زمانی که صاحب مزرعه اقدام به ترک مزرعه اش می کند، حیوانات مزرعه شروع می کنند به بازی کردن و آواز خواندن و رقصیدن. اما اوضاع نمی تواند تا ابد به همین شکل ادامه یابد. نهایتا کسی باید پا پیش بگذارد و امورات مزرعه را در غیاب صاحبش اداره کند...
“دی جی”، “چاودر” و “جنی” سه بچه هستند که خانه هایشان در یک خیابان در نزدیکی هم قرار دارد. پدر و مادر دی جی ۱۲ ساله قصد دارند تا تعطیلات آخر هفته را با هم بگذرانند، بنابراین از” زی”( پرستار بچه) می خواهند تا نزد وی بماند. آنها در بازی های روزانه خود متوجه می شوند که خانه عجیب و غریبی که انتهای خیابانشان قرار دارد مثل یک موجود زنده است...
دو دوست به عنوان فروشنده خانه به خانه مقادیر عمده گوشت منجمد را تشکیل می دهند. آنها که در یک رکود گیر کرده اند، یاد می گیرند که اگر در این روز خاص گوشت گاو را جابه جا نکنند، گوشت مرده هستند...
الکس «هیچ»، نوعی دلال ازدواج است و به مردها در مورد برقراری رابطه با زن های رؤیایی شان، مشورت می دهد. تا این که خودش علاقه مند دختر روزنامه نگاری به نام «سارا ملاس» می شود و به این ترتیب روش هایش محک خواهد خورد...
لنی پس از انتقال خانواده اش به شهر خود برای حضور در کنار دوستان و بچه هایشان ، می فهمد که رانندگان اتوبوس اسکیزو ، پلیس های مست و چهارصد نفردیوانه را دنبال می کنند.
آخر هفته یک نوجوان و پدرش در خانهای کنار دریاچه که زندگی خوبی را سپری میکنند، با آمدن گروهی از زندانیان فراری به آن منطقه، زندگی این پدر و دختر به خطر میافتد و …
زندگی در گاراژ هنگامی که رئیس جدیدشان وارد کار می شود و مسائل را بهم می ریزد، برای مدیر بخش فنی NASCAR و تیم مسابقه ای گره خورده و از مسیر اصلی شان خارج می شوند.
سریال در مورد یه دکتر یا پزشک خانواده که دفتر کارش توی یه محله پایین و فقیر هست. این دکتر که اسمش “بکر” هست، آدم بد اخلاق و بدعنق و بدقلق و کم صبریه و دائم به همه چی ایراد میگیره و غر میزنه. کلا هم ۲ تا دوست داره یکیشون که یه دختره که یه کافه قدیمی رو اداره میکنه و بکر صبحانه و ناهارش رو اونجا میخوره دوست دیگرش هم یه مرد نابینا هست که بغل همون کافه، دکه روزنامه فروشی داره هرروز صبح بکر به این کافه میره، قهوه میخوره و سیگارش رو میکشه بعد میره سرکار. سریال حوادث اطراف این فرد رو نشون میده و نظریات “بکر” و غر زدنهاش و برخوردش با موضوعات مختلف رو بیان میکنه ...
داگ هفرمن زندگی خوبی دارد. یک زن زیبا به اسم کری، یک تلویزیون بزرگ که با دوستانش برنامههای تلویزیونی رو تماشا میکند. این خوشی ها ادامه دارد تا اینکه پدر کری (پدر زنش) که دیوانه و عصاب خورد است پیش آنها می آیند...