امتیاز 10 از 10
بدون اسپویل!
من تعریف آثار «لارس فون تریه» رو زیاد شنیدم ولی خب به دلایلی هیچوقت فیلمای قبلی این کارگردان رو ندیدم. درواقع این متنی که دارم مینویسم حدود 7-8 روز بعد از وقتی هست که این فیلمو دیدم. و اصلا توی این فیلمای پاپ کورنی و سطحی این روزها، دیدن اثری که بعد از تماشا حتی هفته ها بعد هم ذهن آدمو مشغول کنه غنیمته!
بعد از دیدن این فیلم، بشخصه حتما به دنبال بقیه آثار این کارگردان خواهم رفت ولی خب این فیلم مخاطبش عام نیست (مثل برخی دوستان قصد خودشاخ پنداری ندارم، در کلیت همه ما عام هستیم! ) در ادامه توضیح میدم.
چند نقد بخصوص جالب و کامل درباره حوزه روانشناختی این فیلم چند سایت تخصصی منتشر کردن. درواقع این شخصیت داستان رو کالبدشکافی کردن و خیلی جالبه، حتما مطالعه کنید(لینکشو فراموش کردم در اسرع وقت همینجا میزارم)
خب کلیت فیلم درواقع چند تکه هست. منتهی اینجا، این تکه ها هدفمند دنبال میشن.
داستان راجع به شخصیتی هست که همونطور که برخی دوستان نوشتن، ویژگی جامعه ستیزانه داره و یک قاتل زنجیرهای بی همتاست. بی همتا به این منظور که حتی قتل رو، که ما در ذهنمون یک سری چیزای کلیشهای هست، با یک سری اتفاقات یه تعریف جدیدی بهشون میده.
بعضی خبرا بود که میگفتن بعضی تماشاگرا وسط فیلم سالن رو ترک میکردن. واقعا این فیلم از این نظر عام نیست. چنان صحنه های قتل رو دقیق و البته وحشتناک «لارس فون تریه» به نمایش در میاره که جاهایی از فیلم (البته اگر مثل من جذب فیلم شده باشید) احساس حالت تهوع به مخاطب دست میده.
طبیعیه که این فیلم بسیاری از مخاطبان عام رو پس میزنه
ولی سوال اینجاست
چرا ما اصلا این فیلم رو ببینیم؟(چیزهایی که در ادامه میخونید برداشت بنده از فیلم هست)
: « هنر»
شخصیت جک درواقع یک «هنرمند» به تمام معناست.
از اولین قتل که فیلم به نمایش میزاره، تا آخرین قتل، مخاطب درگیر لایه عمیق و البته پنهانی به اسم هنر میشه.
برای جلوگیری از اسپویل به توضیح داستان نمیپردازم ولی حتما اگر شما یک بار دیگه برگردید و قتل هارو پیگیری کنید،این سایه عجیب رو میبینید.
اینجا «لارنس فون تریه» به شکل وحشتناک و بی محابا، دست به فلسفه بازی میزنه.
که هنر عریانـه، بدون تعارف و بدون شوخی. تیز و بز...
خانه ای که جک همواره میساخت و نابود میکرد و در نهایت در سکانس های پایانی فیلم، با اون صحنه که خانه رو بالاخره میسازه ، چیزی جز معنی آفرینش و نابودی نیست. هنر یعنی خلق و در نهایت نابودی. سکانس پایانی فیلم هم همین ویژگی رو داره. من اول بعد از فیلم با خودم گفتم این سکانس پایانی، چه ربطی به داستان داشت؟
الان بعد از یک هفته از دیدن فیلم فهمیدم که اون سکانس هم دقیقا همین مفهوم هنر رو حمل میکرد و واقعا چقدر سنگین بود... و اصلا سکانس پایانی مهمترین بخش این فیلم بود.
« « «
هنرمند خلق میکند، خلق او باعث نابودی چیز دیگریست. آیا هنرمند خود نباید در هنر نابود شود؟ اگر نابود نشود که هنرمند نیست...
در هنر همه باید فدا شوند.
»»»
مرسی
امتیاز 9 از 10
بدون اسپویل!
مقدمه:
فیلم *Burning* یا سوختن، فیلم جدید کارگردان کره ای Chang-dong Lee هست که گفته شده بعد از سال های بدون فعالیت، این فیلم رو ساخته.
داستان اولیه توسط Haruki Murakami نوشته شده و کارگردان حین وفاداری به متن اصلی، برداشت آزاد خودش رو از داستان داشته.
این فیلم در کل سه بازیگر اصلی داره که یکی از این سه، بازیگر نقش زن Jong-seo Jun اولین بازیگری خودش رو ارائه کرده.
اقای Steven Yeun رو که ما با سریال Walking Dead میشناسیم و در آخر شخصیت اصلی داستان با بازی Ah-In Yoo که اگر سریال باز آسیایی باشید حتما Six Flying Dragons یا چند سریال دیگه رو با ایشون میشناسید.
بریم سراغ اصل مطلب.
مخاطب با این فیلم به شکل عجیبی، ارتباط برقرار میکنه و به معنی اصل کلمه تونسته بیننده رو جذب کنه.
کلیت فیلم مربوط میشه به مرموز بودن و غیر قابل پیشبینی بودن داستان.
از نظر داستانی ما با نگاه اختلاف طبقاتی طرف هستیم ولی لزوماً این فیلم به ریشه های دیگه هم میزنه مثلا سیاست.
اما اصلی ترین ویژگی این فیلم، این عدم تشخیص واقعیت و خیال بین مخاطب و حتی خود شخصیت فیلم هست. با این که داستان، یک سری وقایع رو به ما توضیح میده ولی لزوماً به معنی اینکه ما کاملاً قبول کنیم نیست.
سکانس پایانی، به نظر برداشت خود کارگردان از داستان بود و با اینکه برداشت معقول تری به نظر میاد اما باید تمام جوانب داستان رو درنظر گرفت.
از ابتدای داستان ما با شخصی طرف هستیم که از طبقهی ضعیف جامعه است و اتفاقی با دختری که در کودکی میشناخته رو به رو میشه. شخصیت سوم که کاملا متضاد با شخصیت اصلی داستان هست ظاهر میشه و ما از همون ابتدا با این کشمکش و عدم درک این شخصیت ها طرف هستیم.
جدا از اینکه این فیلم هم نگاه فلسفی خودش رو داره، مخاطب جاهایی از این ارتباط بین کاراکتر ها دچار شک میشه و از همون ابتدا هم میشد رخ دادن یک اتفاق عجیب بین این سه کاراکتر رو پیشبینی کرد.
خطر اسپویل!!!
لطفا اگر فیلم رو ندیدید ادامه نظر رو نخونید!
سکانس پایانی فیلم زمانی که (جونگ سو) به طور غیر منتظره (بن) رو به قتل میرسونه و جنازه رو به همراه ماشین آتش میزنه، یه مهر محکم دیگه ای هست به این عدم قطعیت. چرا که ما با شخصیتی طرف هستیم که کنجکاو هست و بعد از شنیدن حرف های (بن)، مرتب به گلخونه های اطراف سر میزنه که ببینه این گرسنگی بزرگی که (هائه می) در رابطه با چیستی زندگی بهش گفته بوده، چطور به انجام میرسه. طبیعتاً چنین شخصی که تا حدودی روح نویسندگی داره و اتفاقا سکانس ماقبل پایانی هم ما در حال تایپ کردن میبینیمش، این امکان هم براش هست که واقعیت رو طور دیگه ببینه همونطور که ما با یک پایان غیر منتظره رو به رو بودیم.
سکانسی که (بن) و (جونگ سو) بعد از غروب آفتاب باهم صحبت میکردند رو بخاطر بیارید. (بن) چنان از این حس آتش زدن و اشاره به ضربان قلبش صحبت میکرد که (جونگ سو) به نظر هرگز این حس رو نداشته برای همین این حس براش قابل درک نبود. چیزی که (جونگ سو) بهش باور داشت این بود که عاشق شده و وقتی این حرف رو به (بن) میزنه، (بن) میخنده و انگار (جونگ سو) رو یه شخصیت ساده لوح تصور میکرده.
در کل هر شخص میتونه یه برداشت از این فیلم داشته باشه و درنظر داشته باشید این درحالی هست که ما به هر حال با یک سکانس پایانی طرف هستیم که این خلاقیت کارگردان رو میرسونه.
و آخرین نکته از سکانس پایانی، بعد از اینکه (جونگ سو)، (بن) رو به قتل رسوند، باز هم فیالبداهه لباس خودشو در اورد و برهنه تا ماشین خودش رفت. انگار بعد از انجام دادن اون کار، همه چیز خودشو از دست داده بود.
مرسی
امتیاز 5 از 10
بدون اسپویل!
دوستان در انتهای فیلم من متوجه شدم که این فیلم انگار قسمت دوم از یک سه گانه هست. البته اگر اشتباه نکنم قسمت اول Unbreakable هست با بازی بروس ویلیس و ساموئل جکسون.
و فیلم بعدی هم Glass هست که 2019 اکران میشه.
و اینکه با وجودی که من از ابتدای فیلم خوشم اومد و مقدمه نسبتا خوبی داشت، فیلم به شدت سردرگمه و اصلا نمیتونه بین روایت ها نسبتی ایجاد کنه. خصوصا نیمه دوم فیلم که اصلا اینقدر غیر منطقی و البته خنده دار شده بود که من دیگه ادامه ندادم و فقط رد شدم تا ببینم اخر فیلم چی میشه.
2 ساعت فیلمی که میتونست یکی از مهمترین فیلم های ژانر وحشت باشه، تبدیل شده به وقت تلف کردن و بازی با ایده های فیلم که نه درست بهشون پرداخته شده و نه نکته خاصی داره.
مرسی
فصل 1 - امتیاز 9 از 10
بدون اسپویل!
سریال Narcos که از سریالهای خوب نتفلیکس و در کل در سطح جهانی هست ، ایندفعه بعد از تموم شدن داستان ها در کلمبیا ، به مکزیک پرداخته و خوشبختانه سریال همچنان اون جذابیت ها و البته قصه گویی خودشو حفظ کرده.
Miguel Ángel Félix Gallardo یا به قول خودشون Félix Gallardo (اگرچه سابقه مواد مخدر در مکزیک سابقهی طولانی تری داره) ولی میشه گفت بعد از ایشون کارتل های مواد مخدر در مکزیک قوی تر ، با نفوذ تر و زیاد شدن. بازیگر این نقش DIEGO LUNA هست که خوشبختانه به قدری نقششو خوب ایفا میکنه که میشه ازش به عنوان کلاس بازیگری اسم برد.
یکی از مهمترین ویژگی کلی این مجموعه ها ، قصه گویی هست. سریال Narcos Mexico همچنان اون تم قصه پردازی که قبلا با مستندات در فصل های گذشته Narcos بهش پرداخته میشد رو داره اگرچه به نظر من نسب به سری قبلی کمتر وارد جزئیات شده. عنصر غافلگیری همچون سری گذشته در این سریال هست و در کل واسه شروع این فصل به نظرم شروع خوبی بود و امیدوارم که فصل های آینده با همین روند پیش بره.
مرسی
امتیاز 8 از 10
کمی تا قسمتی اسپویل!!!
بالاخره بعد از 14 سال از انتشار قسمت اول ، حالا بعد از مدتها انتظار، قسمت دوم رو تماشا کردم.
میتونم بگم که استودیو پیکسار یکی از بهترین ، یا شاید بهترین استودیو انیمیشن سازی در هالیوود یا دنیا بود. بود! دقیقا شرح حال این استودیو هست که الآن زیر سلطه دیزنی فعالیت میکنه.
اول قبل از اینکه شروع کنم بگم مخاطب این انیمشن خصوصا این قسمت ،کودکان خردسال هست .در واقع اگر شما 14 سال پیش قسمت اول رو دیده باشید و با نگاه به اینکه با بهترین انیمیشن روبه رو هستید قطعا بعد از اتمام ، ناامید میشید.
قسمت دوم دقیقا از همونجا شروع میشه که قسمت اول به اتمام رسیده و ما حدود 2 ساعت در دنیای شگفت انگیزان سیر میکنیم.
در قسمت دوم ما با تلاش اشخاصی برای دوباره برگرداندن قهرمانان و کنش بیشتر خانواده آقای شگفت انگیز با همدیگه هستیم. دقیقا برخلاف قسمت اول که مرد خانواده برای فرار از روزمرگی و تکراری بودن زندگی خودش، با گروهی همکاری میکنه و فعالیت قهرمانانه که توسط دولت و مردم ممنوع شده رو از سر میگیره ، در قسمت دوم این زن خانواده اس که این نقش رو برعهده میگیره. ولی با نگاهی جدید و تلاش برای نشان دادن ذات واقعی قهرمانی به مردم. و اتفاقاتی که بعد می اوفته دقیقا همون اتفاقات قسمت اول هست و این قسمت جز الگو گیری از قسمت اول چیز جدیدی برای گفتن نداشت و درواقع شما(که شیفته قسمت اول هستید مثل من) میتونید پرونده شگفت انگیزان رو بعد از قسمت اول ببندید! چرا که قسمت دوم بیشتر بخاطر تجاری بودن ساخته شده و انصافا هم در باکس آفیس موفق بوده و مشخص هست که بسیاری از مردم از این قسمت لذت بردن.
البته از حق نگذریم کارگردانی Brad Bird به اندازه قسمت اول تحسین برانگیز بود و طبیعتا بعد از 14 سال ، قسمت دوم از جلوه های قوی تر و خلاقتری برخورداره.
اول صحبتم راجعبه پیکسار و دیزنی گفتم چون متاسفانه دیزنی خیلی علاقه خاصی به بازسازی فیلم ها و انیمیشن های موفق گذشته خودش داره و به نظر من اینکار تنها بخاطر تجاری بودن و نداشتن حرفی تازه برای گفتن کمپانی دیزنی هست و شگفت انگیزان قسمت دوم بیشترین ضربه رو از این موضوع خورده و شاید اگر پیکسار امروز جزوی از دیزنی نبود و فضای رقابتی بین استودیو ها حاکم بود ، میتونستیم شاهد جدیدترین و بهترین انیمیشن ها از این استودیو باشیم.
آخرین ویژگی هم که برای ما ایرانیا خیلی خاطره انگیزه ، دوبله قسمت اول هست که خصوصا برای ما ، بخش جدانشدنی از انیمیشن هست. و خوشحالم که قسمت دوم بعد از سالها دوباره با همون گویندگان قسمت اول دوبله شد و حتما حتما پیشنهاد میکنم ( با وجودی که مخالف دوبله هستم) این قسمت رو با دوبله ببینید.
فدا
فصل سوم
10 از 10
بدون اسپویل!
بدون شک با قوی ترین فصل از سریال های مارول-نتفلکیس طرف هستیم. مبارزات و داستان به قدری پیشرفت کرده و اونقدر هیجان سریال بالاست که بیشتر مخاطبان قسمت هارو در زمان کوتاه و پشت سر هم تماشا میکنن.
فصل سوم دردویل نمرات بالایی از سایت های مختلف کسب کرده و تا به اینجا بسیار موفق بوده. شخصیت های جدید سریال ظرفیت بسیار بالایی دارن و از نظر ساختار ، تم بسیار تاریک تری نسبت به فصول گذشته شاهد هستیم.
سریال تا جایی که تونسته تلاش کرده ایده های مبارزه ای جدید رو استفاده کنه. ما گاهی در این فصل شاهد مبارزه های طولانی و بدون کات بودیم و به قدری جذاب بودن که حتی اگر سختگیر هم باشید نمره بالا به این فصل میدید.
شخصیت ها بخصوص شخصیت "ویلسون فیسک"بسیار خارقالعاده و به اصطلاح کمیکی بهشون پرداخته شده.
موسیقی این فصل هم طبق معمول بسیار خوب بود.
فصل 1 تا 3 : امتیاز 10 از 10
بدون اسپویل!!!
سریال Gomorra بر پایه کتابی با همین نام توسط 'رابرتو ساویانو' نویسنده و روزنامه نگار در سال 2006 نوشته شده.
در سال 2008 هم فیلمی به نویسندگی خود 'ساویانو' ساخته شده و در سال 2014 شخص ساویانو این بار 'ماجرای گومورا' رو به تلویزیون اورده.
معنی لغوی گومورا (ممکنه بنده اشتباه کنم چون ممکنه به زبان ایتالیایی معنی مختلفی بده) در برخی از کتب به معنی قبرستان یا شهری هست که در کنار دریای مرگ قرار داره و بهوسیله خداوند نفرین شده هست.(ممکنه اشتباه کرده باشم)
ولی باز هم بی ربط به داستان نیست.
گومورا درواقع در حال بیان وضعیت مافیای (Camorra) اون هم بین داستان نسبتا جذاب و گیرای 'ساویانو' هست.
بی ربط نیست که بگیم 'رابرتو ساویانو' بعد از نوشتن گومورا مورد تهدید قرار گرفت و الان تحت مراقبت پلیس زندگی میکنه.
به گفته 'ساویانو'، مافیاهای 'سیسیل' و دیگر مافیاهای مطرح که احتمالا بارها توی آثار سینمایی یا تلویزیونی اسمشونو شنیدیم، در مقابل مافیای 'کامورا' درواقع جوک بیمزه ای بیش نیستن.
آمار و ارقام ضد و نقیض از کشته شده ها توسط مافیای 'کامورا' بیش از هزاران نفر در مدت کوتاهی هست. درواقع هنوز هیچ راهی برای متوقف کردن این مافیا وجود نداره و اتفاقا چیزی که سریال سعی میکنه همیشه یادآوری کنه، ضعیف بودن پلیس جلوی این مافیاست.
بخش عمده ای از فعالیت 'کامورا' در شهر ناپل ایتالیاست.
البته این به این معنا نیست که در شهر های دیگه و یا در کشور های دیگه فعال نیستن.
کامورا هم مثل مافیای سیسیل مجموعه ای از گروه های کوچک یا به قول ایتالیایی ها 'خانواده' های کوچک و بزرگ هست. اما تفاوتی که این مافیا با بقیه اینه که گروه ها مستقل از همدیگه کار میکنن و در نتیجه تقریبا هیج قانونی بین این گروه ها وجود نداره. بخاطر همین این مافیا بیرحم تر، قوی تر و با نفوذ تر از مافیای سیسیل هست. در واقع مافیای سیسیل تا زمانی که خانواده ها طمع نکنن شرایط برای همه به خوبی سپری میشه ولی در کامورا جنگ یک اتفاق طبیعیهست.
واکنش مردم نسبت به کامورا یکی دیگه از دلایل شکست ناپذیر بودن این مافیاست. چرا که این مافیا از دل خود این مردم بیدار شده و این مافیای بی رحم درواقع فرمانروای اون بخش از مردمه. پلیس توانایی مقابله با چنین مافیای قدرتمند و ریشه داری رو نداره و تنها زوری که میتونه بزنه، دستگیری رییس های گروه هاست و با دستگیری، رییس دیگر جایگزین میشه و دوباره همون داستان ها تکرار میشه. از اینجاست که ما با ذهن و ایده 'ساویانو' نویسنده گومورا آشنا میشیم.
خانواده ساواستانو بخش اعظمی از قدرت کامورا رو در اختیار دارن تا زمانی که شخصی به نام کونته باعث به خطر افتادن منافع این خانواده میشه و سریال گومورا از این نقطه شروع میشه.
شخصیت Ciro که سعی میکنه خانواده ساواستانو هارو قدرتمند کنه اما با مخالفت هایی رو به رو میشه و شخصیت Gennaro فرزند خانواده ساواستانو و آینده این نسل. همه این شخصیت ها نوید یک درام هیجان انگیز و اساسی رو میده.
ویژگی ای که سریال داره، فیلمبرداری اون هم از مناطق فقیر و یا مافیایی شهر ناپل هست. میشه برای اثبات این حرف، به ساختمان هایی اشاره کرد که سریال بیشترین تاکید رو براشون داره. ساختمون های مسکونی که درواقع دژ حکومتی کاموراست. مواد مخدر و بسیاری از فساد ها در کنار یا داخل این ساختمون ها انجام میشه.
شخصیت پردازی ها میشه گفت جزو بهترین شخصیت پردازی ها در تاریخ تلویزیون هستند. موزیک اگرچه یک نواخت و یک دست در تمام اپیزود هاست اما زیباست.
هیجانی بودن سریال نقطه قوت این مجموعه است. شخصیت ها هم به طبع توی این کامورای بیرحم احتمال دارن حذف بشن و این هم نقطه قوت دیگه از سریال.
یه نکته دیگه که من خیلی خوشم میاد اینه که سریال تا جایی که بتونه، داستان رو پیش میبره و براش فرقی نداره شخص اول باشه یا نه.
در کل سریالی بسیار زیباست و پیشنهاد میکنم حتما تماشا کنید.
ارادت
فصل دوم امتیاز 8 از 10
بدون اسپویل!!!
خب بعد از حدود 18 ماه بالاخره فصل دوم منتشر شد. برخلاف سه سریال های دیگه نتفلیکس که بر پایه کمیک های مارول(مدافعان) ساخته شده:
(Daredevil , Jessica jones و Luke cage) فصل دوم سریال آیرون فیست با تغییرات اساسی مواجه شده. از جمله عوض کردن تیم نویسندگان و کارگردانان که نشون دهنده ناراضی بودن مسئولان نتفلیکس هست. ولی مهمترین تغییری که بسیار به چشم میاد قسمت های سریال هست. اگر شما هم سریال های دیگه مارول-نتفلیکس رو دیده باشید متوجه میشید که معمولا برای هر فصل 13 قسمت وجود داره اما اینجا با وجود اینکه فصل اول 13 قسمت بود ، فصل دوم با 10 قسمت منتشر شد و باز هم دلیل محکم دیگه ای هست برای ناراضی بودن مخاطبین و سازندگان .به نظر میاد با اینکه تقریبا 25 درصد از فصل گذشته کمتر هست ، داستان جمع و جورتر و در نتیجه نسبت به فصل اول موفق تر ظاهر شده.
بسیاری از سایت های خارجی به عنوان کامبک به موقع از این فصل یاد کردن. فصل دوم آیرون فیست از وبسایت Rotten Tomatoes تا به این لحظه امتیاز %54 رو کسب کرده و نسبت به فصل اول که امتیاز %19 رو داشت نوید یک پیشرفت و قدم رو به جلو میده. البته باز هم میشه روی فصل دوم زوم کرد و متوجه شد که نسبت به بقیه سریال ها ضعف های زیادی در داستان داره و کسی نمیتونه این رو انکار کنه ولی نسبت به فصل اول کاملا داستان واقعی تر ، با صحنه های مبارزه جالب تر و جلوه های ویژه بهتری شاهد هستیم.
داستان فصل دوم به شدت قابل فهم تر(میشه راحت گفت از بسیاری از نکات منفی فصل اول دور شد)، با چاشنی معمایی شروع شد. شخصیت ها به خوبی تونستن نقش هارو بازی کنن. فلش بک هایی هم به گذشته آیرون فیست و مبارزه های بی نظیر در (کان لان) زده میشه و میتونیم بگیم نقطه قوت فصل دوم در چنین سکانس هایی قرار داشت.ولی چیزی که برای من نسبتا ضعیف بود این بود که سریال نتونست نفرت و دشمنی نقش منفی داستان رو بخوبی نشون بده اما شخصیت جدیدی که سریال معرفی کرد Mary Walker با اون دوگانگی شخصیت بسیار جالبش گاهی واقعا مخاطب رو میخکوب میکرد.
در کل بشخصه از فصل دوم لذت بردم بخصوص از پایان غیرمنتظره ای که داشت و منتظرم خبر تمدید فصل سوم این سریال رو هرچه زودتر بشنوم.
فدا
امتیاز 5 از 10
خب بعد از مدت ها تماشای فیلم های خوب مافیایی که بیشتر راه و روش خانواده های ایتالیایی رو نشان میداد ، بالاخره نوبت رسید به یه فیلم ضعیف.
برای من که مدت ها منتظر این فیلم بودم واقعا نا امید کننده بود.
کارگردانی به شدت ضعیف ، شاید اگر بخواهیم نقطه ضعفی از نقاط ضعف این فیلم بیان کنیم ، کارگردان هدف خوبی است.
به شدت داستان احمقانه بود که من باورم نمیشد دارم یک فیلم راجب ( جان گاتی) که یکی از بزرگترین شخصیت های تاریخ مافیاست رو تماشا میکنم. منابع و کتاب های زیادی از جان گاتی در اینترنت موجود است پیشنهاد میکنم حتما مطالعه بفرمایید.
موسیقی که به شدت فاجعه بار بود ، زمانی که موسیقی باید قطع میشد ، قوی تر شروع میشد. خب این واقعا نا امید کننده است.یا مثلا زمانی که مثلا مرگ کسی اتفاق می اوفتاد موزیک راک به میان میومد. فاجعه به معنی واقعی کلمه... فیلم برداری هم ضعیف بود اما
دکور صحنه ها خوب بود من واقعا تونستم با فضای مافیایی دهه 70 ارتباط برقرار کنم. به نظر گریم قابل توجهی به کار رفته بود و البته بازی متوسط و رو به بالای جان تراولتا که به لطف کارگردانی بسیار ضعیف ، نادیده گرفته شد.
خلاصه نه تنها این فیلم شخصیت جان گاتی رو به صورت مستند و البته احمقانه نشون داده ، بلکه توهین بزرگی به طرفدارانی بود که میخواستند با این فیلم پدرخوانده جدیدی در سینما ببینند.
به نام کوبریک
امتیاز 10 از 10
رییس جمهور خطاب به ژنرال تورگیدسون و سفیر کبیر روسیه که با هم دعوا میکنند:
” آقایون شما نمیتونید اینجا دعوا کنین، اینجا اتاق جنگه “
---
نگاه خلاقانه و کمدی سیاه فیلم که توسط کوبریک ساخته شده فکر کنم یکی از مهمترین فیلم های تاریخ سینماست. کوبریک کسی بود که سعی میکرد از همه ژانر فیلم بسازد ولی فیلم های ضد جنگ و فلسفه او شاید بشه گفت مهم ترین ویژگی او بود.
این فیلم در 1964 ساخته شده یعنی همان سال های اوج جنگ سرد. و فیلمی است که نه به مانند فیلم های عصر ما که زندگی سیاه و سفید را به ما نشان میدهند. این فیلم آمریکا را نیز نقد میکند. همینطور روسیه را. به هیچ وجه طرفداری از جناحی نمیکند فقط سرنوشت تاسف بار انسان را نمایش میدهد.
کوبریک نظر خود را راجب جنگ سرد بیان میکند و سرنوشت شوم انسان هارا در نهایت این جنگ نشان میدهد.
و سکانس آخر به قدری کمدی سیاه بود که میشد هم ساعت ها خندید هم ساعت ها گریست.
و این دیالوگی که در اول متن نوشتم از خود فیلم هست و به قدری این دیالوگ تامل برانگیز هست که شاید حتی در فیلم های جدی و درام به خوبی پرداخته نشود اما کمدی این ویژگی را بخوبی پوشش میدهد.