حمید و هما زوج ناباروری هستند که تصمیم گرفته اند از راه اجارهی رحم بچهدار شوند. این دو در راه پیگیری و انتخاب شخص مورد اطمینان برای این منظور به زن جوانی به نام رضوان بر می خورند که با وجود شرایط مساعد دارای مشکلاتی است. اتفاقی که برای این زوج پس از آشنایی با رضوان می افتد سبب می شود آنها به شناخت تازه ای از خود و پیرامون شان برسند . . .
پسری جوان به جبهه رفته است. مادر او در نبود پسرش روزهای تلخی را میگذراند و منتظر است او روزی از جبهه بازگردد. الفت چشم انتظار فرزند است که خبر خوبی از راه میرسد. اما امتحان بزرگ در راه است…
درباره صاحب یک سالن پذیرایی به نام سلیمانی است که به توصیه پزشک معالج، تصمیم می گیرد سالن را به فروش بگذارد. کارگران تالار که وابستگی زیادی به آن دارند، در مهلت بیست روزه ای که تا زمان واگذاری سالن دارند، مجبور به تلاش برای جلوگیری از این اتفاق هستند.