ناتالیا و گینِل روستای کوچک خود در دانوب رومانی را برای کار در یک شهر بزرگ فلاندری ترک میکنند. یک شب، وقتی ناتالیا پس از ملاقات با یکی از افراد محلی مورد حمله قرار میگیرد، از ایتا، یکی از دوستان قدیمیاش که به یک خلافکار تبدیل شده، میخواهد به او کمک کند.
کنو، در حالی که با ارتش زنان خود نبردی قهرمانانه علیه محاصره کنندگان اسپانیایی میکند، با انگیزه نفرت و غم از اعدام دختر کوچکترش، با خطر از دست دادن دختر بزرگترش نیز روبرو میشود...
یک نویسنده موفق ازهمسر سابقش ، که او را ترک کرده ، پیشنهاد می کند که برای آخرین بار به کوه صعود کنند ، فقط در این صورت است که او واقعاً طلاق می گیرد...