مدیری که مسئولیت کلبهای در دل کوههای پوشیده از برف را بر عهده دارد، پی در پی میزبان مردانی است که به این منطقه میآیند. در این منطقه کوهستانی، شکار غیرقانونی به شدت رواج یافته است.
در جاده ای که از میان دشتهای بیکران تبت عبور می کند، یک راننده کامیون که به طور اتفاقی با چند گوسفند تصادف کرده است، در سر راه جوانی را سوار میکند. در هنگام رانندگی و گپ زدن، راننده کامیون متوجه می شود که دوست جدید وی یک خنجر نقره ای دارد که به پایش بسته است، او می فهمد که جوان قصد دارد کسی را بکشد، که اوایل زندگی به او ستم کرده است و...