یک زن جوان که دچار آسیب روحی شده، در جلسات هیپنوتیزم به دنبال بازیابی خاطراتش است. او نام "تومی" را به طور مکرر تکرار میکند، اما نمیداند این نام از کجا آمده است.
یک پسر به نام کئیچی مایبارا به یک روستای کوهستانی دورافتاده نقل مکان میکند. او با گروهی از دختران دوست میشود و از زندگی خود در روستا لذت میبرد. با این حال، وقتی شروع به شک کردن میکند که رنا، میون و دیگران که کئیچی به آنها اعتماد دارد، ممکن است در قتلهای پشت سر هم تابستان شرکت داشته باشند، وضعیت اطراف کئیچی به تدریج تغییر میکند...