بروزرسانی :
فصل 07 ، قسمت پایانی اضافه شد. (زیرنویس چسبیده)
این سریال در هر قسمت از خود با داستان های فوق العاده زیبا و متفاوت سعی دارد اعتراضی نسبت به پیشرفت روز افزون تکنولوژی و اعتیاد مردم به آنرا نشان دهند که بصورت روز افزون در حال پیشترفت در زندگی انسان هاست...
آینه سیاه (Black Mirror) سریال تلویزیونی ساخت انگلیس است که در مورد رابطه انسان و تکنولوژی ست .
این سریال يكي از تلخ ترين و سياه ترين سريالهايي است كه تا به امروز درباره ی انسان عصر جديد و نقش رسانه در زندگي انسانها ساخته شده و سريالي است كه در آن ابزارآلات مدرنيته و رسانه شخصيت دارند و در قصه ی سریال محوریت دارند.
در این سریال شاهد تاثیرات تکنولوژی بر روی زندگی انسان هستیم؛درواقع این سریال جنبه ای اعتراض آمیز به این تکنولوژی ها و پیشرفت های آنها دارد.
برای مثال در قسمت اول شاهد دزديده شدن پرنسس جوان كاخ سلطنتي انگليس هستيم و پس از آن منتشر شدن ويديوي التماس پرنسس در سايتهاي معتبري مثل يوتيوب كه خواستة دزدان و تنها راه رهايياش را از روي نوشته ميخواند: «نخست وزير بايد در ساعت 4 عصر در يك برنامه ی زنده ی ويديويي با يك خوك رابطه جنسی برقرار كند!»
يكي از نكات مثبت و در عين حال زجرآور سريال اين است كه در هيچ كدام از قسمت های سریال شاهد يك پايان خوش نيستيد و شما محکومید به عنوان يك مخاطب، چه در ابتدا و چه در انتهاي هر قسمت، با دیدن انسانهاي درمانده با حقيقت رسانه و تكنولوژي روبه رو شوید.
همچنین فضا و اتفاقات فيلم فقط مختص انسان امروز نيست؛ براي نمونه در قسمتي از اين سريال شاهد استفاده از وسيلهاي هستيم با نام «تراشه ی مغزي» كه به کمک آن، بشر میتواند رخدادهای روزانه زندگي را با چشم خود ضبط و ثبت کند. همين توانایی زندگي يك زوج جوان را به نابودي میکشاند.
جذابترين ايدهها بدون ادعا و در ساده ترين شكل ممكن توسط سازندگان اين سريال به تصوير كشيده شده اند كه حتی هر قسمت را تا یک فیلم سینمایی ارتقا میدهد.
با توجه به اينكه سريال «آينه سياه» از 7 فيلم مجزا تشكيل شده به همين خاطر نمیشود يك قضاوت كلي درباره ی همه ی قسمتهاي سريال انجام داد بلكه بايد هر قسمت را از نظر ساختار مجزا در نظر گرفت و در خصوصش بحث كرد.
در کل باید گفت مليت سریال، انگليسي است، با همان ويژگيهاي مثبت و ثابتي كه هر مخاطب و بيننده ی حرفهايي از نمونه سريالهاي انگليسي سراغ دارد كه برخي از آنها براي نسلهاي گذشته تبديل به نوستالژي شده (در نمونه هایی چون شرلوك هلمز، پوارو، خانوم مارپل )... و برخي ديگر مثل سريال Downtown Abbey و Sherlock جزو محبوبترين سريالهاي كشورهاي آمريكا و حتي خاورميانه است.اين دو سريال حتي در جشنواره هاي معتبر آمريكايي بيشتر از رقباي آمريكايي خودشان تحويل گرفته شده اند!
آينه هاي سياه یکی از مهمترين اتفاقهای زندگي يك سريال بين يا به عبارت صحيح تر «سريال باز» واقعي است!
???? سخن آخر:
اگه طرفدار سريال هاي شاهکار بريتانيايي هستيد پيشنهاد ميکنم حتما اين سريال رو ببينيد. ريزه کاري هايي که توي اين سريال رعايت شده رو توي سريال هاي زيادي نميشه مشاهده کرد؛این سریال آن قدر زیبا و تلخه که کاملا شما اون رو احساس خواهید کرد و از اون لذت خواهید برد.
تعریف و تمجید های من از سریال به منزله این نیست که شما با یک سریال عام پسند طرف هستید بلکه می خواهم بگویم سریال واقعا یک سریال خاص هست و ممکنه بعضی دوستان رو راضی نکنه پس با این دید به سریال نگاه کنید که سریال یک سریال خاص هست.
همچنین حداقل از نظر من باید بیش از 10 سریال مختلف دیده باشید تا درک بهتری از سریال ها داشته باشید و حتما و حتما این سریال رو مواقعی که حوصله دارید نگاه کنید.
فصل 1 تا 4 : امتیاز 10 از 10
بدون اسپویل!!!
خب من به زبان فارسی خیلی سخت بگم!!! با این سریال دیگه نیازی به تیغ ژیلت نیست...
خب یه ویژگی که این سریال داره و یکی از کاربرها بهش معترض بود ، نحوه نتیجه گیری پایان هر اپیزود هست. خب به هر حال به نظر من بحث تکنولوژی و سیر تکاملی بشر بسیار مفصل هست و چیزی که سریال به خوبی بهش میپردازه ، آنتولوژی بودن ولی در عین حال متناسب بودن قسمت ها باهمدیگه هست. مثلا شعری که در قسمت دوم فصل اول خونده میشه حتی در قسمت های فصل 4 هم قابل رویت هست. و همینطور اشارات بعضی قسمت ها به هم. خب ما اینجا تناسب رو میبینیم. نتیجه گیری کردن خب واقعا کار مشکلی هست خصوصا وقتی که باید با دقت پیام های اون اپیزود رو دریافت کرد. من خودم به شخصه بعضی از اپیزود ها متوجه میشدم که حرف داستان چیه و گاهی هم متوجه نمیشدم و خیلی طبیعی هست نیازی هم به خجالت کشیدن نیست. شما میتونید مثل من هرکدوم رو که متوجه نشدید توی اینترنت جست و جو کنید و نقد ها وکامنت ها رو بخونید.
یکی از دوستان گفتن که (آینۀ سیاه درواقع همون مانیتور ها و سکرین هایی هستن که هرروز ازشون استفاده میکنیم) من این کامنت ایشون رو به شدت ستایش میکنم و موافق هستم.
سریال آنتولوژی مثل آینه سیاه برخلاف یکی از دوستان که گفتن( فصل های 3 و 4 جذاب نیست و هیجان خاصی نداره) اصلا قصد ایجاد جذابیت و هیجان نداره. درواقع چند اپیزود هم مصداق این حرف هست که به قدری پایان اندوهگینی داره که شما رو قطعا به فکر وامیداره. آینه سیاه داره احساس خطر رو نشون میده اون هم نسبت به آینده تکنولوژی و رابطه انسان با ماشین ، نسبت به شبکه های اجتماعی و ...
تک تک اپیزود های سریال رو میشه به دقت بررسی کرد و راجعبه هر کدوم یک کتاب نوشت. بنابراین میشه آینه سیاه رو از لحاظ داستانی بالاتر از بسیاری از سریال های مشابه قرار داد.
از نظر تیم بازیگری ، و باز هم یکی از نقاط مثبت سریال هست. این سریال رو اکثر بازیگر های بریتانیایی مشهور بازی کردن و چون سازنده و در کل تم سریال بریتانیایی هست ، بازیگر ها به شدت خوب تونستن نقش خودشون رو ایفا کنند.
موسیقی سریال هم به اندازه کافی ستودنی هست.
در آخر هم باید بگم برخی از ویژگی هایی که سریال در طول سال ها پخش خودش نشون داده ، امروزه به عنوان پیش بینی حساب میشه چون واقعا انسان به اون ویژگی ها توی این نقطه اوج پیشرفت تکنولوژی دست پیدا کرد.
منتظر فصل جدید هستم. فدا
داستان سریال درباره یک معلم شیمی است که علاوه بر مشکلات میانسالی به مشکل بزرگتری برمی خورد. او متوجه می شود که دارای سرطان ریه است و قرار است به زودی این دنیا را ترک بگوید، او که وضع مالی خوبی ندارد و دارای پسری دارای معلولیت می باشد به این فکر می افتد که باید قبل از مردن زندگی خانواده خود را تامین کند و کمی هم این اخر عمری از یکنواختی زندگی در سنین 50 سالگی فاصله بگیرد...
سریال در مورد یک افسر پلیس است که در یک ماموریت زخمی میشود و به حالت اغما میرود و وقتی به هوش می آید متوجه میشود که آدم های اطرافش به موجوداتی وحشتناک تبدیل شده اند. او تصمیم میگرد رهبری گروهی از افراد سالم را برای نابودی آدم های غیر عادی تشکیل دهد و به دنبال خانواده اش بگردد و …
این سریال داستان افرادی را نشان میدهد که هر کدام به نوعی در زندگی خود مشکل بزرگی دارند و برای جبران آن وارد بازی مرموزی می شوند که فقط یک برنده با جایزه 45.6 میلیارد وونی (40 میلیون دلار) خواهد داشت …
در آینده ای نزدیک پارکی فوق پیشرفته شبیه غرب وحشی طراحی شده است که ربات های انسان مانندی بنام "میزبان" در آن وجود دارد. این ربات ها همگی از قبل برای اهداف مشخصی برنامه ریزی شده اند. افراد ثروتمند که در این پارک با نام "مهمان" شناخته می شوند در ازای پرداخت پول میتوانند از امکانات و ربات های این پارک بازدید و استفاده کنند. همه چیز سالها طبق برنامه پیش می رود و سرمایه گذاران این پارک تسلط کامل بر روی ربات ها دارند تا اینکه یک روز به دلیل نقص فنی در سیستم کنترل، ربات ها متوجه ماهیت واقعی خود شده و کم کم دست به شورش علیه سازندگان خود می زنند...
سریال فارگو که بر اساس فیلمی با همین نام ساخته شده است که هر فصلش دارای یک داستان مجزا بوده و تیم بازیگری آن متفاوت هستند. داستان فصل اول درباره مردی خطرناک و خشن به نام "لورن مالوو" می باشد که وارد شهر کوچکی شده و علاوه بر ایجاد دردسر برای مردم شهر، با فروشنده بیمه ای به نام "لستر نیگارد" دچار مشکل می شود. داستان فصل دوم درباره مامور پلیسی به نام "لو سالورسون" می باشد که به تازگی از جنگ ویتنام برگشته است و در مورد یک پرونده ی مرموز تحقیق می کند. داستان فصل سوم ماجرای "امت استاسی" مدیر پارکینگ و پمپ بنزین کینگ است که آن را یک داستان و الگوی موفقیت از نوع آمریکایی توصیف میکند، این در حالی است که برادر دیگرش "ری" شخصیت بسیار محتاطی دارد و سالها در زیر سایه برادرش امت زندگی کرده است. رقابت و دعواهای این دو برادر منجر به این میشود که…
«آقای ربات» در مورد برنامه نویسی جوان به اسم Elliot می باشد که با هک کردن مردم با آنها ارتباط برقرار می کند. او از توانایی های خودش به عنوان اسلحه ای برای حفاظت از کسانی که برایش مهم هستند استفاده میکند، اما ناگهان خودش را بین شرکت امنیتی ای که آنجا کار میکند و دنیای زیرزمینیِ هکرها که وی رو وادار میکنند شرکت های آمریکایی را هک کند، قرار میگیرد...
یک خانواده معمولی برای شروعی دوباره و نو به خانه ای جدید میروند اما در این خانه اوضاع آنچنان که به نظر میرسد خوب و نرمال نخواهد بود. رازهای سر به مهر زیادی در این خانه وجود دارند. صاحبان پیشین آن بر اثر قتل و خودکشی از دنیا رفته اند. این خانه به آن زیبایی که به نظر میرسد نیست…راز چیست؟ مشکل کجاست؟ چرا صاحبان جدید پس از دیدن موارد مشکوک از خانه نمیروند و در آن میمانند؟ این خانه چه رازی را در خود پنهان کرده؟ سرنوشت این خانواده و اطرافیان آنها همگی به خانه گره خورده اس...
بایرد و بچه های نوجوانش شارلوت و جونا خانواده ای معمولی هستند که اهداف معمولی ای نیز در زندگی خود دارند. البته در این وسط یک چیز معمولی به نظر نمی رسد و آن هم شغل مارتی می باشد، او که یک مشاور مالی در شیکاگو می باشد که با دومین کارتل بزرگ مواد مخدر مکزیکی نیز در ارتباط می باشد. وقتی که اوضاع کمی به هم می ریزد او مجبور می شود تا خانواده ی خود را برداشته و از آسمان خراش های شیکاگو به اطراف دریاچه ای در میسوری نقل مکان کند.