هرکول، پهلوان نیمه انسان و نیمه خدا، پس از مرگ همسر و فرزندانش به دست مادرزن کینهتوز خود، هرا، به همراه دوست صمیمیاش یولائوس به سراسر زمین سفر میکند و با شیاطین میجنگد تا بر غم و اندوه خود غلبه کند.
زنی از روستایی به دلیل گشوده شدن دهانهای به دنیای مردگان، از هرکول تقاضای کمک میکند. هرکول با وجود آگاهی از ماهیت فریبنده این زن، به یاری او میشتابد.
هرکول و دئانئیر به دنبال آتش میروند تا دنیا را از سرما نجات دهند. تمام آتشهای دنیا به سرعت در حال خاموش شدن هستند. زئوس، پدر هرکول، در این سفر به او کمک میکند (و گاهی اوقات مانع او میشود).