ناتالیا و گینِل روستای کوچک خود در دانوب رومانی را برای کار در یک شهر بزرگ فلاندری ترک میکنند. یک شب، وقتی ناتالیا پس از ملاقات با یکی از افراد محلی مورد حمله قرار میگیرد، از ایتا، یکی از دوستان قدیمیاش که به یک خلافکار تبدیل شده، میخواهد به او کمک کند.
سیِلو، مادری است که دختر نوجوانش در شمال مکزیک ربوده میشود. مقامات در جستجوی دختر کمکی نمیکنند. سیلو که از این موضوع خشمگین است، خود دست به کار میشود و به یک شبهنظامی تبدیل میشود تا دخترش را پیدا کند...