دو جانورشناس در آناتولی در حال سفری تحقیقاتی درباره پلنگ آناتولی منقرض شده هستند. جستجوی آنها برای یافتن پلنگ، آنها را به پرسش از خود و دانستههایشان وامیدارد. آنها بسیار بیشتر از پلنگی که به دنبالش بودند، پیدا خواهند کرد.
"چیچک دختری است که در یک روستای کوچک بزرگ شده است. او سوالات زیادی در مورد زندگی خود دارد که هیچ پاسخی برای آنها ندارد. و سپس زندگی او توسط دوغان، معلم ادبیاتش، تغییر میکند."
هاندان و کورهان پس از رسیدن به 40 سالگی، در محلهای با مقیاس بالا در استانبول زندگی آرامی دارند. هاندان سعی می کند خود را مشغول نگه دارد، بی وقفه سرگرمی های جدید را امتحان می کند و روی حمایت کورهان حساب باز می کند...
ملیسا چلیک در کودکی بدون مادر و پدر می ماند. او سعی می کند در کنار خانواده ای که او را به فرزندی قبول کرده اند بماند، اما بیسیمه، بانوی خانه، ملیسا را نمی خواهد و انواع شکنجه ها را بر او تحمیل می کند. روزی که او را از خانه بیرون می کنند، مردی پیش او ظاهر می شود. متین... متین مرد میانسالی ترسو و دست و پا چلفتی است. از طرف دیگر، ملیسا دختری جیک و پرحرف است. متین شاهد بخشی از تجربیات اوست، به حرف دل او گوش می دهد و تصمیم می گیرد حداقل فعلا این دختر را نجات دهد و او را به مزرعه می برد. ورود ملیسا، اقامت او در مزرعه، زندگی در مدرسه و پذیرفتن خود نزد همه تبدیل به یک ماجراجویی متفاوت می شود. با این خبر که خانواده ای می خواهند او را به فرزندی قبول کنند همه چیز برعکس می شود…