در هجدهم دسامبر، "کیون" متوجه می شود قسمتهایی از زندگی اش بطور اسرارآمیزی ناپدید شده اند. "میکورو" و "یوکی" به نظر می رسد دیدار با او را به ییاد نیاورده، و "هاروهی" و "ایتسوکی" به دبیرستان شمال نرفته اند و...
وقتی هوتارو ایچیجو از مدرسه شلوغ و پر هرج و مرج توکیو به روستایی آرام و دنج در حومه شهر منتقل میشود، با تغییرات بزرگی روبرو میشود. هوتارو با همکلاسیهای عجیب و غریب جدیدش، با ماجراجوییهای روزانه، خود را با زندگی جدید وفق میدهد.
داستان دربارهی دختری به نام آئوبا است که پس از فارغالتحصیلی وارد یک شرکت بازیسازی میشود. او متوجه میشود که طراح بازی مورد علاقهاش در کودکی، همکار ارشدش در همین شرکت است. داستان به زندگی و تلاشهای دختران این شرکت میپردازد.
در روز اول مدرسه دختر زیبایی به نام هاروهی سوزومیا خود را به عنوان کسی که “علاقه ای به انسان های معمولی ندارد” معرفی می کند. او از هر گونه بیگانه، سفر کننده در زمان، لغزنده یا اسپر درخواست می کند که به او بپیوندند. کیون پسری که جلوی هاروهی نشسته و تنها شخصی است که با او صحبت می کند، رفتار عجیب و غریب او را تماشا می کند. با دیدن اینکه هاروهی به همه باشگاه های مدرسه می پیوندد و سپس ترک می کند، کیون به طور ناخودآگاه به هاروهی ایده ای می دهد که باشگاه خودش را بعد از مدرسه تشکیل دهد. سپس کیون و چند نفر دیگر خود را در برگاد سوزومیا هاروهی (S.O.S. Brigade) که با شعار “جهان را با سرگرم کردن آن نجات دهید” فعالیت می کند، به طور واقعی کشیده شده اند.
یک متخصص نظامی ۱۷ ساله ایی که برای سازمان مخفی MITHRIL کار می کند و ماموریت یافته تا جدیدترین داوطلب مخفی به نام kaname chidori را محافظت کند. برای انجام این ماموریت ساوساکه باید دشمنانی از گذشته ی خود دست و پنجه نرم کند. و در عین حال با سارقی که زن است مقابله میکند. بدبختانه مشکل ترین قسمت ماموریت ساوساکه فقط محافظت از دوشیزه چیدوری نیست،بلکه او باید همچنین به تجربه ی زندگی یک بچه دبیرستانی عادت کند،چیزی که برای کسی که در میدان نبرد بزرگ شده اصلا کار ساده ایی نیست.
یوییچی آیزاوا بعد از 7 سال به جایی برمیگرده که محو ترین خاطرات بچگی اش به اونجا بر میگرده. اون تقریبا چیزی از این مکان و اتفاقاتی که توش افتاده یادش نمیاد و یا اینکه خودش نمیخواد که به یاد بیاره اما دیدار دوباره با افرادی که زمانی اون رو میشناختن باعث میشه خاطراتش برگرده. هم خاطرات خوب و هم خاطراتی که یک عمر از اونها فرار کرده.
بانری تادا دانشجوی سال اول دانشکده حقوق توکیو است. پس از یک تصادف، او دچار از دست دادن شدید حافظه می شود. علیرغم این حادثه، او با میتسو یاناگیساوا، دانشجوی سال اول، دوست می شود که او را به کوکو کاگا زیبا و در عین حال وسواسی می کشاند.