گفته می شود که هر بازپرس جنایتی دارد که آنها را آزار می دهد، پرونده ای که بیشتر از بقیه او را آزار می دهد، بدون اینکه او لزوماً دلیل آن را بداند. برای یوهان این قضیه قتل کلارا است.
ده سال از ناپدید شدن پسر النا که آن زمان شش ساله بود می گذرد. امروز النا در یک رستوران کنار دریا زندگی می کند و کار می کند تا اینکه با نوجوانی آشنا می شود که او را به یاد پسر گمشده اش می اندازد...