ماریا برای مراسم تدفین همسایهای مرموز که معلوم نیست میتوانسته با درختان صحبت کند یا نه، در شهری ساحلی پرسه میزند. با طولانیتر شدن شبها، او با پسرش و هیزمشکنی که از خواب میترسد، آشنا میشود.
انقلاب 1989 رومانی، شهر سیبیو را به صحنه درگیری خونینی بین پلیس و مردم معترض تبدیل میکند. کاپیتان ویورل، در تلاش برای فرار از دست ارتش، به همراه دیگر زندانیان به استخری خالی انداخته میشود.