وقتی پدرش فوت کرد، یک مرد جوان بی دست و پا از توجه هم تیمی های دفترش شوکه شد. وقتی گرما ناپدید شد و همه چیز به سردی اولیه خود بازگشت، شروع به تعجب کرد: چه کسی دیگر باید بمیرد؟
پس از گذشت دو سال از زندگی کارتیکا با هندرو و لیندا، تلاش هندرو برای به فرزندی گرفتن او با مخالفت سازمان بهزیستی روبرو میشود و این امر موجب میشود تا زندانیان بند ۷ و هندرو برای رسیدن به عدالت به روش خود اقدام کنند.
یک پیرمرد در حین سوار شدن بر یکی از وسایل شهربازیهای قدیمی و متروکه که گفته میشد جنزده است، جان خود را از دست میدهد. متصدیان شهربازی به جای خبر کردن پلیس، جسد او را در همان محل دفن میکنند و این اقدام هولناک را به جاذبهای توریستی تبدیل میکنند.