فیلم داستان یک زن افسرده است که مورد سرقت قرار گرفته و حالا حس میکند هدف جدید زندگی اش پیدا کردن سارقان است. در این راه همسایه اش نیز به او کمک میکند، اما طولی نمیکشد که آنها خود را میان باتلاقی از جرم وجنایت می یابند...
در بیمارستان میلفورد، مورگان (پسر جیمز و سارا) و لوک (پسر لیندا که پدرش داریل آنها را ترک کرده) متولد میشوند. پرستار به اشتباه کارتهایشان را جابجا میکند. دو سال بعد، داریل برمیگردد و با وجود انکار پدری، مشروط بر عدم دخالت در زندگی آنها، آزمایش DNA را میپذیرد.
کارآگاه نیک برکات فکر می کرد که برای کار در دایره ی جناییِ پورتلند آمادست , تا اینکه شروع به دیدن چیزهایی کرد که توضیحی براشون نداشت . و بعد از ملاقات با آخرین بازمانده ی خانوادش , نیک به رازی که در پس این وقایع هست پی می بره . نیک مثل بقیه ی آدمها نیست , اون از نوادگانِ نسلی از شکارچی هاست که به اسم “گریم” شناخته می شن. کسانی که مسوول جلوگیری از تکثیر موجوداتِ ماورالطبیعه هستن. و این گونست که داستانِ نیک آغاز می شه , در حالی که در ابتدا نسبت به این جریان بی میله ولی در حالی که مشغول کار بر روی پرونده های جنایی به همراهِ همکارش هست به جریاناتی بر می خوره که باعث می شه با دنیای این موجوداتِ انسان نما ارتباط برقرار کنه...