یک پلیس جوان به نام کریستی سعی میکند تعادل بین دو بخش متضاد از هویت خود را پیدا کند: بخشی که مردی است که در یک محیط سلطهگر و مردسالار کار میکند و بخشی که...
موگور کالینسکو، یک نوجوان رومانیایی پیامهای گرافیتی علیه رژیم دیکتاتور نیکولائه چائوشسکو نوشت و در نتیجه دستگیر، بازجویی و در نهایت توسط پلیس مخفی سرکوب شد...
داستان کاستی که تصمیم میگیرد با پدرش ساندو بعد از سالها دیدار کند و یک ملاقات خانوادگی سورپرایز برای او ترتیب دهد. این کار کاستی راه فراری از مشکلات زناشوییاش است. اما در این سفر، پدر و پسر با گذشته و حال خود روبرو میشوند و رابطهشان به چالش کشیده میشود...
در شیفت شب، یک آمبولانس اورژانس با یک تیم سه نفره، یک پزشک، یک امدادگر و یک راننده به آپارتمان یک پیرمرد فراخوانده می شود. این رویداد زندگی آنها را برای همیشه تغییر می دهد ...
رادو بعد از یک سال از ایتالیا برگشته و متوجه می شود که همسرش کاملاً تغییر کرده است. آنها شب را صرف تلاش برای کشف دوباره خود می کنند. دوری بین آنها بی اعتمادی و سردرگمی ایجاد کرده است اما رادو امیدوار به شروعی جدید است...
ولف پسری تنهاست که خود را با دنیایی احاطه کرده است که به خواسته های او پاسخ می دهد. او کلارا، دختری را که دوستش دارد، به این دنیا میآورد، اما وقتی نمیتواند مطمئن باشد که هنوز واقعی است یا خیالی ، احساس میکند در دام افتاده و میخواهد فرار کند...
کتی یک افسر پلیس آمریکایی است که به تازگی به عنوان سفیر صلح برای اعزام به کشور جنگ زده بوسنی انتخاب شده است تا بتواند با گزارشات خود از فاجعه جنگ در این منطقه، جلوی ویرانی هرچه بیشتر این کشور را بگیرد. اما او در این کشور نه تنها کمکی از جانب گروه های مختلف دریافت نمی کند، بلکه به زودی پی می برد که دست هایی در پشت جنگ بوسنی وجود دارد که در حال ایجاد فساد در این کشور هستند و … این فیلم براساس یک داستان واقعی ساخته شده است...
بر اساس یک داستان واقعی، زندانیان یک کمپ کار اجباری در اتحاد جماهیر شوروی دست به فرار می زنند و یک سفر خیانت آمیز را آغاز می کنند. آنها هزاران مایل از خاک دشمن را پیاده طی می کنند و ...
شاعر Missak Manouchian گروهی از جوانان و مهاجران را تشویق میکند تا علیه نازی ها مبارزه کنند این گروه شامل 22 مرد و یک زن است که باید تلاش کنند تا به ...
در یک روستای کوچک در سال 1953 که مرگ استالین اعلام شد و هر جشنی در آن موقع ممنوع بود، یک خانواده تصمیم میگیرند که عروسی بی سر و صدایی را برگزار کنند...
یک سرباز شبهنظامی از روی اشتیاق، جوخه خود را رها میکند و تصمیم میگیرد برای آرمان انقلاب بجنگد. ستوان او و بقیه گروه در شب آشفته ۲۲-۲۳ دسامبر ۱۹۸۹ به دنبال او میگردند.
آقای "لازارسکوی" 63 ساله احساس بیماری می کند و آمبولانس خبر می کند.وقتی آمبولانس می رسد پزشکان تصمیم می گیرند او را به بیمارستان بفرستند.اما آنها مدام بیمارستان را عوض می کنند.وقتی شب از راه می رسد و آنها نمی توانند بیمارستانی برای او پیدا کنند مرگ کم کم به سراغ او می آید...
ولیکانو خود را فردی کامل می داند. او پول دارد، یک ویلای جدید، با یک زن جوانتر ازدواج کرده و از ازدواج قبلی یک پسر دارد. قبل از تعطیلات، او باید همه چیز را مرتب کند، اما همه چیز شروع به پیچیده شدن می کند...