یک زن جوان پس از به ارث بردن خانه قدیمی زمستانی پدربزرگ مرحومش، یک هفته قبل از کریسمس، متوجه میشود که پدربزرگش ممکن است یک بلیط بختآزمایی برنده را در جایی از خانه پنهان کرده باشد.
یک مشاور جوان که برای خرید یک کارخانه کوچک آبجو به آنجا رفته، عاشق صاحب کارخانه و جامعه اطراف آن میشود و تصمیم میگیرد که به جای خرید، برای حفظ کارخانه تلاش کند.
پدری مضطرب به نام لئون، پسر خود را برای کمپینگ به منطقه آپالاچی میبرد. اما در آنجا، یک فرقه محلی دیو جلاد را احضار میکند و پسر لئون ناپدید میشود. لئون در میان مرگ و میرها که هر روز بیشتر میشود، باید با اعضای فرقه و هیولا روبرو شود تا پسرش را پیدا کند.