در سالهای پرآشوب جنگ جهانی دوم و دولت دستنشانده اسلواکی در زمان جنگ، «ماریکا»، یک خیاط بیوه مجارستانی، پسری یهودی را در خانهاش در مرز اسلواکی و مجارستان پناه میدهد.
داستان به بررسی زندگی سه نسل از یک خانواده میپردازد. این خانواده از دوران جنگ جهانی دوم تا زمان حال درگیر آثار روانی و اجتماعی جنگ بوده است و نتوانستهاند از گذشته خود عبور کنند. داستان در فضایی سورئال و در شهر برلین روایت میشود که خود نیز زخمهای عمیقی از جنگ جهانی دوم بر تن دارد.
تاماس مرتنر 33 ساله پس از جدایی دوست دخترش آنا که در پاریس بورسیه تحصیلی دارد، دلش شکسته است. تاماس در حالی که غرق در ترحم به خود است، به مسیری می رود تا دریابد که آیا عشق فقط زمانی وجود دارد که عملاً از بین رفته باشد یا خیر..
میسی یک جوان ناامید است که روزهای سختی را در زندگی می گذراند. زمانی که او املاک مجارستانی پدربزرگش را به ارث می برد، تصمیم می گیرد آن را بازسازی کند. او با ساکنان دیگر کار می کند، اما الیگارش آن را دوست ندارد...
لیلی" سیزده ساله برای محافظت از سگ خود "هیگان" تلاش می کند. اما وقتی در نهایت پدرش سگ را در خیابان آزاد می کند، او به شدت ناراحت می شود. او که هنوز باور دارد عشق می تواند به هر مشکلی چیره شود، تلاش می کند سگش را پیدا کند......
مردی پس از سالها دوری،به مزرعه خانوادگی اش بازمی گردد.او که کم حرف و ژولیده است با خواهر،مادر و همسر جدید مادرش ارتباط برقرار می کند.پس از مدتی به همراه خواهرش به املاک رها شده پدر مرحومش می روند و...