گروهی از دوستان برای گذراندن تعطیلات به هتل هاوایی هایدآوی میروند، اما متوجه میشوند که هتل در خطر ورشکستگی است. آنها برای کمک به پدربزرگ کلی و نجات هتل تلاش میکنند.
سارقی پیر به نام هکتور گست، همسر جوان حریصی اختیار کرده است که به دنبال معروف ترین سرقتش است. اما پسرش انها را پنهان کرده و درحال ملحق شدن به لژیون های خارجی فرانسه در شمال آفریقا است...
اندی تیلور، کلانتر بیوه شهر میبری، در کنار پسرش اوپی و عمه بی زندگی آرامی را سپری میکند. نبود جرم و جنایت در شهر، فرصتی برای اندی فراهم میکند تا به فلسفهبافی بپردازد و گاه و بیگاه، پسرعمویش، معاون بارنی فایف را که شخصیتی عصبی دارد، آرام کند.