داستان در مورد نوازنده نوجوانی به نام ایچیکا از منطقه شیبویا است که با هاتسونه میکو آشنا میشود. آنها با همکاری یکدیگر تلاش میکنند تا میکو بتواند به کمک موسیقی، ارتباطات احساسی مؤثری برقرار کند.
اوما موسومه، موجوداتی هستند که برای دویدن متولد شدهاند. آنها با نامهایی که از جهانهای دیگر آمدهاند، پا به عرصه وجود گذاشتهاند؛ نامهایی که گاه دارای پیشینههای شگفتانگیز و گاه دارای تاریخهای پر افتخار هستند. این موجودات، ارواح نهفته در این نامها را به ارث میبرند و به سوی هدفی که از دیدگان ما پنهان است، میدوند.
در یک شهر صنعتی پر از دودکش و دود سیاه، پسر جوانی می خواهد برای اولین بار ستاره ها را ببیند. پس از آشنا شدن با مردی که از زباله ساخته شده است ، آن دو به آسمان سفر می کنند...
یامائوچی دنیایی خارقالعاده است که توسط قبیله یاتاگاراسو اداره میشود که میتوانند بین شکل انسان و کلاغ تغییر شکل دهند. یوکیا، پسر زیبا و عجیب و غریب یاتاگاراسو، برای خدمت به شاهزاده جوان انتخاب می شود. او در حالی که در دربار پر از توطئه امپراتوری با وقایع مختلفی روبرو می شود، رابطه ارباب-خدمت عجیبی با شاهزاده جوان برقرار می کند.
در دنیایی [پس از یک واقعه فاجعه بار] که توسط «اعداد» کنترل میشه و هر انسانی «شماره» مخصوص هویت خودش رو داره. این اعداد میتونه هر چیزی مربوط به زندگی شخص باشه. این شماره ممکنه مسافتی که شخص طی کرده یا تعداد دفعاتی که دیگران از یه شخص تعریف و تمجید کردن باشه. همچنین اگه این شمارهشون صفر بشه، باعث سقوطشون به ورطه «گودال» میشه. در سال 305 تقویم آلشیان، هینا ماموریتی رو از مادرش که شمارش به صفر رسیده، به عهده میگیره تا به دنبال قهرمان افسانهای بگرده. در مخاطراتش با شمشیرزن نقابداری به نام لیچت آشنا میشه که در تلاشه تا هویت اصلیش رو مخفی کنه، از اونجاییکه که به خاطر شماره بسیار پایینش به عنوان یه عامل منحط و منحرف شناخته میشه.
"ما پرده ای رو به گذشته رو باز میکنیم، پرده ای رو به زندگی یک مانگاکای تنها." این داستان درباره گوتو کاکوشی ـه، یک هنرمند که یک مانگا مستهجن میکشه، و در تلاشه که اون رو از دخترش (هیمه) پنهان کنه.
در دوران راهنمایی، یومی تاکدای پیچر نتوانست در مسابقات بین مدارس نتیجه خوبی کسب کند. بخاطر اینکه کچر تیمش در حد او نبود، او نمیتوانست از حرکت معروفش یعنی «پرتاب جادویی» استفاده کند و درنهایت بخاطر اینکه از آن نتوانست استفاده کند حسرت خورد. بعد از دوران راهنمایی، او تصمیم گرفت که بیسبال بازی کردن را کنار بگذارد و دبیرستان «شین کوشیگای» را انتخاب کرد، مدرسهای که باشگاه بیسبال نداشت. آنجا، او دوست دوران کودکی گم شده خود، تاماکی یامازاکی را پیدا کرد، دوستی که در کودکی با او توپ بازی میکرد. تاماکی هم مانند او در دوران راهنمایی در نقش کچر بیسبال بازی میکرد، و حتی میتوانست حرکت «پرتاب جادویی» او را دریافت کند. حالا قولی که این دو در بچگی به هم داده بودند امکان عملی شدن دارد! آنها بار دیگر میتوانند در مسیر بیسبال کنار یکدیگر حرکت کنند... داستان دخترانی که عاشق بیسبال هستند حالا شروع میشود!