یک کهنه سرباز بطور اشتباهی به یک موسسه نگهداری از تبهکاران روانی فرستاده شده و در آنجا همانند یک موش آزمایشگاهی تحت آزمایشهای گوناگون یک دکتر قرار می گیرد
سالهای آخر دهه ۱۹۳۰. “هنری یانگ” (بیکن) بزهکار خردهپائی را که خیال فرار داشته، به زندان آلکاتراز میفرستند و برای تنبیه، به حبس انفرادی محکوم میکنند. حداکثر زمانی که ظاهراً برای این تنبیه در نظر گرفته شده، نوزده روز است ولی “هنری” در تاریکی، سرما و تنهائی مطلق، سالها در آنجا سر میکند و در حالی که عقلش زائل شده، آزاد میشود و بلافاصله کسی را که مسئول چنین عذابی میدانسته، به قتل میرساند. “جیمز استمفیل” (اسلیتر) وکیل تازه کار و جوانی است که میخواهد ثابت کند مقصر اصلی آلکاتراز بوده و “هنری” نباید اعدام شود…
گروهی از نوجوانان فراری تصمیم دارند در خیابان های لس آنجلس به زندگی ادامه دهند. مواد مخدر، فاحشگی، خشونت و بی اهمیتی اداری همگی برای این بچه ها خطراتی جدی به حساب می آیند اما آن ها این سبک زندگی مشقت بار را به بازگشت به خانه و خانواده هایشان ترجیح می دهند. هدر در این گروه از سایرین بزرگ تر است و برای این بچه ها نقش مادر و رهبر را دارد...