یک مرد جوان پس از یک حادثه و از دست دادن حافظه اش، به دنبال هویت خود میگردد. یک روز او چیزی را میبیند که به سمت خانه اش می رود. هرچه این مرد جوان بیشتر در مورد آن می فهمد، بیشتر به رازهای تاریک نهفته در خانه پی میبرد...
جان دارا به بانکوک برمیگردد تا از مردی که زندگیاش را به جهنم تبدیل کرده انتقام بگیرد. آتش انتقام آنقدر او را فرا میگیرد که به همان مردی تبدیل میشود که همیشه از او متنفر بوده است. او میخواهد ببیند کسانی که به او ظلم کردهاند رنج بکشند.
رازهای پنهان، خطاهای نادیده گرفته شده، کینهها ساخته میشوند. ضمیر ناخودآگاه آشکار میشود. با این حال، برخی از حقایق که شاید بهتر باشد پنهان بمانند، در شرف آشکار شدن هستند.