سن پترزبورگ. دوستان لرا، والیا و اولیا برای سرگرمی یک مراسم عرفانی اجرا میکنند و ناگهان خود کاترین کبیر در آشپزخانه در میان شمعها ظاهر میشود. ملکه تاجگذاری شده به سرعت قرن بیست و یکم را در آغوش میگیرد: او کاپوچینو را امتحان میکند، در برنامه تاکسی به دنبال کرایه "کارتا" میگردد و آن شب، یک پیست رقص با صدای بلند پیدا میکند.
دانشمندان ابرسربازهای دوزیست میسازند و یک بمب هستهای منفجر میکنند. در بحبوحهی بارش رادیواکتیو، هیولایی از راه میرسد و ژاپن را بیدفاع میگذارد. تنها امید بشر، یک اجنهی آبیِ پرتوزا است که مرگ را در سر میپروراند.
میلر در مورد توانایی دخترش در طلاسازی دروغ میگوید. بچه شیطان به او کمک میکند تا کینگ را تحت تأثیر قرار دهد. او به بچه شیطان قول میدهد که به کمکهایش به فرزندش در آینده ادامه دهد. وقتی موعد پرداخت فرا میرسد، بچه شیطان با شیطان معامله میکند.
پدری به دنبال دخترش لیزا، عکاس ورزشی که هنگام عکاسی از زمینهای فوتبال روستایی در سراسر جورجیا ناپدید شده است، میگردد و بهترین دوست مرموزش نیز به او میپیوندد.
یک بازیگر زن که نقش خودش را بازی میکند، برای ایفای نقشی در تئاتر به جزایر آزور سفر میکند و با افراد محلی آشنا میشود که شخصیتهای شکسپیر را منعکس میکنند. واقعیت و خیال در فیلم با هم ادغام میشوند و ارتباط بین زندگی، هنر و تخیل را بررسی میکنند.
نبرد نهایی علیه موزان کیبوتسوجی آغاز شده است. سپاه شیطان کش، از جمله تانجیرو، نزوکو و هاشیرا، به قلعه بینهایت کشانده شدهاند و در آنجا باید با شیاطین رده بالای بسیار قدرتمندی مقابله کنند. این نبردی سرنوشتساز و بیامان است.
دنیایی خیالی در اوایل قرن پانزدهم، زمانی که جنگی فرسایشی در جریان است. پانجی، جنگجوی که با وجود انتقام مرگ همسرش، به آرامش نرسیده است. او سعی میکند به زندگی خود پایان دهد، اما جادوی سیاهش مانع او میشود.
داستان عاشقانهای بین یک "نیمهملکه" که توسط افراد مختلف نگهداری میشود و مبتلا به سل است، و یک بورژوای جوان شهرستانی. اقتباسی از رمان "بانوی کاملیاها" نوشتهی الکساندر دوما، پسر.
هر بدنی از تعداد بیشماری سلول تشکیل شده که مثل یک ارتش منظم عمل میکنند. هر کدام از این سلولها وظیفه خاص خود را دارد. هدف نهایی و هماهنگ همه این سلولها این است که کل بدن یا موجود زنده بتواند به فعالیت خود ادامه دهد و زنده بماند.
«دون»، پسربچهای چاق و قربانی آزار و قلدری، با روحی به نام «مری» آشنا میشود. مری برای پیوستن به ارواح خانواده آشفتهاش به کمک دون نیاز دارد. این دیدار سرآغاز سفر آنهاست.
هانیای ۱۱ ساله که تازه به شهر آمده، به خاطر اعتقاد به پریها مورد آزار و اذیت قرار میگیرد. او در تلاش برای اثبات وجودشان، با یک پری غریبه به نام میکال و یک پری واقعی به نام سیندری دوست میشود. سفر آنها به هانیا کمک میکند تا با آغازهای جدیدی روبرو شود و قدرت دوستی را درک کند.
گوجو و گتو که زمانی دوست بودند، باید از ریکو آمانای، که به عنوان قربانی ظرف پلاسمای ستارهای شناخته میشود، محافظت کنند. این جادوگران قدرتمند که توسط فرقهگرایان و کاربران نفرین شکار میشوند، با ماموریتی روبرو هستند که محدودیتهای آنها را آزمایش کرده و آیندهشان را شکل میدهد.
گروهی متشکل از پنج دوست برای گذراندن آخر هفته به مکانی دورافتاده میروند. در طول اقامتشان در آنجا، از آنها خواسته میشود که تمام فناوریهای خود را برای مدت اقامت کنار بگذارند. یکی از دوستان با این الزام دست و پنجه نرم میکند، تسلیم میشود و سعی میکند بقیهی زمان را به خوبی بگذراند.
خانواده جیک و نیتیری پس از مرگ نتایم با غم و اندوه دست و پنجه نرم میکنند و با قبیله جدید و پرخاشگر ناوی به نام «مردم خاکستر» (Ash People) روبرو میشوند که توسط وارانگ آتشین رهبری میشوند، در حالی که درگیری در پاندورا تشدید میشود و تمرکز اخلاقی جدیدی پدیدار میگردد.
در زندگی پس از مرگ که ارواح یک هفته فرصت دارند تا تصمیم بگیرند ابدیت را کجا بگذرانند، جوآن با انتخابی غیرممکن بین مردی که زندگیاش را با او گذرانده و اولین عشقش که در جوانی فوت کرده و دههها منتظر آمدنش بوده، روبرو است.
یک تاجر سرسخت، آقای سود، مجبور میشود در یک شب کریسمس سرنوشتساز - با هدایت سه روح فراموشنشدنی - در سفری به سوی شفقت و رستگاری، با گذشته، حال و آینده خود روبرو شود.