زنی در حالی که زخمی است و در زیرزمینی که پر از جسد است، از خواب بیدار میشود. او برای زنده ماندن، وانمود میکند که مرده است، در حالی که مراسمی عجیب و غریب در خانهی بالا در حال اجرا است.
در سال 1893، همسر یک ماهیگیر کورنیشی به عنوان اولین کسی که موفق به درمان بیماری سل شد، توجه حرفه پزشکی را به خود جلب کرد. دکتری فرستاده می شود تا ادعای معجزه آسای او را بررسی کند، جهنمی که می خواهد ثابت کند جای زن در خانه است و طبابت نمی کند... فقط منبع قدرت غیرزمینی او را کشف کند.
در طی یک سفر به مایورکا اسپانیا، دو زن جوان (جیل و ویویان) با گروهی از گردشگران اروپایی در یک میخانه دور از دسترس ملاقات می کنند. گشتی در مسیرهای پیادهروی محلی، به مرگ وحشیانه ویویان ختم میشود. دوستی به سوء ظن و وحشت تبدیل می شود، زیرا بازماندگان تلاش می کنند تا هویت قاتل را در میان خود کشف کنند.
کارلا که به دنبال شهرت در رسانههای اجتماعی است، در یک آپارتمان متروکه وانمود میکند که با ارواح روبرو شده است. وقتی او به طور تصادفی یک روح شیطانی واقعی را احضار میکند، تسخیر شدنش مرز بین محتوای واقعی و محتوای ساختگی را برای بینندگانش محو میکند.
زنی که با استفاده از جادوی سیاه، خانوادهای را نفرین میکند. در نتیجه جادوی سیاه فرستاده شده، اعضای خانواده یکی یکی دچار اتفاقات ترسناکی میشوند که امنیت آنها را تهدید میکند.
در شادترین روستای ایتالیا، یک معلم جنزده راز تاریکی را در پشت گردهماییهای هفتگی کشف میکند که در آن مردم محلی به دنبال شفا از آغوش یک پسر نوجوان هستند. تلاش او برای نجات این جوان، ماهیت شوم جامعهای را که پشت شادی پنهان شده است، آشکار میکند.
گروهی از همکلاسیهای سابق، خانهای روستایی اجاره میکنند تا مثل روزهای خوب قدیم استراحت کنند. این کلبه مدرن همه چیز را برای یک تعطیلات راحت و مفرح دارد، از جمله بلندگوی هوشمند "آلیونا". "آلیونا" میداند چگونه مهمانانش را سرگرم کند، او "مهارتهای" زیادی دارد.
داستان درباره جوانی است که از گذشتهای دردناک رنج میبرد، مجبور میشود به سازمانی مرموز بپیوندد. در این مسیر، نه تنها با موجودات ناشناخته روبرو میشود، بلکه به دنبال کشف رازهای گذشته خود نیز میگردد.
دانشمندان ابرسربازهای دوزیست میسازند و یک بمب هستهای منفجر میکنند. در بحبوحهی بارش رادیواکتیو، هیولایی از راه میرسد و ژاپن را بیدفاع میگذارد. تنها امید بشر، یک اجنهی آبیِ پرتوزا است که مرگ را در سر میپروراند.
شش داستان ترسناک را روایت میکند که شما را تا مغز استخوان وحشتزده خواهد کرد، از جمله یک مادر داغدار، یک بولینگباز شرور، موجودات نامرئی آخرالزمانی و موارد دیگر.
میلر در مورد توانایی دخترش در طلاسازی دروغ میگوید. بچه شیطان به او کمک میکند تا کینگ را تحت تأثیر قرار دهد. او به بچه شیطان قول میدهد که به کمکهایش به فرزندش در آینده ادامه دهد. وقتی موعد پرداخت فرا میرسد، بچه شیطان با شیطان معامله میکند.
امبر دختر نوجوانی است که احساس میکند در جایی که هست نیست و رویای نقل مکان به "شهر بادخیز" - شیکاگو - را در سر میپروراند. او از هر فرصتی برای فرار استفاده میکند. او همه دوستانش را متقاعد میکند که به یک سفر جادهای بروند و آپارتمانی را که توسط یکی از آشنایانش به خاطر او از بازار خارج شده است، بررسی کنند.
«ایزاک»، متصدی کفن و دفنِ گوشهگیر، با «کسی»، پیشخدمت، رابطهای عاشقانه برقرار میکند. پس از حادثهای دلخراش، آنها در مسیر انتقام قرار میگیرند و در روایت پرتنش این تریلر روانشناختی، مرز بین واقعیت و خیال محو میشود.
در مزرعهای متروکه در نوادا، زنی جعبهای را که مدتها دفن شده بود، پیدا میکند. آنچه در داخل آن است، تاریخچهای وحشتناک را آشکار میکند که او هرگز قرار نبود آن را پیدا کند.