وقتی آثی ۱۹ ساله و خانوادهاش، به عنوان اولین کشاورزان تاریخ، به جایی که اکنون به عنوان دانمارک شناخته میشود، میرسند، خانوادهاش توسط یک قبیله محلی شکارچی-گردآورنده کشته میشوند. آثی و برادرش برای زنده ماندن مجبور میشوند با قبیله زندگی کنند.
کریستین برای یافتن پسرش به طور قاچاقی به سوریه میرود و در آنجا با این سوال مواجه میشود که تا چه حد حاضر است برای نجات عزیزانش فداکاری کند. این سفر او را به دنیای بیرحم جنگ میبرد و او متوجه میشود که باید از تمام باورهایش برای نجات پسرش بگذرد.
نانا تصمیم میگیرد برای جشن تولد هجدهسالگی دخترش سیله، او و بهترین دوستش را به یک سفر دریایی دلنشین در کارائیب ببرد. اما آنچه قرار بود یک تعطیلات رویایی باشد، به طرز عجیبی به یک کابوس هولناک تبدیل میشود.