لاوتون، یک قاتل، اورتون و هورتون همگی در هتل گابریلا اقامت دارند. اشتباهات مبتنی بر زبان توسط کارکنان باعث می شود این سه مرد جلسات مربوطه خود را به هم بزنند و به موقعیت های خنده دار کشیده شوند...
مین، سال 1954. در خانه ای ییلاقی، دو خواهر بیوه ی سالخورده، «سارا وبر» (گیش) و «لیبی استرانگ» (دیویس)، هر کدام به شیوه ی خود، شاهد پایان فصل تابستان و گذر عمرشان هستند (در ایام جوانی، همیشه حضور وال ها در ماه اوت در نزدیکی ساحل نشانه ی تغییراتی بوده است).
«اريک ليدل» اسکاتلندي (چارلسن) و «هارولد ايبراهمز» (کراس) - پسر يک يهودي اهل ليتواني - با پيراهن انگلستان در مسابقات دوي المپيک سال 1924 پاريس شرکت مي کنند و برنده ي مدال طلا مي شوند...
«میک تراویس» (مکداول)، کارآموز فروشندگی در یک کمپانی قهوه، راهوچاه حرفهاش را میآموزد و پلههای ترقی را طی میکند. اما بهزودی متهم به جاسوسی میشود و پس از فرار، در راه سرنوشت خود، هر از گاهی به کاری روی میآورد و پستی و بلندیهای بسیاری را پشتسر میگذارد. سرانجام تصممی میگیرد ستاره سینما بشود، اما وقتی در حین امتحان بازیگری، میخواهند لبخند بزند، میبیند که دلیلی برای لبخند زدن ندارد، داستان نیز آرامآرام به انتهای خود نزدیک میشود…
ترم جديد يک دبيرستان شبانه روزي خصوصي، جايي در قلب انگلستان، آغاز مي شود. پسرها در خوابگاه مستقر مي شوند. مدير دبيرستان، «آقاي کمپ» (لو) معلم جديدي را معرفي مي کند و ظاهرا همه چيز روال عادي خود را پيدا مي کند...
» فرانک « ( هریس ) با این فلسفه که » هر چیزى که دیدى و دلت خواست، مىروى و به دست مى آورى «، و با سوداى رسیدن به ثروت و شهرت، کار در معادن شمال انگلستان را رها مىکند تا به عنوان خشنترین بازیکن یک تیم راگبى انگلیسى راه موفقیتش را هموار کند.