کریسمس سال 1999، در یک روستای کوچک آرام در آردن. زندگی پسر جوانی به نام آنتوان به زودی توسط سه رویداد غم انگیز ویران خواهد شد: مرگ یک سگ، ناپدید شدن یک کودک، و یک طوفان ویرانگر بزرگ...
این فیلم داستان اچ را روایت میکند. او شخصیتی سرد و مرموز است که در یک کمپانی حمل و نقل پول نقد مشغول به کار است. این کمپانی هر هفته صدها میلیون دلار را در سراسر لسآنجلس جابجا میکند...
با کمک یک زن جوان، سرآشپزی که توسط اربابش اخراج شده است، قدرت می یابد تا خود را از موقعیت خود به عنوان خدمتکار رها کند و اولین رستوران را در فرانسه دهه 1700 باز می کند...
پس از اتفاقی که برای “الکساندر دمار” و فرزندش توسط گروهی که در سرقت از ماشین های حمل پول فعالیت میکردند افتاد ، “الکساندر” تصمیم گرفت برای نگهبانی از کامیونهای زرهی حمل پول استخدام شود تا بتواند انتقام فرزندش را بگیرد …