۱۵ سال بعد از زندگی در اسپانیا، لویزا به رومانی برمیگردد و متوجه میشود دختر رها شدهاش اکنون یک فراری معتاد به مواد مخدر است که فرزندی در پرورشگاه دارد. او یک آخر هفته فرصت دارد تا دخترش را نجات دهد و جبران مافات کند.
حدود یک سال از آخرین ملاقات الکساندرا و آندری میگذرد. آندری بازیگر معروفی شده و الکساندرا نیز پس از تصدی شرکت گریگور وارلام، به یک تاجر موفق تبدیل شده و برای فراموش کردن گذشته، خود را غرق کار کرده است. در این میان، میخائی و مایا در انتظار تولد فرزندشان هستند.