در آینده ای نزدیک ، نظم جهانی تغییر کرده و فرانسه با وجود 10 میلیون بیکار ، تبدیل به یک کشور فقیر شده است، در این میان مردم برای بقای زندگی می وارد یک مسابقه وحشیانه می شوند که به میزبانی یک شبکه ملی می باشد تا اینکه ...
در نورماندی، یک زوج عاشق که برای گذراندن آخر هفتهای رمانتیک به کلبهای دنج پناه بردهاند، با ورود ناگهانی یک فراری پریشان، با وضعیتی ناخواسته روبرو میشوند.
مردی فرانسوی با هویت ج.ن.س.ی مبهم و معشوق آمریکاییاش، به دنبال هیجان، سفری را آغاز میکنند. عشق پرشور آنها به سرعت تحتتأثیر وسواس مرد به ه.م.ج.ن.س.گ.ر.ا.ی.ا.ن قرار میگیرد و آنها را وارد مسیر جدیدی میکند.
جوانی به نام “سم” در تابستان به همراه خودروی فوردش به سمت جنوب حرکت میکند. او با دو برادر و خواهری به نامهای “متیو” و “لئا” که به صورت تصادفی با آنها آشنا شده، سفر میکند. در این سفر، آنها با یکدیگر آشنا میشوند، با هم مبارزه میکنند و عاشق هم میشوند. اما “سم” یک راز دارد، یک زخم قدیمی که هر روز او را بیشتر از دنیای بیرون دور میکند...
لودو، در سال ۱۹۳۴ در نرماندی فرانسه، توسط عمویش، آمبرواز، که بادبادکساز است، بزرگ میشود. او با لیلا، دختر کوچکی، دوست میشود. پس از پنج سال، آنها همدیگر را گم میکنند، اما با دیدار مجدد، عشق بینشان شعلهور میشود. جنگ آغاز میشود و آنها را دوباره از هم جدا میکند. لیلا مجبور به فرار به لهستان میشود و لودو پیش عمویش میماند. اما لودو برای یافتن معشوقهاش به هر کاری دست میزند...