زنی برای شروع یک زندگی جدید در شیکاگو شوهر خود را ترک میکند، جایی که با مردی که دچار بحران عاطفی میشود، که نمیداند یک قاتل حرفهای است، دوست میشود و ...
نویسنده ای به نام کارن ایفل (تامپسون) بعد از سال ها تلاش بالاخره رمان خود درباره مردی گوشه گیر به نام هارولد کریک را به پایان می رساند. اما مشکلی اساسی وجود دارد که نامشخص بودن پایان رمان است. یعنی کارن نمی تواند راهی برای کشتن قهرمان اصلی رمانش پیدا کند و این قضیه ذهن این نویسنده را حسابی درگیر کرده است. اما جالب اینجاست که یک هارولد واقعی (فرل) نیز هم زمان در حال تجربه کردن وقایع داستان است.او به شکلی تصادفی با داستان آشنا می شود و به فکر می افتد تا هرچه زودتر جلوی نویسنده را بگیرد و پایان بهتری برای داستان تهیه کند و …
«بروک» (انیستن) و «گری» (وون) تصمیم می گیرند مثل دو دشمن در خانه جبهه بندی کنند و آن قدر بر مواضع خود پا بفشارند تا شاید یکی از آن دو به شکست اعتراف کند. اما «بروک» سرانجام پی می برد که در واقع برای تصاحب آپارتمان و متعلقاتش نیست که مبارزه می کند بلکه این همه به خاطر نجات رابطه اش با مردی است که زمانی او را عشق زندگی خود تصور می کرده است…
یک وکیل در آستانه کریسمس سعی دارد با پیگیری جرم های یکی از سران تبهکار محلی، از او باج بگیرد. اما شریک او که مدیر یک کلوب شبانه است برای این پول نقشه هایی کشیده...
ماجرای فیلم درباره ی داگ ، یک فروشنده ی سوپر مارکت است که مدتها است در ان شرکت به فروشندگی اشتغال دارد. اوضاع به همین روال است تا اینکه داگ متوجه می شود شرکت تصمیم دارد شعبه ی جدیدی راه اندازی کند و از آنجا که سابقه ی داگ بالاست ، او انتظار دارد او را به عنوان مدیر شعبه ی جدید انتخاب کنند…