کشیش بازنشستهای به دختری جوان از جامعهی آمیش که در بحران است، پناه میدهد. این عمل او رازی از گذشتهاش را فاش میکند که او را به یک رویارویی ترسناک در جوانیاش و شفق قطبی مرتبط میسازد.
مردی که در حال مرگ است، رویای تب واضحی از زندگی خود می بیند. او رابطه شدیدی را که با آخرین زنی که دوستش داشت به یاد می آورد که با کشته شدن او توسط یک راننده مست به پایان رسید...