«پارک هیه – بونگ» (هیه – بونگ) در کناره ی رودخانه ی هان درسئول اغذیه فروشی کوچکی را اداره می کند و با دو پسر، یک دختر و نوه اش زندگی می کند. یک روز هیولایی از اعماق رودخانه بیرون می آید و نوه ی خانواده را می رباید. همه ی اعضای خانواده بر آشفته و درمانده هستند ولی هنگامی که می فهمند نوه زنده است در پی نجات او بر می آیند...
«کلی (دانیکا مککلار)، هنرمندی که از هیاهوی دنیای گالریهای شیکاگو خسته شده است، درست به موقع برای کریسمس به خانهاش در گرند ولیِ زیبا بازمیگردد. شاید فصل درخشان شهر مورد علاقهاش، عشق او به هنر را دوباره زنده کند و او را در مسیر بعدیاش هدایت کند.»
یک زوج جوان هستند که به هم شدیدا علاقه مندند اما نمی تونند با هم باشند چون فقط اون زمان برای اونا مناسب نیست. سالها میگذره و این دو نفر همدیگه رو ملاقات می کنند و در اون لحظه هست که قسمت اونا شروع میشه. یک دختر میلیونر ( Lee Eun Joo) میشه حامی سرسخت واقعیت های ناخوشایند زندگی از طرف دیگه (Lee Seo Jin) یه تاجر ماهر ماهر ثروتمند میشه که حمایت میکنه از دانش آموزان بی سرپرست. این دو نفر با دید متفاوتی به دنیا نگاه می کنند. Lee Eun Joo خشونت رو تو دنیا یاد میگیره و Lee Seo Jin با یه تغییر یاد میگیره چه جوری از زندگی لذت ببره… در پایان پس از رسیدن به زمان مناسبی این دو هم دیگه رو درک می کنند.