که توسط E. L. James در سال 2011 و 2012 منتشر شد. صحبت بی پرده از روابط و یا به اصطلاح اروتیک بودن داستان موجب مشهور شدن آن و در عواقب فروش بی سابقه این مجموعه رمان رو در پی داشت.
فیلم اول Fifty Shades of Grey شاید بشه گفت یکی از موفق ترین و قابل بحث ترین قسمت از این سه گانه باشه. داستان از مصاحبه اتفاقی آناستازیا استیل با بازیگری متوسط Dakota Johnson با شخصی ثروتمند و در عین حال پر جذبه به نام کریستین گری با بازیگری Jamie Dornan آغاز میشه. احساس گرایی و یا رمانتیک بودن این قسمت قابل قبول هست ولی چیزی که در این قسمت به درستی بهش پرداخته میشه سادیستی بودن (کریستین) در رابطه با (آناستازیا) است.آنا ابتدا فکر میکند که ممکن است در هر رابطه ای ، شخص مقابل خواسته ای داشته باشد و این برایش قابل درک است ولی تاجایی پیش میرود که با خود فکر میکند مورد آزار قرار گرفته.به عقیده بنده جدا از موسیقی خوب ، فیلم برداری و بازیگردانی خوب کارگردان ; این حس تناقض اول فیلم و اخر فیلم به خوبی نمایش پیدا میکنه.
و همینطور هم هست که ما با یه فیلم رک و صادق طرف هستیم. شخصیت (کریستین) ممکن است از جمله پیچیده ترین شخصیت چند سال قبل سینما باشد که تا جایی تماشاگر ممکن است با او ارتباط برقرار نکند ولی فیلم تلاش خود را میکند. مبحث BDSM به شدت مبحث طولانی و پیچیده است و توصیه میکنم حتما در اینترنت جست و جو کنید و تحقیق کنید.
قسمت دوم Fifty Shades Darker : امتیاز 6 از 10
آنقدر که قسمت اول ان سه گانه ، خوب و قابل قبول بود ; قسمت دوم آن به شدت عقبگرد و بی منطق است. شخصیت (کریستین) ناگهان تصمیم میگیرد که عادات خود را کنار بگذارد و اینکار را هم میکند. به طوری که مخاطبی که قسمت اول را دیده ، با دیدن قسمت دوم از این بی هویتی و شخصیت ناپرداخته شده ای که کارگردان به تصویر میکشد ،خنده ش میگیرد.فیلم عمیقا به اصول خود پشت کرد. شاید ممکن است این اتفاق بخاطر عوض شدن کارگردان قسمت دوم باشد ولی باز هم نمیتوان این گاف بزرگ را تحمل کرد. با وجودی که قسمت دوم ، گاف های زیادی داره ولی باز هم ممکن است کسانی که از رمانتیک و اروتیک آن هم همزمان خوششان می آید ، این قسمت را نیز بپسندند. شخصیت (جک هاید) با اضافه شدن به داستان ، نقش منفی به خود میگیرد که البته ممکن است باز هم مضحک باشد . چرا که اصولی که در قسمت اول وجود داشت، خوب و یا بد را به نمایش نمیگذاشت بلکه میخواست مخاطب این دو را درک کند و خودش قضاوت کند..
قسمت سوم Fifty Shades Freed : امتیاز 6 از 10
متاسفانه در این قسمت هم به اندازه قسمت دوم بود.داستان عمیقا همان قسمت دوم را دنبال میکرد و شخصیت احمقانه و بی منطق (جک هاید) نقش پر رنگ تری به خود میگیرد اما باز هم موسیقی خوبی دارد. فیلم برداری هم به مانند دو قسمت خوب است ولی بازیگری به عقیده من تغییری نکرد.
رسما میشه گفت اگر این دو قسمت آخر ساخته نمیشد ، میتوانستیم Fifty Shades of Grey رو به عنوان یک فیلم عالی و در واقع جدی در موردش صحبت کنیم اما متاسفانه اینطور نشد.
البته این نظر ، نظر شخصی بنده است و برداشت شخصی بنده بود به عنوان یک بیننده.
متشکرم
بررسی سه گانه پنجاه طیف (Fifty Shades) ((بدون اسپویل))
قسمت اول Fifty Shades of Grey: امتیاز 8 از 10
خب وقتی ما مجموعه فیلم های 50 طیف رو از ابتدا تماشا میکنیم ، ابتدا باید نگاهی هم به پس زمینه داستان و فرم توجه کنیم. پنجاه طیف یک مجموعه رمان 3 قسمت است که توسط E. L. James در سال 2011 و 2012 منتشر شد. صحبت بی پرده از روابط و یا به اصطلاح اروتیک بودن داستان موجب مشهور شدن آن و در عواقب فروش بی سابقه این مجموعه رمان رو در پی داشت.
فیلم اول Fifty Shades of Grey شاید بشه گفت یکی از موفق ترین و قابل بحث ترین قسمت از این سه گانه باشه. داستان از مصاحبه اتفاقی آناستازیا استیل با بازیگری متوسط Dakota Johnson با شخصی ثروتمند و در عین حال پر جذبه به نام کریستین گری با بازیگری Jamie Dornan آغاز میشه. احساس گرایی و یا رمانتیک بودن این قسمت قابل قبول هست ولی چیزی که در این قسمت به درستی بهش پرداخته میشه سادیستی بودن (کریستین) در رابطه با (آناستازیا) است.آنا ابتدا فکر میکند که ممکن است در هر رابطه ای ، شخص مقابل خواسته ای داشته باشد و این برایش قابل درک است ولی تاجایی پیش میرود که با خود فکر میکند مورد آزار قرار گرفته.به عقیده بنده جدا از موسیقی خوب ، فیلم برداری و بازیگردانی خوب کارگردان ; این حس تناقض اول فیلم و اخر فیلم به خوبی نمایش پیدا میکنه.
و همینطور هم هست که ما با یه فیلم رک و صادق طرف هستیم. شخصیت (کریستین) ممکن است از جمله پیچیده ترین شخصیت چند سال قبل سینما باشد که تا جایی تماشاگر ممکن است با او ارتباط برقرار نکند ولی فیلم تلاش خود را میکند. مبحث BDSM به شدت مبحث طولانی و پیچیده است و توصیه میکنم حتما در اینترنت جست و جو کنید و تحقیق کنید.
قسمت دوم Fifty Shades Darker : امتیاز 6 از 10
آنقدر که قسمت اول ان سه گانه ، خوب و قابل قبول بود ; قسمت دوم آن به شدت عقبگرد و بی منطق است. شخصیت (کریستین) ناگهان تصمیم میگیرد که عادات خود را کنار بگذارد و اینکار را هم میکند. به طوری که مخاطبی که قسمت اول را دیده ، با دیدن قسمت دوم از این بی هویتی و شخصیت ناپرداخته شده ای که کارگردان به تصویر میکشد ،خنده ش میگیرد.فیلم عمیقا به اصول خود پشت کرد. شاید ممکن است این اتفاق بخاطر عوض شدن کارگردان قسمت دوم باشد ولی باز هم نمیتوان این گاف بزرگ را تحمل کرد. با وجودی که قسمت دوم ، گاف های زیادی داره ولی باز هم ممکن است کسانی که از رمانتیک و اروتیک آن هم همزمان خوششان می آید ، این قسمت را نیز بپسندند. شخصیت (جک هاید) با اضافه شدن به داستان ، نقش منفی به خود میگیرد که البته ممکن است باز هم مضحک باشد . چرا که اصولی که در قسمت اول وجود داشت، خوب و یا بد را به نمایش نمیگذاشت بلکه میخواست مخاطب این دو را درک کند و خودش قضاوت کند..
قسمت سوم Fifty Shades Freed : امتیاز 6 از 10
متاسفانه در این قسمت هم به اندازه قسمت دوم بود.داستان عمیقا همان قسمت دوم را دنبال میکرد و شخصیت احمقانه و بی منطق (جک هاید) نقش پر رنگ تری به خود میگیرد اما باز هم موسیقی خوبی دارد. فیلم برداری هم به مانند دو قسمت خوب است ولی بازیگری به عقیده من تغییری نکرد.
رسما میشه گفت اگر این دو قسمت آخر ساخته نمیشد ، میتوانستیم Fifty Shades of Grey رو به عنوان یک فیلم عالی و در واقع جدی در موردش صحبت کنیم اما متاسفانه اینطور نشد.
البته این نظر ، نظر شخصی بنده است و برداشت شخصی بنده بود به عنوان یک بیننده.
متشکرم
بررسی سه گانه پنجاه طیف (Fifty Shades) ((بدون اسپویل))
قسمت اول Fifty Shades of Grey: امتیاز 8 از 10
خب وقتی ما مجموعه فیلم های 50 طیف رو از ابتدا تماشا میکنیم ، ابتدا باید نگاهی هم به پس زمینه داستان و فرم توجه کنیم. پنجاه طیف یک مجموعه رمان 3 قسمت است که توسط E. L. James در سال 2011 و 2012 منتشر شد. صحبت بی پرده از روابط و یا به اصطلاح اروتیک بودن داستان موجب مشهور شدن آن و در عواقب فروش بی سابقه این مجموعه رمان رو در پی داشت.
فیلم اول Fifty Shades of Grey شاید بشه گفت یکی از موفق ترین و قابل بحث ترین قسمت از این سه گانه باشه. داستان از مصاحبه اتفاقی آناستازیا استیل با بازیگری متوسط Dakota Johnson با شخصی ثروتمند و در عین حال پر جذبه به نام کریستین گری با بازیگری Jamie Dornan آغاز میشه. احساس گرایی و یا رمانتیک بودن این قسمت قابل قبول هست ولی چیزی که در این قسمت به درستی بهش پرداخته میشه سادیستی بودن (کریستین) در رابطه با (آناستازیا) است.آنا ابتدا فکر میکند که ممکن است در هر رابطه ای ، شخص مقابل خواسته ای داشته باشد و این برایش قابل درک است ولی تاجایی پیش میرود که با خود فکر میکند مورد آزار قرار گرفته.به عقیده بنده جدا از موسیقی خوب ، فیلم برداری و بازیگردانی خوب کارگردان ; این حس تناقض اول فیلم و اخر فیلم به خوبی نمایش پیدا میکنه.
و همینطور هم هست که ما با یه فیلم رک و صادق طرف هستیم. شخصیت (کریستین) ممکن است از جمله پیچیده ترین شخصیت چند سال قبل سینما باشد که تا جایی تماشاگر ممکن است با او ارتباط برقرار نکند ولی فیلم تلاش خود را میکند. مبحث BDSM به شدت مبحث طولانی و پیچیده است و توصیه میکنم حتما در اینترنت جست و جو کنید و تحقیق کنید.
قسمت دوم Fifty Shades Darker : امتیاز 6 از 10
آنقدر که قسمت اول ان سه گانه ، خوب و قابل قبول بود ; قسمت دوم آن به شدت عقبگرد و بی منطق است. شخصیت (کریستین) ناگهان تصمیم میگیرد که عادات خود را کنار بگذارد و اینکار را هم میکند. به طوری که مخاطبی که قسمت اول را دیده ، با دیدن قسمت دوم از این بی هویتی و شخصیت ناپرداخته شده ای که کارگردان به تصویر میکشد ،خنده ش میگیرد.فیلم عمیقا به اصول خود پشت کرد. شاید ممکن است این اتفاق بخاطر عوض شدن کارگردان قسمت دوم باشد ولی باز هم نمیتوان این گاف بزرگ را تحمل کرد. با وجودی که قسمت دوم ، گاف های زیادی داره ولی باز هم ممکن است کسانی که از رمانتیک و اروتیک آن هم همزمان خوششان می آید ، این قسمت را نیز بپسندند. شخصیت (جک هاید) با اضافه شدن به داستان ، نقش منفی به خود میگیرد که البته ممکن است باز هم مضحک باشد . چرا که اصولی که در قسمت اول وجود داشت، خوب و یا بد را به نمایش نمیگذاشت بلکه میخواست مخاطب این دو را درک کند و خودش قضاوت کند..
قسمت سوم Fifty Shades Freed : امتیاز 6 از 10
متاسفانه در این قسمت هم به اندازه قسمت دوم بود.داستان عمیقا همان قسمت دوم را دنبال میکرد و شخصیت احمقانه و بی منطق (جک هاید) نقش پر رنگ تری به خود میگیرد اما باز هم موسیقی خوبی دارد. فیلم برداری هم به مانند دو قسمت خوب است ولی بازیگری به عقیده من تغییری نکرد.
رسما میشه گفت اگر این دو قسمت آخر ساخته نمیشد ، میتوانستیم Fifty Shades of Grey رو به عنوان یک فیلم عالی و در واقع جدی در موردش صحبت کنیم اما متاسفانه اینطور نشد.
البته این نظر ، نظر شخصی بنده است و برداشت شخصی بنده بود به عنوان یک بیننده.
متشکرم
فصل اول : 8 از 10
فصل دوم : 8 از 10
:بدون اسپویل:
(یک چیز دیگه ببینید، این داستان به جز وحشت ، ترس و بدبختی چیز دیگه ای نداره...)
این متن ، اغازگر یک سریال عجیب و در عین حال تماشایی هست.
راوی داستان ، شخصی به نام Lemony Snicket با بازی Patrick Warburton هست.
این شخص وظیفه دارد که داستان غم انگیز بودلر ها را برای ما بیان کند، در عین حال تلاش میکند تا مارا برای دیدن ادامه ی سریال ، منصرف کند.
با این توصیفات با یک سریال ، که در عین حال تلاش میکنه تراژدی رو به همراه کمدی نمایش بده رو به رو هستیم.
نقش اول داستان Count Olaf با بازی فوق العاده Neil Patrick Harris هست که انصافا هر قسمت با گریم جدید،استایل جدید و لهجه جدید ظاهر میشه و واقعا کل سریال رو اگر بگیم روی این نقش میچرخه ، اشتباه نگفتیم...
بازی بقیه بازیگر ها هم متوسط رو به بالاست.گریم ، جلوه های ویژه و همه چیز این سریال خوب هست.
از نظر داستانی هم میشه گفت با یکی از معمایی ترین سریال ها و در عین حال باز هم کمدی طرف هستیم.پیچیدگی هایی که سریال خصوصا توی فصل دوم بهش میرسه از فصل اول بهتر بود.
لازم به ذکره که کمدی داستان زیبا و دلنشین هست ولی در حدی نیست که شما مثل سریال های Friends و یا Big Bang Theory بخندید.
شاید در نگاه اول که سریال رو ببینید فکر کنید سریال برای کودکان و یا نوجوانان ساخته شده ولی در اشتباه هستید.
تا اونجایی هم که اطلاع دارم این سریال قراره طی سه فصل از روی مجموعه رمان ساخته بشه که تا الان دو فصل ارائه شده.
سریال ساخته ی نتفلیکس هست. و از اونجایی که نتفلیکس کم پیش میاد سریال بد بسازه پس این هم مُهر محکم دیگری است به خوب بودن سریال...
پیشنهاد میکنم تماشا کنید.
متشکرم
فصل اول 10 از 10
بدون شک با یه شاهکار جدید از نتفلیکس رو به رو هستیم.
اصطلاح Altered Carbon معانی مختلفی داره و *احیای کربن* و یا *دگرگونی کربن* هم معنی میده. توی این سریال ، بیشتر معنی احیا و بازسازی داره.
ژانر علمی-تخیلی این سریال مارو یاد فیلم های ( Matrix - Blade Runner و تا حدودی سریال Westworld) میندازه.
عمده داستان این سریال مربوط به تکنولوژیی است که سالیان بعد بشریت به آن دست پیدا میکنه.
احیا...
جاودانگی ...
به طوری که روح انسان ، قابل لمس و مانند کامپیوتر کد گذاری شده و در قسمتی از بدن قرار میگیرد و اگر انسان تحت هر شرایطی بمیرد ، میتواند آن شیء را جدا کرد و به کالبد یا بدن جدید منتقل کرد.
ایده پردازی سریال به شدت ستودنی است. حتی تا حدودی میشه گفت بهتر از حتی فیلم Blade Runner هست(با اینکه بلید رانر یک فیلم سینمایی است)
جلوه های ویژه فوق العاده- هیجانی بودن از جمله نقطه قوت های سریال هست. جنبه معمایی بودن سریال هم به شدت جالب و بحث برانگیز هست تا حدودی که لحظاتی ، آدم به وجد میاد.
از نظر بازیگری Joel Kinnaman که نقش اصلی این سریال هست ، تمام و کمال نقش خودش رو ایفا کرده ...Martha Higareda هم با اینکه چندان مشهور نیست ، اما او هم به حد کافی نقشش رو ایفا کرد.
نورپردازی و گریم و جلوه های ویژه هم که دست کمی از فیلم های پرخرج نداره.
از نظر داستانی هم طوری هست که بیننده پایان رو نمیتونه حدس بزنه.