شب پیش از سفر کلر رینولدز به پاریس، او با غریبهای مرموز و خوشسیما روبهرو میشود. این آخرین خاطرهای است که از آن شب دارد، زیرا صبح روز بعد در هواپیپی بیدار میشود، در حالی که هیچ چیز از وقایع پس از آن به یاد نمیآورد.
آلبرتا از کودکی رویای جهانی را در سر می پروراند که راسل آکواریوس، نماد راک دهه 60، هنوز زنده بود و فقط برای او آهنگ می نوشت. او که اکنون یک برنامه نویس کامپیوتر موفق است، خیال بافی و آرزوی خود را یک قدم جلوتر می برد و یک راسل آکواری می سازد...