نورا در دهه سی زندگی خود است و به سختی از روستای خود خارج شده است. پس از فوت پدربزرگش، نورا تصمیم میگیرد سفری در امتداد ساحل باسک داشته باشد تا خاکستر او را با خاکستر مادربزرگش مخلوط کند...
داستان درباره شخصی به نام لورا (پنهلوپه کروز) هست که در آرژانتین و در شهر بوئنوس آیرس زندگی میکند، او به همراه فرزندانش برای شرکت در یک جشن به شهری در نزدیکی مادرید که در آن بزرگ شده است برمیگردد. در این سفر که پیشبینی میشد به تجدید دیدار از اعضای خانواده خلاصه شود، رویدادهای غیرمنتظرهای به وقوع میپیوندد که بر روند زندگی لورا و خانوادهاش تأثیر میگذارد.
پادشاه آلفونسو چهاردهم پس از درگیر شدن در یک رسوایی مالی، تصمیم می گیرد برای چند ماه از انظار عمومی دور شود. در همین حال، کسی باید زمام سلطنت را در دست بگیرد و تنها جایگزین، دختر او، پیلار است. پرنسس اکنون باید به کل کشور ثابت کند که آن دختر بی مسئولیت، تنبل و بی فایده ای نیست که فکر می کنند. با این حال، پس از همه، آنها ممکن است چندان اشتباه نکنند.
گابریلا به خانه جدیدی نقل مکان می کند که در آنجا یک ماده معدنی مرموز را کشف می کند که به او اجازه می دهد چشم اندازهای آینده، از جمله مرگ دخترش را ببیند. او که متقاعد شده است آنها واقعی هستند، با یک بازرس همکاری می کند تا سرنوشت اما را تغییر دهد.