نیکولا کالیپاری، مأمور سرویس مخفی ایتالیا، برای نجات یک روزنامهنگار ربودهشده از دست یک گروه تروریستی عراقی، زندگی خود را به خطر میاندازد. هنگام فرار، کالیپاری با فداکاری از روزنامهنگار محافظت میکند و در این راه، به شکلی دلخراش جان خود را از دست میدهد.
دیابولیک و جینکو توسط یک باند جنایی بیرحم دستگیر و در یک سلول زندانی میشوند و هیچ راه فراری برای آنها وجود ندارد. دیابولیک گذشته مرموز خود را برای بازرس فاش میکند. در همین حال، اوا کانت و آلتئا به شدت به دنبال مردان خود هستند.
مائورو، مردی 35 ساله، نمی تواند شغل مناسبی پیدا کند و مجبور است با والدینش زندگی کند. وقتی او سعی می کند با سرقت از یک مافیای چینی به سرعت درآمد کسب کند، اوضاع تغییر می کند...
این داستان به ماجرای دو دوست و یک خانواده میپردازد که در مواجهه با رازها و پیچشهای مداوم، درگیر جنبههای تاریک و بیثبات یک جامعه غیراخلاقی میشوند. این روایت تصویری است از انسانیتی که به دنبال تازگی و پذیرش است و شخصیتها را مجبور به رویارویی با دروغهایشان میکند.
سزار یکی از شهرهای لاتین دستور داد فرزندان خواهرزاده اش، یعنی رموس و رمولوس را به رودخانهٔ تیبر افکنند. زیرا از این می ترسید که این دو چون بزرگ شوند، وی را از تخت به زیر آورند. کودکان در نقطهٔ کم آبی از رودخانه فروافتادند و ماده گرگی آنها را نجات داد. گرگ با شیر خود ایشان را سیر میکرد تا زنده بمانند. سپس چوپانی آن دو کودک را یافت و به خانه بُرد و بزرگشان نمود. برادران که بزرگ شدند، هر دو رویای ایجاد بزرگترین تمدنی که بشر به خود دیده را داشتند اما به جان یکدیگر افتادند و...