اِینزلی مکگرگور، جرمشناس پیشین، به شهر مادری خود در تگزاس بازمیگردد و در آنجا بازاری برای صنایع دستی دایر میکند. در پی وقوع قتلی در کارخانه شرابسازی یکی از دوستانش، مهارتهای او در حل پروندههای جنایی، همزمان با تدریس جرمشناسی و بررسی این پرونده، بسیار کارآمد و حیاتی اثبات میشود.
داستان عکاسی ضد کریسمس است که آرزو می کند کریسمس ناپدید شود. او کریسمس را یک تعطیلات تجاری و مصرف گرایانه می داند که از ارزش های واقعی کریسمس دور شده است. او آرزو دارد که کریسمس به یک تعطیلات ساده و معنوی تبدیل شود که بر روی خانواده، عشق و همدلی تمرکز کند.