اِما، دختر جوان آمیش، پس از مرگ مرموز پدرش، به کمک دوستش و پنهانی از مادرش، برای تجربه "رامسپرینگا" به دنیای بیرون میرود. در آنجا، با هیث، مردی جذاب آشنا میشود که او را مجذوب میکند، اما قرارشان ناگهان نیمهکاره میماند.
کارلی، دانشجوی کالج محلی، در دوران رومسپرینگای آبرام که جوانی آمیش است، با او آشنا شده و وارد رابطهای میشود. اما آبرام حاضر به بازگشت به خانهاش نیست. او کارلی را به گروگان میگیرد تا بتوانند در جامعه آمیشی که خودش به شکلی تحریف شده ساخته است، با هم زندگی کنند.