در سال 1958، در کوه های آلپ فرانسه، خدمتکار جوانی به نام آنا جورین به یتیم خانه سنت آنژ می رسد تا با هلنا کار کند در حالی که یتیمان به خانواده های جدید منتقل می شوند. آنا که مخفیانه باردار است، با آخرین یتیم جودیت که به دلیل مشکلات روحی رها شده است آشنا می شود و زمانی که آنا متوجه می شود که جودیت می تواند صداها و صدای پای کودکان را نیز بشنود، به هم نزدیک تر می شوند...
پس از اتفاقی که برای “الکساندر دمار” و فرزندش توسط گروهی که در سرقت از ماشین های حمل پول فعالیت میکردند افتاد ، “الکساندر” تصمیم گرفت برای نگهبانی از کامیونهای زرهی حمل پول استخدام شود تا بتواند انتقام فرزندش را بگیرد …