در (1932) کنراد ولد، جیل اسموند ، لزلی فنتون. درست از داستانهای شگفت انگیز یک سکوی غول پیکر شناور در وسط اقیانوس اطلس برای استفاده به عنوان فرودگاه اقیانوسی ساخته شده است. با این حال ، به نظر می رسد نابودی آن توسط دستان خارجی نزدیک است...
یک زندانی (یانینگس) که در آستانه آزادی است، سرگذشتش را برای رئیس زندان تعریف میکند: نام مستعارش “رئیس هولر” و در کار نمایش و سرگرمی بوده است. روزی دختری شهرستانی (دپوتی) را نزدش میآورند که میخواهد بهعنوان رقصنده کار کند. “هولر” با آنکه همسر و فرزند دارد، به دختر دل میبازد و با هم فرار میکنند. آن دو بهعنوان آکروباتباز در سیرک بهکار میپردازند و با آکروباتباز دیگری بهنام “آرتینلی” (وارد) گروهی سهنفره را تشکیل میدهند. پس از مدتی، “رئیس” به خیانت دختر پی میبرد و نفر سوم را میکشد و به زندان میافتد…