جانی برای کمک به پدرخواندهاش راهی یک ماموریت میشود و به طور ناخواسته با پدر واقعیاش، پرکاش، روبرو میشود. پرکاش سالها پیش مجبور به رها کردن او شده بود، اما اکنون به دنبال آشتی است.
سیدو با دختری به نام رکشا آشنا میشود که رفتارهای متناقضی، گاه شیطانی و گاه مجرمانه، از خود نشان میدهد. این وضعیت باعث سردرگمی سیدو میشود که آیا رکشا تبهکار است یا شیطان.