داستان واقعی و باورنکردنی یک خانواده ارمنی که مجبور به فرار از خانهشان در طول فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی شدند، و سفری را برای یافتن یک جامعه برای اینکه آن را خانه خود بنامند آغاز کردند.
رومانی، پاییز سال 1972. آنا، یک نوجوان 17 ساله، متوجه می شود که دوستش چند روز دیگر برای همیشه از کشور فرار خواهد کرد. این دو عاشق تصمیم می گیرند آخرین روزهای زندگی خود را با هم بگذرانند...
چند هفته پس از مرگ همسرش یوانا در یک تصادف اتومبیل، مست و تنها در شبی که او 42 ساله می شود، با الکساندرو ملاقات می کند. سباستین، مردی خجالتی و جوانتر، در پنج ماه گذشته معشوقه یوانا بوده است. سباستین درخواستی ظالمانه دارد: او از الکساندرو می خواهد که به او کمک کند تا بر ناامیدی ناشی از مرگ یوانا غلبه کند...
کارگران یک کارخانه خودروسازی در تلاش برای نجات شغلشان هستند. صاحبان کارخانه قصد دارند آن را به یک شرکت فرانسوی بفروشند که قصد دارد آن را به یک محل پرورش حلزون تبدیل کند. رهبر اتحادیه، جورج، ایدهای عجیب برای جلوگیری از این معامله دارد و ...