هانا بیست سال را صرف سرکوب نفرین بدی می کند که بر نسل خونی او گذاشته شده بود، اما یکی از اعضای خانواده آگاهانه آن را آزاد می کند و او را مجبور به کشتن یا کشته شدن می کند...
شرکتی بنام ریپو برای فروش اعضای بدن انسان ها با آنها قرار داد بسته و در زمان موعد آنها باید به قراردادشان عمل کنند. شخصی قلب خود را قرارداد بسته اما منصرف می شود و شرکت قصد دارد توسط شکارچیانش او را مجبور به اهدای قلبش کند …
وقتی سفر آخر هفته چهار طبیعتگرد (کمپر) در شهر دورافتاده انوک به یک حادثه مرگبار تبدیل میشود، آنها متوجه میشوند که مردم محلی با کمال میل آمادهاند تا سبک خاص خودشان از عدالت «چشم در برابر چشم» را اجرا کنند.